| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
عشقِ حقیقی خداییه
عشقِ مجازی تباهییه
زاهدِ عاشق تو بارِ عشق
مستِ شرابِ الهییه
عشقِ سمایی حقیقییه
عشقِ زمینی مجازییه
عاشقِ عشقِ حقیقی ام
دافعِ عشقِ مجازی ام
مهین بزرگپورسوادجانی
دیدمت
وقتی گلدان زیر چادرت را
درب خانه ما
جا گذاشته بودی !
کیستی که نمی شناسمت؟
به دیدنم بیا
و نامت را بگو
من سالهاست
در شعر هایم
زنی را صدا نزده ام
محمدمزوشی
آخرین اعجاز قرآن حاج قاسم بود و بس
مرزهای خاک ایران حاج قاسم بود و بس
شعرهایم بوی معجون شهادت می دهند
یاد مجنون ذکر لیلا حاج قاسم بود و بس
اعتقادم در تب تردید ها جا مانده بود
با مسیحی هم مسلمان حاج قاسم بود و بس
شب هجوم سایه ها را در خودش گم می کند
خوف شهر سرد سایه حاج قاسم بود و بس
حرف دل را شعر می خواند ز روی دفترم
انتظار شعر از من حاج قاسم بود و بس
از زمان رفتنت . . . دل بی قراری میکند
بیقرار از جنس باران حاج قاسم بود و بس
رطل حافظ می گشایم شعر یوسف آمده
نور چشم پیر کنعان حاج قاسم بود و بس
رفتی و من آیه ها را در تو پیدا می کنم
خطی از تفسیر قرآن حاج قاسم بود و بس...
مریم ملکی
او عشق را می فهمید!
و صدا را می دید !
و کلامی که چه زیبا
به انگشت سرایت می کرد!
زخم افکار اما
گاه گاهی شکایت می کرد!
او به من گفت: که در حجم سکوت
هوسی چون باروت
چه جنایت می کرد!
و چه زیبا می گفت:
آنقدر خیس تپش های دلم
که نگاه مادر
نه به یک بار ، که هر بار ، مرا
تا ابد غرق تماشا می کرد!
من پی حال بدش می گشتم
او چه خوشحال، به یک حال تُنال
روی ضرباهنگِ نت زیبای دلش
قصه زندگی اش را روایت می کرد!
من دچار فکر و...، او به احساس دچار
هر که بر موج خیالش سوار
حرفه ام بود که من را پس این فاصله ها
گاه گاهی، حمایت می کرد!
"نجمه مؤذنی"
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
ما را زهوای خویش دف زن کردی
صد در یا را زخویش کف زن کردی
من پیر فنا بودم جوانم کردی
من مرده بودم ز زندگانم کردی
مولانا
دمپایی های مادر به پایش تنگ شده
....
ومن دلتنگ سایه هایی هستم
که گاهی 25 ساله اند....
گاه سی ساله
تاریخ میان این روزها چقدر دلتنگ است
میان این همه سایه های تنگ
فریبابقش
وقتی که حرف تو میشود
تمام منطق ها بهم میریزد
مثلا نمیدانم چگونه
همان تو که آرام دلم را برده
میشود آرام دلم
چه فرق میکند
بهار باشد، یا پاییز، یا تابستان،
بی گرمای دستانت
تمام فصلها زمستان است
"نسرین فخیمی"

