-
به نجابت تو می ماند
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:28
به نجابت تو می ماند همه ی آرزوهای بچه گانه ام معصوم چون چشمانت پر از هراس چون یالهای به باد سپرده ات وگرم چون آغوشت. #مطهره احمدی
-
به تماشای التماس شاخه های رو به آسمان
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:27
به تماشای التماس شاخه های رو به آسمان نشسته ایم و عریان شدن بیدهای سر به زیر را روی بوم خاطراتمان حک می کنیم حتی آسمان این فصل هم دیگر آبی نیست هر چند صدای دلنشین چلچله ها خبر از میزبانی بهار می دهد به زودی همه ی خاطراتمان سبز خواهد شد. #مطهره احمدی
-
در انتهای روز
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:26
در انتهای روز به یاد می سپارمت از طلوع چشمهایت تا غربت غروب با همراهی پاییز ودردانه های رقصانش که به خاک رنگ می بخشند بی وقفه خاطره می سازم و به ذهن می سپارمت. #مطهره احمدی
-
زندگی
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:26
زندگی مثل شکوه پرواز بر فراز آرامش آب دلچسب و گواراست همراهی ام کن تا ابد تا بند بند وجودم را به تماشای چشمهایت گره بزنم. #مطهره احمدی
-
مرا در آغوش بگیر
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:25
طلوع کن از پشت بلندترین آرزوهای برآورده نشده ام که بند بند ناگفته هایم سخت نیازمند شنیدن توست اجابت کن هر چند ناخوانده ام فقط گوشه ی دنجی از دریای آرامشت آرامم میکند مرا در آغوش بگیر که سخت دلتنگم. #مطهره احمدی
-
تو نباشی
شنبه 17 خرداد 1404 11:28
تو نباشی همه ی کوچه ها بوی پاییز می دهند. #مطهره احمدی
-
نقاش خوبی نیستم
شنبه 17 خرداد 1404 11:27
نقاش خوبی نیستم اما در دفتر نقاشی ام بدون هیچ رنگی انتظار تو را کشیدم. #مطهره احمدی
-
صبر کردم صبر کردی چه سود
شنبه 17 خرداد 1404 11:25
صبر کردم صبر کردی چه سود تا گذر کردم از این آتش و دود فکر من هر چه به غیر تو نبود فکر تو شعری به غیر من سرود روز بود و آشنایی و همه چون که شب آمد برفتم یکتنه شب شد و طوفان و سردی هوا وقت رفتن شد در این فاصله ها ن شوم غمگین و نه از غصه پر علتش فهمیدم آخر همچو در وقت بسیاری خدا بر یار داد تا شفا دارد ، دل بیمار داد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 17 خرداد 1404 11:24
-
وقتی شاعر شدم،
شنبه 17 خرداد 1404 11:23
وقتی شاعر شدم، هوا انباشته بود از ناگفتهها و من با دستی خالی از واژه با سینهای انباشته از نغمههای بیقافیه قد افراشتم تا به ابر برسم درختان برایم زمزمهها داشتند جویباران مرا به نام میخواندند و من در پناه حروف گم شدم تا هیچ کس درنیابد چه اندازه تنهاتر از سکوت بودهام وقتی شاعر شدم دردهایم را به قافیه بند کردم...
-
در غربتی با اندیشه ی سرد زمان
شنبه 17 خرداد 1404 11:21
در غربتی با اندیشه ی سرد زمان پرت شدم به عمق شب های بی صباح گرفتار هیاهوی درون از مرز جنون بارها گذشته ام حسرت آویخته بر گردن زنجیر ، بر پای اراده ام تکرار می کنم خود را بر دیوارها گریه می کنند قاب عکس خاطره ها چند لحظه در خودم خاموش بیگانه می شوم با خویش محکوم به نفس کشیدنم افسوس در هوایی که کسی هم نفسم نیست بغل می...
-
ای خورشید تابان
شنبه 17 خرداد 1404 11:19
ای خورشید تابان ماه نور افشان سرو خرامان و ستاره درخشان امید زندگیم آینه در دستِ باد میلرزد، چون تو میگذری... پَرِم چون پروانهها، میسوزد به آتش عشق وجودت وقتی که قلب مهربانت عشق راشعله ور میکند قَسَم به آفتاب میخورَم که سیاهچاله چشمهای تو را ثبت کرده ام در کهکشان دلم نگاه و شرم حضورت چون تیری ازکمان ابروانت آهوی...
-
بر ساحلِ غمگینِ دلم دریا باش
شنبه 17 خرداد 1404 11:17
بر ساحلِ غمگینِ دلم دریا باش آرامش من درون این دنیا باش وقتی که برای من زمستان سخت است در کلبهی سردِ زندگی گرما باش مهدی ملکی
-
از من مپرس قصهی درد
شنبه 17 خرداد 1404 11:17
از من مپرس قصهی درد درد منم، قصه چه هست؟ دلِ راندهشده، در به در دلِ بیحس، دلِ بیکس بگویم و نفهمند و بخندند رواست؟ بگویم و بگریم، دواست؟ نگویم و بمیرم رواست؟ نوشدارو اگر بودی، چه سود؟ بعد مرگِ سهراب آمدن، رواست؟ نوشدارو، پیش یا پسِ مرگِ من را چه سود؟ مرگ من، از بدو تولد بود… آیا این رواست؟ گفته بودی دلدادهای و...
-
اراده کرده خدا، بین خیلِ آدمها
شنبه 17 خرداد 1404 11:16
اراده کرده خدا، بین خیلِ آدمها نصیب من کند آن روح رفته را انگار چنان حِصار کشیده میان دستانم که صد گلایه کنم شاهِ خفته را اینبار کدام پنجره را، از کدام دربِ حیات به جستجوی تو آیم نگینِ در افکار بیا و نقش و نگاری بزن خیابان را چراغِ قرمزِ سرخطِ جاده را بردار مریم کرمی
-
دزدکی دیدن هم، از لای در یادش بخیر
جمعه 16 خرداد 1404 10:56
دزدکی دیدن هم، از لای در یادش بخیر پرسه در پسکوچههای بی گذر ، یادش بخیر نامههایی که نوشتیم و ندادیم به هم با دو قطره خون خود کردیم تر ، یادش بخیر زیر باران راه میرفتیم ، بی چتر و کلاه سینه پهلو میشدیم با همدگر ، یادش بخیر ناشیانه میزدیم چشمک به هم ، اما چه سود او جلو میرفت و من از پشت سر، یادش بخیر جادهی چالوس...
-
خودم را می سپارم دست وجدان هرچه بادا باد
جمعه 16 خرداد 1404 10:56
خودم را می سپارم دست وجدان هرچه بادا باد به شبوهای خوشبوی خیابان هر چه بادا باد مزین می کنم امشب نمازم را به دینداری دلم را میزنم من به خروشان هر چه بادا باد خدایی هست در کیهان که گرم آغوش انسان هاست من او را می پرستم غرق ایمان هرچه بادا باد محبت خرج خواهم کرد مانند چکاوک ها سلامی می دهم او را کماکان هرچه بادا باد «به...
-
گنجشک چه میداند از درختانِ پشتِ حصار
جمعه 16 خرداد 1404 10:54
گنجشک چه میداند از درختانِ پشتِ حصار که اینگونه شاخههایشان را به سمت آسمان دراز کرده اند؟ باد چه میداند از دلتنگیِ برگهایی که هرگز یک دل سیر نوازش نشدهاند؟ خورشید چه میداند از سردیِ تنههایی که با تبر، زخمی شدهاند؟ ابر چه میداند از خشکیِ ریشههایی که قرنهاست باران ندیدهاند؟ زمین چه میداند از گیاهانی که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 16 خرداد 1404 10:54
-
دو نخلِ جدا
جمعه 16 خرداد 1404 10:53
دو نخلِ جدا دو نخلِ تنها... ریشههایشان در خاکِ یک کوچه گره خورده بود حمیدرضاسلیمانی کارکن
-
موچم اینجا زیر باران چتر میگیرند همه.
جمعه 16 خرداد 1404 10:51
موچم اینجا زیر باران چتر میگیرند همه. غافلند از انکه دیر و زود میمیرند همه. موچم این اهو ترین مردمان در اصل خود نیمی از گرگ و پلنگ و نیمشان شیرند همه بوف خوانده بسکه یاسین در کنار گوششان از اذان و ربنا این خلق دلگیرند همه بودها اینجا نبود و با نبودن ها خوشیم شعر لالایی ندارد، کودکان پیرند همه. گورکن ها بیش فعالند در...
-
ای نشسته بر عنقای خیال.
جمعه 16 خرداد 1404 10:50
ای نشسته بر عنقای خیال. هنوز؛ سنبله های گندم زاران سبز بود؛ که به خوابت رفتم... هنوز؛ شکوفه های بادام؛ به میهمانی مه تیر نرفته بودند... سر تا سر دشت، این پهنه ی زمردین؛ پر بود از آواز طرقه و عندلیب... آسمان شب ؛ پر از ستاره بود ، که به خوابت رفتم... حالا... حالا که چشم باز کردم، خش خش برگ ها، سنفونی رهگذران است... در...
-
تو را مادر صدا میزنم
جمعه 16 خرداد 1404 10:49
تو را مادر صدا میزنم اما این واژه برای وسعتِ مهربانیات کوچک است... جهان، پر از چهرههای مهربان است اما هیچکس چون تو، لبخند را به گریهها نیاموخت تو بودی که از دستهای خستهات دعا جوانه زد و باران، به وسعت دلت بر خاکِ خشک امید بارید شبها وقتی چراغها خاموش میشدند روشناییِ چشمانت تمام ترسهای کودکیام را میشکست تو...
-
ما گفتیم _ ما می شویم
جمعه 16 خرداد 1404 10:47
ما گفتیم _ ما می شویم _ گویا نشد .....! افسانه می شویم _ اما نشد ....! در چشم های تو _ ویرانه می شویم در قلب شکسته تو _ خانه می شویم _ اما نشد ....! خواستیم _ در به در ِ فصه ها شویم _ پا بندِ رقص گل ُ _ سایه ها شویم اما نشد ...! در قیل و قال ّ این _ همه بی حوصله ها عاشق شویم ُ _ از خود رها شویم _ اما نشد ....! آغوش من...
-
باز از خیال فراتری
جمعه 16 خرداد 1404 10:44
باز از خیال فراتری وبا چنگی از آوای مهتاب نرم نرمک به درون روحم می خزی و آرامش را بر جدار لحظه های کسالت من کتابت می کنی پیش از آنکه این نسخه ی قحطی زده برای ابد ناخوانا شود نازنین رجبی
-
های از این بی زبانی و پراکنده گویی
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:11
های از این بی زبانی و پراکنده گویی گه از امید می بافم و گه یاُس خود منم. مثل کرم کوچکی در خاک تو گویی نمی دانم نشانم کجاست. تقلای بی جواب من چیست که دهان باز می کنم و فریاد نمی آید؟ به جایش آهی بی صدا! و من چگونه کلمه را به بند بکشم؟ چگونه سوار شوم بر ابر معنی؟ چگونه از اشک بگویم؟ تا تو شادیم را باور کنی... تا تو باور...
-
کودکی
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:11
-
از خاک آمدم پدید
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:09
از خاک آمدم پدید آن روز اول انگار مشتی خاک بودم دست حضرت روحش دمید در خاک خاکم شد مقدس؛ چون روح پاکی در درون جاری شد آن شب تاریکی و سردی آن خاک وجودم با تابش نورش ، به سوی روشنی رفت این خاک اینگونه بشد پاک و مقدس روزی که نورش رفت از تن خاک ، خاک است . طهورا عسکری داریونی
-
چرا حالم خوب نیست ؟
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:06
چرا حالم خوب نیست ؟ چرا جواب داد و بیداد ندارم؟ چرا دردم بی درمان است؟ چرا قلبم آهسته می تپد ؟ چرا هوای دلم ابریست ؟ قرار پشت پنجره داشتیم اما نبودی در نگاهم کنج قفس تنهایی ام چشمم به رهایی بود اما یک لحظه ندیدمت تا با آمدنت جانم به قربانت کنم هوای دلم دگر بار ابریست باران قطرات اشکم پر ستاره است نقش رخ تو در آن ستاره...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:04