تو را کجا پیدا کنم؟

تو را کجا پیدا کنم؟
از کدام سمت می وزی؟
تا هوشیاری بهار از شیارهای تاریک و عمیق
بیرون آید عاشقانه هایش را به زمین بسپارد

و سرو تمنایش را به افقهای دور بساید
تا سبزینه هایش به تمام شاهراههای
بی تلاطم خشک بنشیند
و دهکده را از سرنوشت موهوم رها کند
تا باغها تمام رایحه ها و شبنم هایشان را از
آن سوی زمان رفته پس بگیرند
تو را کجا پیدا کنم؟
تا نور سرازیر شود بر انجماد زمان
و ستاره های یخ زده به آیین شب بازگردند
اکنون که شوره زارها پذیرای گمشدگانند
تو را کجا پیدا کنم تا عابری که هنگامه های
دیرین گذرگاهش است سراغ راهها را از
بیراهه ها نگیرد
تو را کجا پیدا کنم؟

زهرا یوسفی

دلم‌‌ برایت یک ذره است

دلم‌‌ برایت یک ذره است
کی می‌شود که
ساعت وقارش را
با بیقراری من، عوض کند
عقربه‌های تنبل!
آیا پیش از من
به کسی که معشوق را در کنار دارد
قول همراهی داده‌اید؟
در آسمان آخر شهریور
حتی ستاره‌ای هم نگران من نیست
به اتاق برمی‌گردم و
شب را دور سرم می‌چرخانم و
به دیوار می‌کوبم

شعر از: حسین منزوی

هر شبى گویم که فردا ترک این سودا کنم

هر شبى گویم که فردا ترک این سودا کنم
باز چون فردا شود امروز را فردا کنم

چون مرا سودایت از روز نخستین در سر است
پس همان بهتر که آخر سر در این سودا کنم

اى خوشا کز بى‏خودیها سر نهم بر پاى او
بعد از آن از شرم نتوانم که سر بالا کنم

اى که مى‏گویى دلِ گمگشته خود را بجوى
من که خود گم گشته‏ام او را کجا پیدا کنم

عاشق مستم هلالى مجلس رندان کجاست
تا دل و جان را فداى ساقى زیبا کنم


هلالی جغتایی

بعضی انسان ها

بعضی انسان ها
به عده ی دیگر از انسان ها
انسان های دیگری را یادآور می شوند

آنها که به یاد آورده اند ، غمگین اند
آنها که یادآور شده اند ، بی خبر

آنهایی هم که در یاد آمده اند
به احتمال زیاد در شهری دور
هیچ چیز را به یاد نمی آورند


یاشار کمال
ترجمه‌ : سیامک تقی زاده

از دست های تو

از دست های تو
کارهای خارق العاده ای بر می آید
همانجا که هستی ، بمان
اجازه‌ بده شعرها از من برایت بنویسند
اجازه بده برایت بخوانم
تا چه اندازه‌ از بدوِ دوست داشتنت
پیراهنِ فصل ها
زیباتر شده است
کنارِ لبانت ، کناره می‌گیرم
و تمامِ حرف‌های دلم را
از دهان‌ات می‌شنوم
در فاصله‌ی پیشانیِ تو
تا سایه‌ات
جنگل سبزی‌ست
که پرنده‌های من
آنجا آرام می‌گیرند


سیدمحمد مرکبیان

منم آن شاعـر عاشـق،کـه برلبهـا غزل دارم

منم آن شاعـر عاشـق،کـه برلبهـا غزل دارم
غـریبی زارو تنهـایم کـه یادت در بغل دارم

تـو را دلـدار شیـرینـم، شبیـه شعـر میدانم
روایت میکنم رویـت، ولی بادل جدل دارم

فـدای چشـم شهـلا و لبـان غنچـه و نـازت
ازآن کندوی لبهایت، هزاران خم عسل دارم

منم شبگـرد تنهایی،که گشته همنشین دل
به دل اندوه جان سوزی به لب اما غزل دارم

برای وصـف زیبائـی کـنم توصیف چشمانت
برای لاله و سوسن تو را من چون مثل دارم

زنـم بر مدعـی هر دم ز اشعار و غـزل تیری
به گـاه وصل تو هردم جدل من با اجل دارم

دلیل عـاشقی نبود؛ حساب عـاقل و منطـق
کـه براثبات عـشق خود امـارات و علل دارم

به دیوان وبه اشعارش نکوئی اینچنین گفتش
منم آن شاعـر عاشـق،کـه برلبهـا غزل دارم

عباس نکویی