رفتیم و رفتیم

رفتیم و رفتیم
تا به لب آب رسیدیم
هوا گرم و شرجی
دست در دست
مست از جنگل و سبزی
رفتیم و گذشتیم
تا به روستا رسیدیم
به هوای خنک و
روشن شب‌ها رسیدیم
فارغ از هر چه گذشت بر من و تو
گفتیم و شنیدیم
لحظه‌ای چند به سرانجام رسیدیم


مهرداد درگاهی

شرابی دیده ام

شرابی دیده ام
به دست انسی
به ناله می گوید
آخرچه هستی
پریشان ترازمن
دگرتوهستی
بنالم ازدست هستی
که درزجراین دنیا
به این انس
دل بستی


سحر یوسفیان شهریاری

عشقم تو نور امید در تمام لحظه های زندگیم هستی

عشقم تو نور امید در تمام لحظه های زندگیم هستی
از تنهایی ام لذت می برم چون تنها تو آنجا هستی
جز تو هیچ کس تکیه گاهم نیست
دستانم جز تو محتاج کسی نیست
تو آرامش بخش روح و روان منی
نور روشن امید و تکیه گاه منی
وجودم دغدغه به تو رسیدن دارد
به جایی که از آن تنها نور می بارد

میترسم از هر چه تو را از من بگیرد
می ترسم از روزی که دل در تنهایی بمیرد

سمیه کدخداده خانی

پلک بزن؛

پلک بزن؛
که لگد کوب شود آن دو خوشه انگورِ سیاه
بگذار مست مدامِ نگاهت باشم
که فراموش کنم من کجام و تو کجا...


فاطمه بیرانوند

بگذر از تاریچخه ی غزل های زمان

بگذر از تاریچخه ی غزل های زمان
زندگی رهگذری بیش نیست
پس
بشتاب سوی امید
انگاه که چراغ سبز عشق روشن شود
لبخند بزن بر هزاران امید
گریه ی تلخ سکوت
بسپار به چشمان آسمان

گاهی
در غزل خفته ی خود
آرام سفر کن
تا نرنجد دلی
شاید گلی
خفته باشد
به زیبایی دستان خدا
شاید بعد از آن دگر نروید گلی
و نخواند بلبلی
ره خویش را آرام برو
هم آواز مرغ سحر
در گوش زمین گو
این جماعت چرا هوس سفر ندارند.؟

زینب موسوی ثمین

قاسم پسرِ حسن. یک روستا زاده‌ام

راننده‌ش، آقا نصر‌الله می‌گفت گاهی می‌شنیدم توی ماشین برا

راننده‌ش، آقا نصر‌الله می‌گفت گاهی می‌شنیدم توی ماشین برایِ خودش روضه می‌خوند

. می‌گفت:« خدایا مگه من کی‌ام؟

 قاسم پسرِ حسن. یک روستا زاده‌ام. چرا به من عزّت دادی؟ تو بزرگی..»

یار پریشان حال من

‌یار پریشان حال من , آغوشت را بروی عشق من بازکن
تمنایی نیاز کن! کمی هم مرا ناز کن : ازکناره من فرار نکن!
آهنگ دلنشین رابا دلم دمساز کن,
هرآنچه در سر داری ابراز کن,
آنگاه برق چشمانت را بچشم هایم گره بزن عاشقی رااز نوآغاز کن. مرا بااین همه غم رها نکن.

هیرو رضایی

من که با نا مهربانان مهربانی کرده ام

من که با نا مهربانان مهربانی کرده ام
بدشنیدم لاجرم شیرین زبانی کرده ام

کس به من ننموده رحمی جزجفادر
زندگانی
درد ها دارم ز بس گریه نهانی کرده ام

هرکسی آمد مرا با حیلتی رنجاند رفت
کی من ازبهرش چنان خصمی گرانی
کرده ام

جز وفا داری نکردم بر کسی شد یار من
ازوجودش هرزمان باغم تبانی کرده ام

جور هایی دیده ام کز دست یار بیوفا
مهربانی هابرایش هر چه دانی کرده ام

آنکه بودمحبوب دل بدکردبامن عاقبت
ازبرایش روزشب من جانفشانی کرده ام

زخم هایی من به دل دارم ز جور دلبرم
درداین دل رازدستش جاودانی کرده ام

بی وفایان کی وفا کردنددردنیا(خزان)
ازچه می نالی وفایی آن چنانی کرده ام

علی اصغر تقی پور تمیجانی