ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
از این که هستی
دورتر نشو
در رویایم
بمان
در همین حوالی
گاهی
صدایم کن
لبخندی بزن
و دستی تکان بده
خیالم
بی صبرانه
سویت
پر خواهد کشید
حیدر ولی زاده
من گاهی
با سنگ
درد دل می کنم
با پرندها
دلتنگ
می شوم
گاهی به آسمان
تکیه می کنم
و گاهی به زلال
رودخانه می گریم
با شب
از رازها می گویم
گاهی
ماه را بغل می کنم
و با خورشید
از اندوه ها گله
من اما
همیشه
از انسان
هراس دارم
آنجا که دل میبندی
می شود
تکیه گاهت
پناه غصه و گریه هایت
ناگهان می رود
تو میمانی و
یک قلبِ هزاران پاره
حیدر ولی زاده
پاییـز
بـرگ هـا
را بـرده بـود
و خرمالـو
در سـوزِ زمستـان
تنهایـی اش را
می شمـرد
و دلتنـگی
هر سالـه اش پایـدار
زیـر لـب
زمزمـه می کـرد:
کاش فصـل
رفتـن
یکـی بـود!
حیدر ولی زاده
روزی
تنهایـیِ خـود را
بـرمیـدارم
و مـی رویـم
بـه شهـرِ
مملـو از هیـچ کـس
برایـش
از تـو خواهیم
گفـت
از رفتنـت
کـه بـرای ابـد
مــا را با درد و زخـم
بهــم دوخـت
حیدر ولی زاده
برگ هـای مُضطـرب
مـنِ مُنتـظر
فصلِ هبـوط
از خویشتـن
خـزان
بهانـه ای
بـود
بـرایِ
دلتنگی بیشتر
حیدر ولی زاده
خیالـم دائـم
آغشتـه بـه
دلِ تنـگ
و مـرگِ وصـال
و امیـدِ بـر بـاد
دانستـی
کـه
بعـد از تـو
کوچـه هـایِ شهـر
بـه
بن بسـت رسیـد!؟
حیدر ولی زاده
بــه قـاب
خواهــم
گرفـت
خــشِ خــشِ
آن بـرگ پاییـزی
را
کـه از آمدنــت
خبــر دهــد
حیدر ولی زاده
ای شـب
آویختــه
بـه گیسـوانـت
مهتـاب
در اسارتِ نگاهـت
بگـو کـه
امشـب
مهمـانِ کدامیـن ستـاره ای
سویـش
تـا سپیـده دم
نظــر کنــم
حیدر ولی زاده