-
ما برایت پیله ی ابریشمی بودیم وتو
شنبه 24 خرداد 1404 11:46
ما برایت پیله ی ابریشمی بودیم وتو تا شدی پروانه دور انداختی ما را،سپاس
-
از او که گفت :یار تو هستم ولی نبود!
شنبه 24 خرداد 1404 11:45
از او که گفت :یار تو هستم ولی نبود! از خود که زخم خورده ام از یار،خسته ام
-
می گویی چرا غمگینی
شنبه 24 خرداد 1404 11:43
می گویی چرا غمگینی من آینه توام ای وطن
-
بیا به خانه آلاله ها سری بزنیم
شنبه 24 خرداد 1404 11:42
بیا به خانه آلاله ها سری بزنیم زداغ با دل خود حرف دیگری بزنیم به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم
-
آدمی را خیال هر چیز
شنبه 24 خرداد 1404 11:39
آدمی را خیال هر چیز با آن چیز میبرد خیال باغ به باغ میبرد. #مولانا
-
یک عمر زمین خوردن و
جمعه 23 خرداد 1404 12:07
یک عمر زمین خوردن و یک عمر دویدن... پایان بدی بود به جایی نرسیدن
-
با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ولی
جمعه 23 خرداد 1404 12:06
با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم
-
دلتنگت بودم
جمعه 23 خرداد 1404 12:05
دلتنگت بودم از شهر،دل بریده از شهریور رمیده روان به سوی تو با کاروانی دل و تنها دارایی ام همان دل تنگی پاییزی بود که برایت به مهر آوردم
-
بی روی تو خورشید جهان سوز مباد
جمعه 23 خرداد 1404 12:03
بی روی تو خورشید جهان سوز مباد هم بی تو چراغ عالم افروز مباد با وصل تو کس چون من بد آموز مباد روزی که ترا نبینم آن روز مباد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 23 خرداد 1404 12:01
-
بی تو چکنم این همه دلتنگی را
جمعه 23 خرداد 1404 12:01
بی تو چکنم این همه دلتنگی را ای بت چکنم آینه ی سنگی را حالا که کنارمی در آغوش شعر بر شانه بریز گیسوی رنگی را
-
عمری است به شوق دیدنت مسرورم
جمعه 23 خرداد 1404 11:59
عمری است به شوق دیدنت مسرورم شیرین شده از دور دو چشم شورم نزدیکتر آمدی، سلامت دادم می بوسمت هرچند که دورادورم
-
ما ساکن کلبه های پرچینیم
جمعه 23 خرداد 1404 11:57
ما ساکن کلبه های پرچینیم هم بازی پروانه و بلدر چینیم آبان و دی وبهمن مان نوروزیست از تیره ی خوش نشین فروردینیم
-
اندر طلب دوست همی بشتابم
جمعه 23 خرداد 1404 11:55
اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا دریابم
-
و عشق
جمعه 23 خرداد 1404 11:54
و عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست
-
رد پایی برای امواج است
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:52
رد پایی برای امواج است زندگی مان عجیب مواج است کهنه خاکی، شبیه یک عاج است خواب رویای سرنگونی که... چشم من می رود فرو در خود هر چه دیدم تمامشان بیخود غیر این هیچ بود و یا لابد در سرم می زند جنونی که.... خواب خود را به دار آویزم غیر خود با کسی نیامیزم کل دنیا به یک ور چیزم زیر لب هام طعم خونی که... می رود از تنم به شرشر...
-
شادمشو
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:51
-
با تو اگر نشسته ام
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:49
با تو اگر نشسته ام دشنه تیز بسته ام تاتو غزل نگفته ای من ز فرار خسته ام دل ز نسیم صبحدم قامت جان شکسته ام گاه به شوق دیدنت بقچه راه بسته ام گم نکنم اگر مسیر از دم تیر جسته ام گاه ز رویش زمین همچو گیاه رسته ام گاه به غرب میروم رو به فلق نشسته ام اینکه کجاست خانه ات در عجبم و خسته ام جواد جهانی فرح آبادی
-
با خبر باش که من با تو سخن میگویم
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:48
با خبر باش که من با تو سخن میگویم از نوای اربعین ذکر حسین میگویم شدهام خانه نشین در برِ عاصم هستم شدهام نور یقین به نور زهرا مستم زنده کن هر شب جمعه ، تو با نام حسین راه خون شهدا فتح فرج در اینجاست ره دیوانگی و اوج جنون گو اینجاست ره آزادگی و آتش و خون هم اینجاست اربعین زنده شود هر شب جمعه تو بدان ره اصحاب خدا آخر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:47
-
خداوندا به تو گفتم
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:46
خداوندا به تو گفتم گله دارم. دیگر نه... هرگز... تو خودِ عشقی... تو دانایی... تو بینایی... سپاسِ بیکران دارم... ولیکن معشوقم مرا پس زد... من او را از پس و پیش بیشتر دوست میدارم... من او را یارِ خود پندارم و هرگز به او نگاهِ ناروا نخواهم داشت... در طوافاَش مینَهَم گام و شَوَم غرق در دریای موهایش... و از دوردست مرا...
-
از من هیچ نمانده
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:45
از من هیچ نمانده هیچ را اما بیا با هم قسمت کنیم دو چشمی دارم که بارانی ست یکی را برای تو دو دستی دارم پر از زخم و پینه یکی را برای تو پاهایم را که دیگر می لنگند یکی را برای تو من قلبی دارم پر از حرف لبریز از کلماتِ سنگین مدتهاست در سینه ام سنگینی می کند اما تمامش برای توست آری من هیچ ام من جز درد چیزی نیستم چه باشم جز...
-
آب سر بالا رفته
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:44
آب سر بالا رفته و مارمولکِ خانه با کمک ما بر کُرسی قدرت تکیه داده است بُزمجه از لابه لای داندانهای چرک آلود اشتها باز میکند و برای آفتاب پرست ماندن سرخاب سفیدآب را مزه مزه می جود مارمولک خانه ما در به در زیبایی و توجه با درد پوست انداخته و با حساب و کتاب به دور از چشمان پدر آنقدر گوشت و خون خام خام غر غره کرده که...
-
لیلی بشم تو را، مجنون شدن بلدی؟
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:43
لیلی بشم تو را، مجنون شدن بلدی؟ کمتر ببینیم، دلخون شدن بلدی؟ معشوقه شم برات، عاشق شدن بلدی؟ عذرا باشم برات، وامق شدن بلدی؟ غم زدهات کنم، تو شاد شدن بلدی؟ آن کوهِ شیرینم، فرهاد شدن بلدی؟ استادِ تنهایی، همراهِ یک زن شدن بلدی؟ منیژهات باشم، بیژن شدن بلدی؟ نقشِ این عُشاق را خوب بلدی؟ اشکهای یعقوب، با صبر ایوب...
-
شیهه کن، عقل جهان کامِ جنون ریختهام
پنجشنبه 22 خرداد 1404 10:42
شیهه کن، عقل جهان کامِ جنون ریختهام وحشیِ یاغیِ دورانی، بچرخان تو مرا عاصیِ سرکش این شهر منم، رام نشو خون بریز از لبِ پیمانه، بچرخان تو مرا پنجه بر صورت تقدیر بزن، شرم مدار باد را در قفس سینه، بچرخان تو مرا ای که لبخند تو از زهر تباهی بَتَر است جرعهجرعه چو سیهخانه بچرخان تو مرا من طوفانزده، مجنونِ گلِ بیکفنام...
-
بیدارم بیدار اما در
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:23
بیدارم بیدار اما در بیداری،چشمک خواب ستارگان برای خماری هایم لالایی میخواند عسل عربگری
-
بهار
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:21
-
مثل خوره هر لحظه غم افتاده به جانم
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:20
مثل خوره هر لحظه غم افتاده به جانم همسایه ی دلشوره ام و دل نگرانم دلگیر از این عشقم و دلگیرتر از تو باید که از این عشق خودم را برهانم حالا که تپشهای دلم باب دلت نیست تاریکترین نقطه ی غم های جهانم بستی چمدانت شدی آماده ی رفتن من پیرهن خاطره ای در چمدانم مثل نفسی خسته در این جان صبورم در آینه پنهان کنم اندوه نهانم تب...
-
در آن اوقاتِ تنهایی، امیدِ صبح می دیدم
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:20
در آن اوقاتِ تنهایی، امیدِ صبح می دیدم از امّیدِ صدایِ او، دگر شب ها نخسبیدم شبم در راهِ او مرگ و دلم در روزِ او پر خون بسی دردم فزون کردی ولی از وی نرنجیدم اگر آن دم به دامِ او، زِ غم در گِل فرو گشتم به یادِ صبحِ آزادی، چنان خورشید تابیدم ((من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم)) اگر از رنگِ شب بودم، کنون از عشقِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:18