ای طبیبِ عاشقان ،درمان بده دل خسته ام

ای طبیبِ عاشقان ،درمان بده دل خسته ام
زین غم و زندان دنیا دل ز هر کس بسته ام

ناله دارم زین فراق و بختِ بی اقبال خود
در پی اقبال خوش، عمری دلم را بسته ام

من ندانستم جوانی کی رسید و کی برفت
همچو برگی در خزان افتاده و بگسسته ام

عشق را جوری دگر در دل نگارش کرده ام
همچو بلبل شعرگویان بال و پر بشکسته ام

خواب چشمانم برفت ساعتم یکجا خموش
از چه رو بیدارم و زین خواب خوش دل کنده ام

کوه دردم یک مَثَل بود و به چشمم شد نهان
همچو مجنون زخمی و دنبال لیلا رفته ام

اشک چشمانم برون، شاید دل آرامم کند
در پی ماه شب افروزی ز جان بگذشته ام

کم سخن گویم ز اهلِ عالم وکم بشنوم
تیر اَبرویی بدیدم چون کمان بنشسته ام

ای فلک دیگر چه گویم تا بدانی حال را
دیگر آن شوق شکفتن زین دل از سر کرده ام

ای طبیبِ دل ،ز دلخانه دگر احساس نیست
چاره کن رحمی نما بر این دل بشکسته ام


توحید تکاور

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.