-
کلاس، پر شده است از سکوت و تنهایی
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:12
کلاس، پر شده است از سکوت و تنهایی چقدر بی تو خزان می شوم؛ نمی آیی؟.... کنارِ صندلی ام، صندلیِ تو خالی ست!... دلم برای تو پر پر شده، نمی آیی؟ هزار بار گرفتم اجازه از استاد برای زنگ زدن اما تو بر نمی داری... کلاسِ شیمیِ آلی تمام شد، حالا من و حیاطِ بزرگِ شریف و تنهایی... توهّمی شده ام، باز هم تو را دیدم و باز هم...
-
این دل مرید گوشهنشینان کامل است
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:11
این دل مرید گوشهنشینان کامل است اما هنوز بنده عشاق واصل است خون جگر چکیده ز غم در فراق دوست دریای سرخ، خونِ دلِ تنگِ ساحل است این شعلهها که سرکشد از هیمۀ جنون آتش زند به خرمن هر کس که عاقل است آبستنم ز سیلِ حوادث ولی چه باک دستانِ عرشِ معجزهگر بین که حائل است هر نغمهای که میشنوی از دهان عشق آوای دلکشیست که از...
-
چشمان امروزم را می بندم
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:21
چشمان امروزم را می بندم درخت خاطره خالی درخت خاطره پربار نوایی از پشت دیوارها. پریچه ای که روزی دامن گناه اشک هایش را خواهد شست. من اینجا خواهم ماند. در میان سکوت پر اضطراب فردا و صدای درد. در میان زایش امید و خداحافظی دیروز. چشمان امروزم را می بندم. آسمان صاف آسمان بارانی. و تناقض میان دو گام را که برایم معنی خواهد...
-
مسافریام در شهرِ چشمانت...
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:21
مسافریام در شهرِ چشمانت... چقدر بهتو نزدیکم؛ آنقدر که در تو گمگشتهام. سکوتی بلند، حصار ناگفتههام شد در غیابت. در ژرفای نگاهم، فراموشی پنهانی خانه کردهاست... مرا به شهرِ چشمانت باز بیاور؛ من، مسافریِ تنها در کوچههای بیپایانِ توام. طیبه ایرانیان
-
دستت در دستم
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:20
دستت در دستم جهان آرام شد و ما آغاز شدیم سیدحسن نبی پور
-
زندگی یعنی گذر بر تیغِ پنهانِ زمان
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:20
زندگی یعنی گذر بر تیغِ پنهانِ زمان خنده بر لب، اشک در آیینهٔ جانِ زمان آدمی چون باد میچرخد در مسیرِ لحظهها گاه حیران میشود، گاهیست مهمانِ زمان نان اگر باشد، ولی در سایهٔ بیم و هراس طعمه گردد پیکرِ بیتابِ عریانِ زمان زندگی یعنی تبر در مشتِ وهم و اضطراب ضربه بر جانت زند افکارِ ویرانِ زمان قصهها خاکستر آوارها شد در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:19
-
هنر من قدم زدن در شعلههاست
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:16
هنر من قدم زدن در شعلههاست بیآنکه خاکستر شوم. سیدحسن نبی پور
-
آبیه شال او آسمان بود
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:16
آبیه شال او آسمان بود زیر پاهای او دشت جهان بود دشت گل های ،شاخه شاخه ساقه کمان او نرم و روان بود ریشه اش پا زده به حوض جانم سر برآوردم او پیدا و عیان بود سر هر شاخه شد گلای پر برگ تاج آن شاخه ماند سفید بی برگ من سیاه او سفید دشت بهاری از همان اولش حلقه زمان بود سجاد ابراهیمی
-
حرفِ عشق را چنان به خونِ دل نوشتم
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:15
حرفِ عشق را چنان به خونِ دل نوشتم تا سطر سطرش با نبضم درآمیزد بر پارهای از ابرِ بیبارانِ دلت باریدم... شاید که "دوستت دارم هایم را" باور کنی! تشنهام: خطهایم را با چشمهای تر بنوش... حسین گودرزی
-
خیلی وقته که میخوام بهت بگم دوستت ندارم
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:13
خیلی وقته که میخوام بهت بگم دوستت ندارم خیلی وقته عشق من میخوام تورو تنهات بزارم لعنت به این عشقی که من با تو شناختم نفرین به این دنیایی که من از تو ساختم چجوری دلت اومد بشکنیمو آروم بگیری الهی تنها بشی تو غصه هات بی من بمیری هر چقدر می خوام برم بازم دلم راضی نمیشه آخه من عاشقتم دنیا بدون تو نمیشه یه روزی میاد میرم...
-
(.تکه یخی که عاشقِ ابر عذاب می شود
دوشنبه 13 مرداد 1404 12:13
(.تکه یخی که عاشقِ ابر عذاب می شود تا به قرار عاشقی همیشه آب میشود ) از سر زلف سرکِشَت خاطرِ من چه میکِشد زانکه دلم ز هر شکن زلف تو باب میشود گر به خیال دُرکشم دیده ی خون فشانِ تو بر رخ زرد من قلم صبر صواب میشود چند کِشم همیشه از عشق تو و ز دوری ات نوبت وصل شد دمی بخت که خواب میشود چند زنی به جان و دل ناوک...
-
غم را با خود فراغت گذر خواهم کرد
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:14
غم را با خود فراغت گذر خواهم کرد تا روزی شادی را بر آن پیدا خواهم کرد که از این پس ندانم چه دانم چه کنم گویی مریضو دل شکسته از دیگران چه کنم که دگر بازگیرد غم در گوشه از مغزو دردم روز آید به شبی که مدتها پیداست در گوشه های خالی از قلبم که بار دیگر بایستم و ببینم چه شود و می شود و میخواهم که اینبار شب نمی آید روزی که...
-
تابستان
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:14
-
روزها در لب دیواری بلند
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:13
روزها در لب دیواری بلند کودکی می خندید که صدایش چو غزل زیبا بود و دلی کوچک داشت که صفا را می جست و به آن کوزه میخک لب حوض می نگریست و چه خوب می فهمید شاخه میخک را و به هنگام غروب نفس او هوا را می شست و به من می گفت چرا شاخه میخک زیباست و همه می بویند شاخه میخک را و چرا خار لب بام تهی ست از گل و برگ وچرا در لب حوض خانه...
-
من یک گلدان گذاشتهام برای آغوشت.
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:12
خالیترین کنجِ خانه، پُرترین نقطهی عریانیست؛ جایی که شعر، تار میتند شاید، امنترین گوشهی تنهاییست. کُنجهای خلوتِ زندگی، کاتبانِ معصومِ لحظههای عاشقانه اند ما، آدمها، هر جا که روحمان در تلاطم است، در خود گم میشویم. تو را همیشه دیدهام، بیهیچ صدایی در آن تهِ خانه، کنار دیواری که به پشتِ زندگی میچسبد. و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:12
-
در حفرهای از پوستِ ایستاده،
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:11
در حفرهای از پوستِ ایستاده، قطرهای زمان، نفس کشید. پاهایش نعل داشت و صورتش، مجموعهای از دروغهای شفاف بود. کسی از رگهای خوابم بالا رفت با چاقویی که بوی باروت نداشت فقط بوی زنگ زدهی بوسههای ممنوع. کلمات، با قیچی به دنیا آمدند و دهانم پر از انگشتهایی شد که نمیدانستند لمس یعنی چه. یک ستاره با زخمِ تازه، در جیب...
-
من بدون تو در این ویرانه تنها مانده ام
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:10
من بدون تو در این ویرانه تنها مانده ام از شکوه ع ش ق و از آغو ش تو جا مانده ام.. نوش جانش هر که با پیمانه ات خوش میشود ساغرت را زیر صدها خاطره خوابانده ام.... فرزانه فرح زاد
-
مسافر بی مقصدم
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:10
سرگشته و حیران در اعماق ذهنم می گردم باور ندارم که گم شده ام هر چند دیگر کسی من را نمی یابد من مسافر بی مقصدم کلبه ای داشتم به رنگ رهایی به گرمای آغوش مهر نمی دانم گفته اند ویران شده در آخرین دیدارم با تو مسافر بی مقصدم در این برهوت عاشق کشان بدنبال ستاره در آسمانم گفته اند روز من دگر شب مهتابی ندارد مسافر بی مقصدم در...
-
خواهش کنم بمون، دیرت بشه بری
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:09
خواهش کنم بمون، دیرت بشه بری من چی بگم خودت حرفامو از بری می افته از سرت، چند باری روسریت دل می زنی بری با اینکه حاضری وقتی تو زندگیم، تنها یه عابری چه فرقی می کنه بمونی یا بری هر بار گفتمت قلبم اسیرته گفتی که دل نبند گفتی مسافری باشه عزیز من هر جور راحتی اما بمون کمی این بار آخری وقتی تو زندگیم، تنها یه عابری چه فرقی...
-
دل به هوایت شکفد چون گلاب
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:08
دل به هوایت شکفد چون گلاب سینهی عاشق شود از عشق، آب چشم تو آتش به دل انداخته است جلوهی رویت به جهان شد شتاب باد سحر بوی تو آورد باز هر نفسم گم شده در این سراب نام تو آرامش جان من است بی تو دلم نیست به غیر از عذاب دور تو گردم چو مهی گردِ شمع هر نظری میبردم از حساب عقل به زنجیر تو ماند اسیر دل شده در حلقهی زلفت خراب...
-
همسرم، آرام جانم، در نگاهت گم شدم
شنبه 11 مرداد 1404 11:22
همسرم، آرام جانم، در نگاهت گم شدم چون دعایی عاشقانه، در دل مردم شدم با تو هر شب ماهتابی تازه دارد آسمان از میان برکه ها من چشمهٔ ی زمزم شدم چون نسیمی در عبور از باغ رویاهای تو عطر تو در سینهام پیچید و من محرم شدم هر چه را دل خواست از دنیا، تو بودی بیدریغ در کنار نام تو، دور از غم و ماتم شدم همسرم، با تو بهارم...
-
گاهی خدا
شنبه 11 مرداد 1404 11:19
-
در وطن خانه ندارم
شنبه 11 مرداد 1404 11:19
در وطن خانه ندارم در تنم آرامش چشمهایم شوره میزایند درون سینهام دلشوره طوفانی است بی پایان خندهای بر ساحلِ لبهای خشکم میزند موج که شاید مرحمی باشد برای این ترکهای سکوت! اما صد افسوس که سیل حرفهای در گلو گندیده آتش میکشد زخمی که از دیروزها با ماست درون ذهن بیمارم قابِ دلگیری به میخ خاطره بَر دار حسرت میکَند...
-
روزگاری چشم من با چشم او دیدار کرد
شنبه 11 مرداد 1404 11:16
روزگاری چشم من با چشم او دیدار کرد روزگار ،بختِ خواب آلودِ من با او را بیدار کرد سرخوش و مست و خروس خوان در بهار این دلم را فارغ از ناز و ادایِ یار کرد چند روزی مانده بودم بی طبیب ، نسخه ی ما را چنان تیمار پیچید این حکیم من که معتادِ نگاهِ یار ابرو مشکی ام راهی ِ کویِ نگارم ،بی شیله پیله ام من برایش کوله باری از محبت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 11 مرداد 1404 11:14
-
سروده ای که به گرما خنک نسیم من است
شنبه 11 مرداد 1404 11:09
سروده ای که به گرما خنک نسیم من است سروده ی پر پرواز یا کریم من است غمی است در همه عالم، سفیر راه نجات غمی که از همه دل ها، فقط مقیم من است چو گفت: "اختر شب های بی فروغ منی" به خنده گفتمش "این نور از قدیم من است" ز شیخ بادیه پرسیدم " این چه سر مگو است؟" که هر کجا نروی راه مستقیم من است؟...
-
نشان ملی و اصالت
شنبه 11 مرداد 1404 11:08
نشان ملی و اصالت بیشتر حق و شایسته برنج و فرش ایرانی است چرا که به آیین و رخت و زبان غیر ایرانی در نیامدند !! پرشنگ بابایی
-
کهکشانی در خیالم دارم
شنبه 11 مرداد 1404 11:07
کهکشانی در خیالم دارم با ستاره هایی قد و نیم قد، صف کشیده بر سفره ی آرزوهایم. سیاره ای در دلم دارم، با قمر های هلال و رنگ رنگ، گرداگردم حلقه زده اند. تن من، جهانیست در انتظار: کشف شدن، فتح شدن، و تسلیم شدن در برابر چشمانت. پریا زند