-
محبوب من
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:36
-
من روح لطیف خدا هستم
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:35
من روح لطیف خدا هستم من زن هستم من قسمت بزرگی از خدا هستم من می آفرینم ، عشق می ورزم ، می بخشم من انسان هستم مگرنه اینکه انسانها قسمتی از خدا هستند تنها کافیست همانند خدا عشق بورزم ، محبت کنم و ببخشم آن زمان است که چشمانم نورانی خواهند شد من تکه ای از خدا هستم گوشه ای از جهان در چشمان من است. باید به این گوشه با تمام...
-
نیمه گمشده ام هست عزیز جانم
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:34
نیمه گمشده ام هست عزیز جانم نیمه کامل شده اوهست تمام جانم او ز آبان و دلش رحم و زاحساس پر است من زمردادم و از سوز جگر نالانم عهد بستیم به محضر من و او ما بشویم تا زمانی که بمیرم به سر پیمانم او سهیلی است که افتاد به چاه دل من زین سبب گشته گران در همه جا انبانم او برایم سه عدد دسته گل آورده وجود هرسه گل هدیه بداده به...
-
ترسم که نمازم قضا شود
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:32
ترسم که نمازم قضا شود دل که جدا ز او بود ز خدا شود قطره در بحر است دنیا و دوست پیکار جوی بی صدا شود اینک که برم نیست همزبان شاید با نماز دردم دوا شود او گفت بشنو آیه های من شاید دلت شامل دعا شود امیر امری
-
باز آمدی و باز ناز میکنی یک ناز دگر
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:30
باز آمدی و باز ناز میکنی یک ناز دگر دیر آمدی و نخواهم باز یک اعجاز دگر رفتی چرا بی خبر حالا بی خبر آمدی چشم روشنیت هست باز یک دست انداز دگر صدها معما گذاشته ای لاینحل چه سود شاید بماند روی دستم باز یک راز دگر لبریز عشق بود دلم رفتی و عقده شد سازش ندارد دلم باز یک عشق بی ابراز دگر پنهان نمود سیاوش عشق بلا تکلیف خود...
-
هر شب ما با دندانهای مهآلود شاملو
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:25
هر شب ما با دندانهای مهآلود شاملو ستارگان را میجویم، فروغ در لیوانهای شکسته برایمان از درختانِ عاشق مینوشد. اسطورهها از گوشهی پتوها بیرون میخزند، با صدای ماهیها افسانه میسازند. موسیقی از رگهای صندلی بالا میرود، ما کتابها را تکهتکه در دهان پنجره میگذاریم، و خواب میبینیم که زبانمان پر از پرنده است....
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:24
-
وبا گفتن..
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:23
وبا گفتن.. لحظه لحظه .. تکبیر.. در عرصه ی.. نوبهار ... خورشید... برخاسته .. قدمها .. قدم ..نه... وتا فتح تلألو های امید برخیزید به فراز علم ها در زمزمه ها گفتن توحید بابونه شمیم نوبهاران سیده مریم جعفری
-
نهج البلاغه
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:22
-
بگذر و بگذار تا هست تو نیست شود
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:21
بگذر و بگذار تا هست تو نیست شود تا نیست تو هست شود تا این دم تار خیال تو در بازدمت سپید شود بگذار و بگذر بگذر و بگذار تا تمام نیست تو هست شود... نجمه پاک باز
-
آوایِ سِحرِ حسرتِ تالار آیینه به رقص
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:20
آوایِ سِحرِ حسرتِ تالار آیینه به رقص موعودِ چهره یِ تو را ، در نور ماوا کرده است شهبانویِ شهرِ شریر ، تن را به خون آراستی تالارِ آیینه ، هراس ، با چهره ام چه کرده است؟ در سنگفرشِ ساحلِ دریایِ خون و سایه ها لمسِ آناهیتا به یک بوسه به چینِ دامنش ای آخرین زخمی که از ، لبش امانت مانده ای من را رها کن در تنِ قتلگاهِ چینِ...
-
گفتی ، سلام
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:19
گفتی ، سلام گفتی ، دلم تنگه برات گفتی ، خوبی ، جونم فدات گفتی ، آغوش می شم برات گفتم سلام خواستم بگم دلم شده ، تنگ برات ولی یهو ، یادم افتاد اشک چشام تا خود صبح اشک ریختنام گفتم برو ، مگه دلی مونده برام دل دادن ها دل کندن ها عادی شده برای ما من پاکم و مثل گلم از هوس ها بی خبرم یه روز بشی عاشقمو یک روز بری بی خبر و ول...
-
فراق، ز دردِ تنهاییم؛ فراق، ز دردِ عاشقی...
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:18
فراق، ز دردِ تنهاییم؛ فراق، ز دردِ عاشقی... عشقی که شکست از واقعیت، گریخت به تاریکی. به تنهاییِ ابد محکوم شدم، ز فراقت، نه کسی را گذرم که حریمِ خلوتِ من شکند. نه کسی را رهِ آن که جایِ خالیات بگیرد، واقعیت را چگونه پذیرم؟ چگونه بگویم "نیست"؟ نمیتوانم بذرِ نبودنت را در جان بکارم، نمیتوانم باور کنم که باید...
-
ز رخسار یار میگویم برات
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:17
ز رخسار یار میگویم برات قلبی مهربان و پدری شجاع میگویم برات سردار دلها سرباز وطن شهادت را مبارک میگویم برات حافظ صلح و امنیت بازوی ملت پیروزی را مبارک میگویم برات یار و یاور رهبر شمشیر برنده حیدر ماشاالله میگویم برات تا بتوانم میبرم نام تو را عادل، مهربان دانا مرد میدان میگویم تو را اسرا خان محمدی
-
در کنار تو زمانم را ندیدم کِی گذشت
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:16
در کنار تو زمانم را ندیدم کِی گذشت همدمی چون تو، خجل شد ماه و خورشید بردمید خلوتم را دوست دارم چون سکون هست و سکوت منتها دیدم تو را، داد دلم آن را درید زلف زرین تو چشمان دلم را به تو دوخت بس گرفتار توام، جست از قفس را نیست امید سید نیما کسائیان
-
پا توان ماندن نداشت
شنبه 10 خرداد 1404 12:02
پا توان ماندن نداشت و دل یارای رفتن این شد که تن رفت و دل ماند آسمان باریدن گرفت تابستان بود خدا نیز برای من گریست تابستان و زمستان ندارد پاییز و بهار حال من اشک ریزان است و من رفتم آن طور که کودکی به اول دبستان می رود ان طوری که پیرمردی را به خانه سالمندان ببرند و من رفتم همانطور که پبامبران بعد از نفرین قوم خود می...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 10 خرداد 1404 12:01
-
من کی ام...؟!
شنبه 10 خرداد 1404 12:00
من کی ام...؟! نقطه ی پرگار وجود که جهان دور سرم میچرخد سرزمینم پَرِ کاه شده رقّاص جشنِ بادی سرد تنم از جنس سایه های سکوت و لباسی به آن تنیده شرر تبِ داغِ زغالِ خودسوز است و زمان، فاتحِ فریبِ گذر دویده بر رَکَبِ اسبهای بی موسم و من نشسته در اندیشه ی تراسِ ازل مسافری به خیابانِ گمشده در مه نشانه از بَلَدِ انحلال می...
-
چه پرسم من ز تو در لاک خویشی
شنبه 10 خرداد 1404 11:59
چه پرسم من ز تو در لاک خویشی دل افسرده غمین و دل پریشی الفبا بایدت خواندن دوباره به دریا نرفته شناگر نمیشی درهای وفا به روی من بسته شده وز بار گران غم دلم خسته شده هر پاره دل ز درد و داغ غم عشق چون غنچه گل به دامنم رسته شده سبزینه سبز چشمونت گیس و طلاست دو زلفونت دوست دارم تا آسمون الهی نبینم گریونت برگ گل نسترن چهره...
-
من دوست یا ازت متنفرم..
شنبه 10 خرداد 1404 11:58
-
کودتا که شد
شنبه 10 خرداد 1404 11:57
کودتا که شد آنجا بودم نگاهت میکردم چه شکوهمندانه می گریستی چشمانت قصه ای بی پایان از شهری که بی صدا فرو ریخت و در میان اشک هایت گویی طوفانی بود که تاریخ را فریاد می زد آه عزیزکم چه دلبرانه زیبایی ! میان هیاهوی تفنگها میان فریادهای خفته شده زیبایی میان زخم ها میان خیابانهای خسته از جنگ زیبایی میان اشک ها میان لبخندهای...
-
امروز چشمم را باز کردم
شنبه 10 خرداد 1404 11:55
امروز چشمم را باز کردم در خواب میدیدم که بیدارم احساس خستگی کردم باز خوابیدم علیرضا اسحاقی
-
هوا سرد است و برفی باد و بوران
شنبه 10 خرداد 1404 11:55
هوا سرد است و برفی باد و بوران زمین یخ بسته از سردی و هجران درون خانهها گرما غنیمت دیگر مثل قدیمها نیست دوران نه از کرسی خبر هست و نه چایی سماورها برفت با چای و قلیان دیگر هرگز نباشد کودکانی به گرد کرسی شب زنده دارن تمام حسرت آن روزگاران شده حسرت ، شده رویا برامان به دور هم چه خوش بودیم و خندان غروبها تا سحر با...
-
درپیچ وتاب گیسوانش
شنبه 10 خرداد 1404 11:53
درپیچ وتاب گیسوانش گم کردم ره خانه ی خویش درآن سیهی به ناگه دیدم دل خویش ریش تیرمژگانش نشست برعمق دل چنان کشیدخنجرمژگان بردل که گویی نه دل بود،بودگِل گفتمش خرسندوراضی، هرآنچه ازتورسدنکوست هرچه دارم وندارم فدای دوست تونداری کز من خبر اما من بگویم از تورازها تاسحر گفتمش زمن چرا روی گردانی بگویمت بازتابدانی گفتمش دیوانه...
-
وقتی غرورت لکهدار شد...
شنبه 10 خرداد 1404 11:52
وقتی غرورت لکهدار شد... دیگر نه میتوانی برگردی به آن روزهای بیریا نه میشود مثل قبل چشم در چشم شد و لبخندی زد بیهیچ درد و غم وقتی غرورت لکهدار شد... دیگر مثل شیشهای شکسته میمانی که هر تکهاش خاطرهای است ولی هیچوقت، دوباره کامل نخواهد شد گاهی دلت میخواهد فراموش کنی اما یادها، مثل خوره، میخورندت و غرور، همان...
-
تو را پرسیدم ای راز نهانی،
جمعه 9 خرداد 1404 12:13
تو را پرسیدم ای راز نهانی، کهای در جان من، اما ندانی؟ نه در مسجد نه در بتخانهای تو، درون لحظههای بیزبانی. تو گفتی: من نه دور از تو نشینام، نه بر تختی جدا از مردمانی. من آن جمع خودآگاهم که هر شب، تو را خوانَد، میان بیکسانی. در آن لحظه که خود را باز یابی، منم در چشم تو، بیواسطه، عیانی. نه نامم هست، نه رسمم، نه...
-
در این مُلک چُنانیم کَزان درب شکستیم
جمعه 9 خرداد 1404 12:12
در این مُلک چُنانیم کَزان درب شکستیم بر این تخت چو خوابیم کزان عقل بِرَستیم یک سر همه در بند رخ یاری بخفتیم وز جام به جز خوشهی خورشید نجستیم گفتند در این راه به جز اشک ندارید پس ما همه در راه به جز رقص نرفتیم خندانه شود گریهی بالین در این عشق مستان همه در راه خودآ سخت گریستیم ای سِر بِپَسندان همه در جهل و خُرافید!...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 9 خرداد 1404 12:11
-
مرهم عشقی به روی زخم جانکاهم نبود
جمعه 9 خرداد 1404 12:10
مرهم عشقی به روی زخم جانکاهم نبود شانه ای تسکین اشکم، همدم آهم نبود روزها چشم انتظار طلعتِ خورشیدِ عشق اختری هم در دل شبها هواخواهم نبود گلشن هستی برای من گلِ شادی نداشت بوته خاری هم درین صحرا سَرِ راهم نبود کوره راهِ زندگی غرقِ خطرها بود و من کوله باری غیر درد و غُصه همراهم نبود همچو یوسف قعر چاه زندگی بودم ولی طالع...
-
سایهای در شب دوید، گمشده در موج سرد
جمعه 9 خرداد 1404 12:09
سایهای در شب دوید، گمشده در موج سرد خاطراتی را شنید، از صدای باد و درد لحظهای چرخید و رفت، بینشانی از امید پلک شب لرزید و من، خیره بر آیینهام دستهایم شعله شد، شعله ی شبهای تار سردیام در باد رفت، ناتمام ماند آن کار بیصدا راهی شدم، راهی رؤیای یار خندهای خشکید و من، خیره بر آیینهام نورها از صبح رفت، سایه بر...