-
بی خبر از رفتنت، خسته و زخمیِ کار
جمعه 17 مرداد 1404 10:42
بی خبر از رفتنت، خسته و زخمیِ کار سیل شدم سوی تو، تا که بگیرم قرار درب زدم وا نشد، قفل کلیدو شکست رُفتگر آهسته گفت، همسرتون تازه رفت کوچه پُر از برف و تو، رفتنت آغاز شد پاهای بی جُرممون، به کوچه ها باز شد رفتی و من دویدم، دنبال رد پاهات برف نشست و گم شد، سمفونیِ قدم هات لشکر شب سر رسید، شهر تو مه خونه کرد کوچِ تو و...
-
دیریست که غم دردلم بیداد می کند
جمعه 17 مرداد 1404 10:41
دیریست که غم دردلم بیداد می کند در هوایش طفلکی دل فریاد می کند گفتم چاره ای نیست صبر باید کرد عاقبت روزی از ما یاد می کند سالها گذشت و نشد ازش خبری این بیخبری چه آتشی بنیاد می کند به امید دیدارش به دلم امیدها دادم ندانستم که اوامیدها را بر باد می کند حال که تقدیر عاشقی با خونابه دل عاشق نوشته اند خوش باشد کاری که...
-
مـــزه ای از لـــب عمـــرت نچشـــیدی کـــه برفـــت
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:51
مـــزه ای از لـــب عمـــرت نچشـــیدی کـــه برفـــت فرصـتی دسـت تــو بــود و تــو ندیــدی کــه برفــت روزهـــایی چـــه گـــران! قیمتـــی و قیمـــت جـــان مفـت و ارزان تـو بـه هـیچش نخریـدی کـه برفـت وقــت دیــدار شــد و یــار شــد و وصــل کجــا؟ حسـرتی بــود کــه یــک عمـر کشـیدی کــه برفــت فکر این باش کـه فصـل خوشـی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:51
-
اولین بار، همینجا، در همین دانشکده
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:47
اولین بار، همینجا، در همین دانشکده رو به روی کافه رویا، دیدمت بینِ همه مانتوی آبیِ روشن، بوت های قهوه ای ساعتی زیبا به دستت، کوله پشتی سرمه ای درسخوان بودی و این، از چهره ات معلوم بود از همان اول، دلم را بردی و معلوم بود... ناخودآگاه، به دنبالِ تو، راه افتادم عشق، گفت آرام با من(: اتفاق افتادم... گام هایت را کمی آرام...
-
دل من ساده لوح و غرق خیال است که در
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:46
دل من ساده لوح و غرق خیال است که در دام عشق است ولی شوق پریدن دارد ......... وصل یک عاشق و معشوق به هم را دل دید گفت هیهات! مگر عشق، رسیدن دارد ؟ امیر کریم زاده
-
تنهایی
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:46
-
در لحظه های زندگی ات خوار بینمت
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:45
در لحظه های زندگی ات خوار بینمت رسوای شهر و کوچــــه و بازار بینمت صدها هزار بار شکستی دلــــــــم ولی در بحر بیکران جنـــــــون ، زار بینمت هردفعه دیدمت غم عالم به من رسید در منجلاب غُصه، گرفتــــــــار بینمت رفت از من آن سلامت دوران زنـــدگی روزی شود که ناخوش و بیـمار بینمت مارا به تیر غمزه گرفتــــــــار کرده ای...
-
کاش میشد لحظه ی سرد وداع
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:44
کاش میشد لحظه ی سرد وداع گرمی حس تو همراهم شود در دیار مقصدی بی بازگشت یاد چشمان تو درگاهم شود کاش تا گرما میان جان ماست سردی جان مرا باورکنی کاش جای کینه و قهر این میان چند روزی هم کنارم سر کنی تا درخت زندگی سرزنده است برگ سبز شاخه هایی تر شویم کاش قبل از خشم طوفان خزان نوبهار صلح یکدیگر شویم کاش در اوقات سخت بی کسی...
-
دوستان را میکند دست زمان
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:44
دوستان را میکند دست زمان ازهم جدا دلبران را کرده تا زخم زبان ازهم جدا دست دردستم بنه دلدارمن کی میکنند مرغهای عشق یک دم آشیان ازهم جدا سهمشان از زندگی خونِ دل و آوارگی ست کی به سر دارند شوقی عاشقان ازهم جدا آن نهالیرا که میپَروَرد، بارَش را ندید خفته درخاکند باغ و باغبان ازهم جدا علی مولایی
-
اکنون که بیایی و بمانی
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:43
اکنون که بیایی و بمانی محال است لااقل یک بار دگر بیا و برو بگذار نبودنت تازه شود مروت خیری
-
آن شبی که چشم هایت تا ابد در خواب شد
پنجشنبه 16 مرداد 1404 11:41
آن شبی که چشم هایت تا ابد در خواب شد از نگاه آسمان خاک زمین سیراب شد رعدها پشت سر هم سینه ی شب را شکافت از غریو سهمناکی چشم ها بی خواب شد ماه در آغوش شب اندوه خود را می فشرد قطره قطره بر زمین غمگین ترین مهتاب شد زیر نور ماه می دیدم زمین لرزان شده نه فقط چشمان من ، گویی جهان بی تاب شد نقشه ی راهم کنارت روشن و هموار...
-
ای خیال سفر کرده در قطار شب
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:56
ای خیال سفر کرده در قطار شب صدای ضربات کوبنده ریل جابجایی واگنهای خیال در نفس تنگ شب مرا به دلتنگی کوپه ها هم سفری با احساس راهروهای تنگ در هوای سرد دستهایم می بری زوزه باد لابهلای درز واگنها بر صورت کبود خاطرات در دلم نمی گنجد ریلی را که راه را گم می کرد در سکوت شب در زمان حکمرانی سوزن بان در برف در دل آشفته شبگردی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:55
-
هاااای دنیای من
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:54
هاااای دنیای من باز من گیج و منگم سر شلوغ از فکر تو دل پر از فریادها به دادم برسید تنهایم میترسم از تنهایی خدایا ببخش ما را که دلتنگ شدیم و عمری در غفلت بودیم ثانیه ای لحظه ای ذره ای وااااای از لحظه ها وااااای از ذره ها با ذره ها چه کنیم با کدام بمب بشکافیم دل آن را تا برگردیم یافتم هنوز ذره ای هست که هستم من من هستم...
-
دوستم داری
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:54
دوستم داری و ندارمت مثل بارانی که پشت شیشه میبارد و سهمِ من، تنها صدای باران است. میخواهمت و نمیرسَمت مثل قطاری که از ایستگاه میگذرد و من فقط دست تکان میدهم به جایی که نیستی. تو را دارم در تمام خیابانهای بینام در نفسهای بریده نیمهشب در کتابی که هیچوقت تمام نشد. و ندارمت در بیداری صبحها در صندلی خالی روبهرو...
-
باشهدا
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:53
-
شبی که در دلِ تابستان، به دنیا آمدی
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:52
شبی که در دلِ تابستان، به دنیا آمدی جهان گرفت زِ بویِ خوشِ تو، چون نیلوفر ستارههایِ شبِ پر ستارهیِ من شدی تو، روشنیِ بخشِ قلبِ پر شرر همیشه در دلِ من، عشقِ تو، تازه و ناب چو باغِ پر گلِ سرسبز، در دلِ این سفر وجودِ نازنینت، هدیهیِ یزدان که گشتهای تو مرا، همدم و یارِ دگر زِ جان و دل، تو را شادباشِ این روزِ نو که...
-
آغــاز کــن تـــو قصـه را دیوانگــی با من
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:52
آغــاز کــن تـــو قصـه را دیوانگــی با من تقــدیر را آتــش بــزن پـروانگــی با من آغـــوش وا کن دلبــرِ همـــزاد با جـــانم روح مــرا تسخیـــر کن دلــدادگی با من من را به خواب کهکشان باعشق دعوت کن غیر از جهانـت با جهــان ، بیگانگـی با من من را درون پیکــرت در عطرِ خود حل کن و جان سپــردن در برت به سادگــی با من من را...
-
مینویسم با دلم شعری که بر جان میوزد
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:51
مینویسم با دلم شعری که بر جان میوزد شاید از چشمت نسیمِ عشقِ پنهان میوزد چون نسیمی بیصدا، سرشارِ احساس و نگاه چشم تو، چون بیتِ حافظ، از گلستان میوزد در غروبِ سردِ غربت، سوی تهران خیرهای ماه من، اما دلم هی آهِ سوزان میوزد آتشی هستی که در چشمانِ مجنون میتپد شعلهای از آهِ لیلا از بیابان میوزد چون زلیخا، با نگاهی...
-
من را ببخش، اگر دلخستهام، اگر شکستهام
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:50
من را ببخش، اگر دلخستهام، اگر شکستهام اگر در آینه هم، خود را نشناختهام... مرا ببخش، که دستانم به تنهایی گره خورد و خوابهایم، در هوای تو، گم شد و پژمرد مرا زمین زدند آنان که از مهر بینصیباند که نامردی، نشانِ بیدرمانِ غریباند در قهرِ سرد افسردگی، شکست خوردهام اما هنوز در جانم، شعری شعلهوردهام تو بگو، ای...
-
خاکستر بودم
چهارشنبه 15 مرداد 1404 11:49
خاکستر بودم تو.... بارانِ ناگهانِ شهریور که در رگهایم جاری شدی از خوابِ گِل برخاستم: « یاس! » گفتی… و جهان از نو آغاز شد از نخستین نَفَسهایِ تو. در خطِّ کمرت آنجا که عشق و جنون نیمفاصلهاند رودخانهام را جاری کردم تا به مصبات برسم: دریایی که در آغوشِ من مُرد! تو، گهوارۀ بیپایان… من ، کودکِ همیشهتشنهات. گرگهای...
-
دلِ من با خیالِ یار، شب را روز میبیند
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:31
دلِ من با خیالِ یار، شب را روز میبیند چو مه در ابر پنهان شد، نظر در سوز میبیند به میخانه پناه آوردهام، ای بادِ شبگرد! که از هر گوشهای دل، یادِ آن دلسوز میبیند نه پیغامی، نه بویی، نه نوای آشنایی فقط جامیست کز او بوسه بر جانسوز میبیند مرا با چرخ بدمست این زمان، کاری نباشد که طالع را به تیرِ آه، در تنسوز...
-
خدایا
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:30
-
خلقت ما در جهان بازیچه نیست
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:30
خلقت ما در جهان بازیچه نیست گردش لیل و نهار بیهوده نیست هر کسی پایش در این گیتی نهاد عهده دار نقشی در هستی نهاد نقش خود را در جهان ارزنده بین ارزش خود در بقا تابنده بین خودشناسی پیشه و اندیشه شو همچو جانان صاحب انگیزه شو نقش سیارات و اقمار را نگر خلقت احشام و اشجار را نگر آفرین گو صاحب کردار را تا نماید بر تو این...
-
در کوچهای
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:29
در کوچهای که نام تو را پچپچ میکرد، تاول زدم بر سکوتِ کفشهایم. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:26
-
طرح چشمان تو را دریا ندارد
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:26
طرح چشمان تو را دریا ندارد باغ رخسار تو را صحرا ندارد بیشه ای امن دلت ماوای خلقت قصه از عشق تو را رویا ندارد محمد محمدی
-
آسمان دل من، مشکفشان خواهد شد
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:17
آسمان دل من، مشکفشان خواهد شد هر چه من مست شوم، باده گران خواهد شد مست آن لحظهام آن باد، که گیسوی تو را بوسهباران کند و صبر، دُخان خواهد شد گر وجودت همه ماه است، در محفل خویش بوسهی باران نورت، مُغان خواهد شد چَشم وا کن به سحر، از دل شب غنچه زَنَد نفَسِ سبزِ تو آیینهفشان خواهد شد آسمان دل من، در تب و تابِ ساقیست ز...
-
من در این تکرار ها گم کرده ام
سهشنبه 14 مرداد 1404 11:13
من در این ایام پر رنگ و ریا سر به دنیای خیالم می زنم در خیالم غم ز دل می شویم و یاد افکار نهانم می کنم من در این ایام پرشور خیال مست از میخانه بیرون می روم روزها را یک به یک می خوانم و زیر لب تکرار را نجوا می کنم من در این تکرار ها گم گشته ام در صدا ها ، در نفس ها ، در فکرها من در این تکرار ها گم کرده ام اشک ها ،...