ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
لبخند بزن تازه کنی بغض (بنان) را
بخرام برآشفته کنی (فرشچیان) را
تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی
انگشت به لب کرده لبت منتقدان را
معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست
یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چادرتان را
دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم
برگیرو برآشوب وبزن "جامه دران" را
ای کاش در این دهکده ی پیربسوزند
هرچه سفرو کوله و راه و چمدان را
شاید تو بیایی و لبت شــربت گیلاس
پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را
عاروس غزل های منی بی برو برگرد
نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را
حامد عسکری
از کوچـه باغ غــم
که می گــذرم
هـر دیـوارش
ردی از
خاطـره هـای تـو دارد
اینجـا
به انتظـار نشستــه ام
بگـو کـی
سایه ات
دلـم را
روشـن خواهـد کـرد
حیدر ولی زاده
هیچ می دانی؟
حاصل من و تو ما می شود
اما حیف
ریاضی بلد نیستم؛
که تمام ثانیه های با تو بودن را جمع بزنم
در این جبر جغرافیای دلتنگی
که گویی رفتن اَت دردی ست نهان
میان جای خالیِ
شعرهای عاشقانه دفترم!
مرتضی سنجری
می توان
ساعت عمر
خود را جور دیگر کوک کرد !
می توان
در باورت
دل خوشی هایت
را
مثال گل های رنگین
در بوم نقاشی با قلم مو
نقشی نهاده
کامل رنگ کرد !
می توان قید وبند ها را
بدار فالی آویخته
با گل هایی
در لا بلای تار وپودها
بنهاده
با قالی در یک قاب کرد !
می توان
اشک ها را
در میان پیمانه چشمانت
محبوس کرد !
یا که ؛
با دل عقده هایت
چون ناله ای فریاد کرد !
تا که ؛
بار دیگر
رها گردی از این
اما اگرها
واز این
بود ونبود های بی حاصل
بیک باره !
بهرام معینی
زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی
ز جمالت آشکارا همه فر کبریایی
نسپردمی دل آسان به تو روز آشنایی
خبریم بودی آن روز اگر از شب جدایی
نبود به بزمت ای شه ره این گدا همین بس
که به کوچهٔ تو گاهی بودم ره گدایی
همه جا به بیوفایی مثلند خوب رویان
تو میان خوبرویان مثلی به بیوفایی
تو درون پرده خلقی به تو مبتلا ندانم
به چه حیله میبری دل تو که رخ نمینمایی
شد از آشناییش جان ز تن و کنون که بینم
دل آشنا ندارد خبری ز آشنایی
گرهی اگر چه هرگز نگشودهام طمع بین
که ز زلف یار دارم هوس گرهگشایی
همه آرزوی هاتف تویی از دو عالم و بس
همه کام او برآید اگر از درش درآیی
هاتف اصفهانی