تمام سال‌ها با تو آغاز می‌شود

تمام سال‌ها با تو آغاز می‌شود
و در تو به پایان می‌رسد
در سالی که گذشت
تو سلطان من بودی
و در سالی که خواهد آمد
همچنان سلطان من خواهی ماند


« شاعر : نزار قبانی » ...

کاش می شد آینده را در نگاه تو دید

کاش می شد آینده را در نگاه تو دید
ولی جز سیاهی که‌, چیزی نیست
یکبار نوری دیدم که خورشید نبود
یک لامپ کم مصرف که بیهوده روشن بود
چطور می شود بیشتر دید و نگریست
چرا سرمه دان چشمانت خالی نیست
تکرار می شود سایه های وهم و خیال
چرا چشمان من نابینا و چشمان تو بینا نیست؟


علی لفظی قاضی

گاهی,

گاهی, برای رفتن یا ماندن با اینکه می‌دانی, باید رفت ,مردّد می‌مانی!
می‌دانی اما نمی‌توانی...!
هاج و واج
می مانی
با اینکه‌میدانی رفتن عین رسیدن است در میان این همه رفتنها می مانی ,می مانی ,
چقدر این جاده سخت است و هیچ میانبر نداره ؟

علی غلامی

رفتی وداغ رفتنت بر دلم ماند

رفتی وداغ رفتنت بر دلم ماند
داغ جهنم به از ان رفتنت بود
ز دوری تواین دل تنگ آمد
ای رفته از خانه وکاشانه ی من کی خواهی آمد؟
لعنت بر آن شب های تلخ و تنهایی
درد ودل با شب های سرد و بی قراری
بعد تو آن خانه دگر بی روح و جان شد
مرگ تو با مرگ دلم همعنان شد
دگر در آن حیاط کبوتر پر نمی زد
دیوار ودر با اشک هایم زار میزد
ای رفته از دیده من نرفتی از یاد
آتش زدی بر قلب من نرفتی از یاد

رضا اشرفی

من و تو آهیم

من و تو آهیم
من و تو دردیم
من و تو, تو این زندون هم بندیم
من و تو هم دردیم
من و تو زخم خورده روزگار نامردیم
منو تو کوهیم, استواریم
منو تو مست عشقیمو بی قراریم
منو تو با هم, دست تو دست هم
ادامه میدیم راهمونو
اگه بسته باشه جاده
پیدا میکنیم یه راه جدید
میونبر میزنیم از وسط روزگار پلید
به روزای قشنگ, به امید


میثم علی شاه

از وجود توست که مهربانی

از وجود توست که مهربانی
حالت از هم گسسته اش را باز می یابد
و انسان از بازی تیغ و شاهرگهای دوخته به پیرهنش دست می کشد
در آن سایه ساری که دست های توست
در آن آفتابی که
از پشت پلک های تو سرک می کشد

سیدمحمد مرکبیان

ای عشق , ای شکنجه گر مهربان من

ای عشق , ای شکنجه گر مهربان من
دوری تو میزند دوباره آتش ب جان من
راضی شدم به مرگ , تو مرا زجر کشم مکن
درد فراق عشق بیشتر است از توان من
نوشیده باده ام و لب هزار جام بوسیده ام
خالی ست جای بوسه ی تو بر لبان من
ای در خیال من هزاران خیال خوش
در غربتت گمم , تو مرا این چنین مَکُش
ای که نگاه تو تمامش محبت است

حالا ببین چه غمی فتاده به جان من
غم را ببین و بر دل تو عشق بکار
این گونه خواهمت ک تو هستی تمامِ من
من با تمام خود یک عاشقم , کمم
اما بدان ک عشق همین است تمامِ من

آرتا زند شیرازی

دلبرم

دلبرم
قسم به ماهِ نیمه نهانت
دلم چنان بندست به غوغایِ مویت
که
عیانم همه خمِ ابرویت بینم وُ نهانم همه
تارِ گیسویت چینم


علیزمان خانمحمدی