-
گفته بودی از ازل تا بینهایت، وقت هست
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:05
گفته بودی از ازل تا بینهایت، وقت هست گفته بودی زود می آیی و "حالا"، دیر نیست؟ رفتی و دور از نگاهم، عاشقی کردی و حال بعد هفده سال، برگشتی و "اکنون"، دیر نیست؟ مهربانم! دیر کردی...عاشقت را هجر، کُشت بر مزارم آمدی و گریه کردی...دیر نیست؟ اندکی دیگر بمانی، زنده خواهم شد زِ شوق حیف...رفتی و نفس برگشته...
-
به گرمای بیریای شانههایت قسم
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:05
به گرمای بیریای شانههایت قسم هیچ جایی در این جهان شبیه تو، خانه نمیشود بیا دستهای زمان را به آغوش شب بسپاریم تا سکوت میانمان حرف بزند پیش از آنکه صبح با واقعیت بیرحمش میان ما فاصله بیندازد مجید رفیع زاد
-
با نگاهت،
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:31
با نگاهت، شعر از چشم آغاز میشود. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یااباعبدالله
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:29
-
بیا که سوخت دلم، باشرر نمیمانم
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:25
بیا که سوخت دلم، باشرر نمیمانم به شوق دیدنِ تو، در امان نمیمانم اگر هزار جهان، در دلم بسوزانند بدون بوی ظهورت، در اثر نمیمانم به خاکِ جمکران، جرعهای بده ای وصل که بیشرابِ ظهورت در بشر نمیمانم نه دنیاماند و نه دل، هر دو رفت در آتش من این خرابِ توام، بیخبر نمیمانم مرا ز خاک بگیر و به نور ظهورت بنواز که در غیابت...
-
فکر کن حال دلت غرق تلاطم باشد
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:24
فکر کن حال دلت غرق تلاطم باشد دل به دریا بزنی، او لبِ ساحل باشد فکر کن بغض تو در حافظهاش هم نرود ولی از خندهی او سهم تو، کامل باشد فکر کن رد شود از عشق تو با سردیِ تلخ و دلش گرمِ کسی، مهر تو باطل باشد او بخندد، تو بسوزی وسطِ خاطرهها و سکوت تو فقط باعثِ دلدل باشد گریهات شببهشب آهسته بخوابد در شب او ولی مستِ غزل،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:22
-
کاش بودم شاد و خرم در زمان بچگی
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:22
کاش بودم شاد و خرم در زمان بچگی اُغده هایم پر نمیشد زین فراق و خستگی بچه همسایه را دیدم که خندان میرود با پدر سرگرم بازی به چه شادان میرود اشک هایم جاری و رخساره ام شد هم چو بید دل همان جا آرزو را با دو چشم خود بدید از چه گویم تا بدانی غصه دارد این دلم تا جوانی آمدُ غمخانه شد آب و گلم دل خرابی شد برایم یادگار بچگی قصه...
-
فصل پائیز که پیدا بشود
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:20
فصل پائیز که پیدا بشود باد و بوران که محیا بشود دلبر از راه رسد همچون باد دکمه پیرهنت وا بشود در دهانش بکند دستت را دست یخ کرده تو ها بشود دیده ای لب به لبی بگذارند؟ ناگهان صحنه از آنها بشود دست در گردن دلبر بکنی دلبرت در بغلت جا بشود مریم زنگنه
-
کاش با شعر میشد.
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:19
نگفتههایی اندر سینه دارم، کاش با شعر میشد. من از این دنیا دلی پُر کینه دارم، کاش با شعر میشد. جنگ و دعوای جهان را شاهدیم در این میان؛ آرزوی صلحی دیرینه دارم، کاش با شعر میشد. آدمی عمر را کند هر دم وقف آرزو؛ از عمر، لذت بردنش را کاش با شعر میشد. در میان این هیاهو، درختان را چه شد؟ رنگ آن فصلها، آن باران چه شد؟...
-
گاهی درون من کودکی ست
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:18
گاهی درون من کودکی ست که می خواهد کُنج دِنج یک دیوار را پیدا کند پشت به همهٔ دیدنی های درون اتاق بی اعتنا به آنچه هست دو دستش را رو چشمانش بگذارد همان کُنج دِنج تاریک ساعتی بِگریَد سمیرااسدی زاده
-
عشق، پژواکِ صدای قلبیست
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:15
عشق، پژواکِ صدای قلبیست که در سکوتِ لبخند میرقصد، لحظهای بیصدا، اما با تمامِ هستی، برای تو. سیدحسن نبی پور
-
کاش می شد در محراب دو چشمانت نماز ادا کنم
شنبه 18 مرداد 1404 11:28
کاش می شد در محراب دو چشمانت نماز ادا کنم ورد و تسبیح و ذکر و سجاده در دستانت جا کنم کاش می شد این قصه ی سر بسته ی دل را سر فصل و سرآغاز همه ی گفتگو ها کنم کاش می شد نگاهی به رویم می انداختی تا کلبه ی تاریک دل را روشن از چراغها کنم کاش می شد جرعه ای از می به کامم می ریختی تا سرمست شوم و بهر وجودت دعاها کنم کاش می شد...
-
السلام علیک یااباعبدالله
شنبه 18 مرداد 1404 11:27
-
در این شب تاریک ؛ دلم یاد تو را کرد
شنبه 18 مرداد 1404 11:27
در این شب تاریک ؛ دلم یاد تو را کرد ازشدت گریه ؛ لبم ناله هوا کرد رفتی و گذشتی ؛ تو از این من عاشق لعنت به منی که ؛ تو را عشق صدا کرد بهتر که ندیدی ؛ فراقت جگرم سوخت این بغض کشنده ؛ دل از سینه جدا کرد آن چشم سیاهت ؛ گرفت شیره ی جانم بنگر که طلسمت ؛ چه بر این دل ما کرد در دوزخ یزدان ؛ بسوزی تو الهی بس قلب کثیفت ؛ خیانت...
-
شب است،
شنبه 18 مرداد 1404 11:26
شب است، باید رفت... رختخوابم خالیست از آغوشِ شب. سیدحسن نبی پور . شب است، باید رفت... رختخواب م دلتنگِ آغوشِ شبهای توست. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 18 مرداد 1404 11:25
-
**صبحت بخیر،
شنبه 18 مرداد 1404 11:25
**صبحت بخیر، جانِ بیبدیلِ من... شاعر بی قرار چشمانت صبح هایش را با واژگان تنیده شده در ناز نگاهت ای شعرترین ..... بخیر می کند حسین گودرزی
-
کوچه های خاک اندود
شنبه 18 مرداد 1404 11:24
کوچه های خاک اندود بوی نخل های خرمای بُرنی سکوت سایه ی دیوار چشمهایی کهربایی زبانی پر از عشق قلبی مملو از دریا و کویر بوی ساحل و تو برای نگاشتن از تو تمثیل هیف را برای شوق دیدارت ضیف را میان گرمای ساحل قامت کیف را در امتداد سیف و تو همان قهوه ی تلخی میان خواب شبانه ام مرتضی دوره گرد
-
آبی آن آسمان، سرشار غمهای نهان
شنبه 18 مرداد 1404 11:04
آبی آن آسمان، سرشار غمهای نهان زیر چشمان ستاره، آه پنهانی چرا؟ دست تقدیر از ازل، افروخت شام شبنمی میزند در دل چراغ، این شعلهافشانی چرا؟ دوش دیدم در چمن، آوای عشقی بیقرار جان فدای نغمه شد، جانا پریشانی چرا؟ سرو آزاده به باغی، غرقه در اسرار نور خسته از رنج جفا، ای دل، پشیمانی چرا؟ ساقی آمد باده در کف، ساغری بر دوش...
-
قاصدک امروز پیامی آورد
شنبه 18 مرداد 1404 11:02
قاصدک امروز پیامی آورد که چندی بعد تو به دیدار دلت خواهی رفت من سرپا همه شوق همه شور با لبخندی با خودم می گویم آه! راستی من به دیدار دلم خواهم رفت؟ من برایش سبدی پر شده از صدها گل خواهم برد از شقایق لاله یاس یا اقاقی یا گل سرخ آری همه را خواهم برد که بداند مثل شقایق یا لاله از نبودش داغی بر قفس سینه ی خالی دارم و گل...
-
1برای دیدن رویت مادام میسوزم
شنبه 18 مرداد 1404 11:01
برای دیدن رویت مادام میسوزم ز درد خسته و ز زجام میسوزم نشان سوختنم تن بی رمق باشد از این تن خسته سروکام میسوزم تو ماه اختری به شب طلوع میکنی من از این طلوع سبز کام میسوزم به من نگاه و به کنه کلام من دمی من ازاین کلام ربوده سردکام میسوزم نشان من مده باده که مست عشقم من از این عشق در سیاه کام میسوزم به رنگ رخ عیسی...
-
راستی تو بگو عشق پنهانی من
جمعه 17 مرداد 1404 10:50
راستی تو بگو عشق پنهانی من ما مگر همسفر شهر شقایق نشدیم؟ تو به من مژده یک فصل بهار و به دل وعده شادی دادی؟! پس چه شد قصه ی ما؟ فصل فصل دل من یخ زد و رفت و زمستانم من و بهار پر زده از سینه ی من تو بگو جان دلم به کدامین گناه ترک دل من کردی؟ چون کویری سوزان تن من تشنه ی آب قلب من در پی توست اشک ها مونس تنهایی من چه...
-
باشهدا
جمعه 17 مرداد 1404 10:49
-
ای طبیبِ عاشقان ،درمان بده دل خسته ام
جمعه 17 مرداد 1404 10:48
ای طبیبِ عاشقان ،درمان بده دل خسته ام زین غم و زندان دنیا دل ز هر کس بسته ام ناله دارم زین فراق و بختِ بی اقبال خود در پی اقبال خوش، عمری دلم را بسته ام من ندانستم جوانی کی رسید و کی برفت همچو برگی در خزان افتاده و بگسسته ام عشق را جوری دگر در دل نگارش کرده ام همچو بلبل شعرگویان بال و پر بشکسته ام خواب چشمانم برفت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 17 مرداد 1404 10:47
-
شب و شبگردیِ اندوهِ دلم شد سفرم
جمعه 17 مرداد 1404 10:46
شب و شبگردیِ اندوهِ دلم شد سفرم ماه افتاده به موجیست ز خود تا نظرم باد پیچیده به مویت، منم و راهِ دراز با تبِ سایهٔ تو سوخته آهِ گذرم پشتِ هر پنجره یک منظره از وهمِ تو بود دل نبستم به درختی، که نلرزد تبرم هر که از شوق تو گفت، آیۀ خون شد بر لب هر که خاموش گذر کرد، شد آتش به سرم چشم وا کردی و شب ریخت به چشمم همه عمر...
-
ای که رو به مشرق چشمت تباه شدم
جمعه 17 مرداد 1404 10:45
ای که رو به مشرق چشمت تباه شدم یک بار نشد از سمت من طلوع کنی در حادثه های پیاپی پیر شدم ولی یکبار نشد بیایی و از نو شروع کنی آخر مگر کجای جهان تنگ میشود یک بار هم تو مرا آرزو کنی این قدر همیشه من از همه دل بریده ام ایکاش دلت را تو هم زیر و رو کنی خورشیدوجود من غروب نکن بمان یا لا اقل نخواه از سمت من غروب کنی فاطمه...
-
تو مثل خواب در رویا و رویا در میان خواب میمانی
جمعه 17 مرداد 1404 10:44
تو مثل خواب در رویا و رویا در میان خواب میمانی تومثل یک خلأدر گردش و ابعاد یک گرداب میمانی به روی خوابهایِ ممتد این برکه های خسته یِ مترود تـو مثل آرزویی دور ، شبیهِ چهـره یِ مهتاب میمانی تو ای نابِ تمـامِ خلقتِ پرودگار، در کل منظــومه شبیهِ قطعه ای از یک ستاره ، در دل مرداب میمانی میــان دُور هایِ کنــد و ناملمــوس...
-
در این سکوتِ پرهیاهو
جمعه 17 مرداد 1404 10:43
در این سکوتِ پرهیاهو که کلمات، وزنِ خود را باختهاند، تو، تنها واژهی بیوزنی که بر تار و پودِ جانم مینشینی. نه قافیهای داری، نه ردیفی اما هر مصرعت، غزلی است از آینههایی که بیتابیِ چشمانت را فریاد میزنند. ما، دو نقطهی گمشده در زمان بیخیالِ تمامِ قانونها، با ضربانِ قلبهایمان شعر میسراییم. و این عشق، همین...