در پـی بهـارانـم

در پـی بهـارانـم
آن بهـار
کـه تـو را
ارمغـان آورد
ورنـه
ایـن
تـنِ یـخ زده
از انـدوه
با هـزاران
گـردش فصـل
سبـز
نخـواهـد شـد


حیدر ولی زاده

بـه غـروب بـاور نداشتـم

بـه غـروب
بـاور نداشتـم
تا ایـن کـه
تـو رفتـی
دیـدم
چـه سیـاه
شبـی اسـت
همـه روزهـا


حیدر ولی زاده

از کوچـه باغ غــم

از کوچـه باغ غــم
که می گــذرم
هـر دیـوارش
ردی از
خاطـره هـای تـو دارد
اینجـا
به انتظـار نشستــه ام
بگـو کـی
سایه ات
دلـم را
روشـن خواهـد کـرد


حیدر ولی زاده

می ترسم مرا به فردایی که نیستی مسپار

می ترسم
مرا
به فردایی که نیستی
مسپار
بگذار
بمانم در گذشته
آنجایی که
یگانه دست تو
امن ترین سقف جهان
بود


حیدر ولی زاده

در نهایت تمام جاده ها به بن بست می رسد

در نهایت
تمام جاده ها
به بن بست
می رسد
مگر
آن جاده ای
که مرا
به تو
برساند

حیدر ولی زاده

آخرین چتری را که برایت گشودم

آخرین چتری را که
برایت گشودم
نبسته ام هنوز
تو نیستی اما
ترسم که مبادا
باران بیاید و خیس شود
خیالت در کنارم

حیدر ولی زاده

رقص کنان

رقص کنان
از میان
دشت های بی پایان
خواهیم گذشت
تمام گل ها را
فرش پایت
خواهم کرد
به دریا که رسیدیم
برایت
قصر بلورین
خواهم ساخت
در بلندای کوه
اما
دلم با تو
هوای پرواز دارد
چه کنم اگر پرواز
مر از خواب شیرین
بیدار کند؟


حیدر ولی زاده