-
ساقی ما، گره از زلف یار باز نکرد
شنبه 26 مهر 1404 12:04
ساقی ما، گره از زلف یار باز نکرد بر زخم سینه ز مداوا دستی دراز نکرد در آتش بی مهری او جگر بسوخت دریغ پنهان شد و به دیدن ما بر گ و ساز نکرد او را اشارت و پیام و انابه ،افاقه نشد بهرش جان سپرده و او یکدم نیاز نکرد بارها مرا، کعبه آمال خود نام برده بود یکدم به سوی کعبه دل قصد نماز نکرد ما را، امیدنسیمی وزیدن ز کوی تو رخ...
-
گفتی مرا ببر
شنبه 26 مهر 1404 12:03
گفتی مرا ببر تا قله های سر به فلک کشیده سکوت رفتیم به اتفاق ولی بغض امانم نمی دهد آتش به خرمن بیداد زدیم افسوس که خستگی امانم نمی دهد گفتم سزای عشق بیکران تو چیست خندید که عشق سراغم نمی کند پا در کشم که سکوت نشکند شبی افسوس که سکوت خموشم نمی کند آه ای تبر زین ب شکسته فرهاد به کوه شعرت بخوان که فرهاد گمانم نمی کند...
-
رد پای دست هایت روی دستم مانده است
جمعه 25 مهر 1404 11:58
رد پای دست هایت روی دستم مانده است چشم من دلسردی ات را از نگاهت خوانده است ای رفیق نیمه راهم دلخوشی هامان چه شد؟ کو گناهم؟ کو دلیلت؟ کی تورا رنجانده است؟؟؟ یا نرو یا خاطراتت را ببر همراه خود این تن زخمی ، ازین حال و هوا درمانده است بی نوا این دل که هر دم اهلی چشمان توست چشم هایش را ازین دلسردی ات پوشانده است هرچه دوری...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 25 مهر 1404 11:56
-
می کنم دل را به نامت ،چون خریدارم ترا
جمعه 25 مهر 1404 11:55
می کنم دل را به نامت ،چون خریدارم ترا همچو فرزندی جدا از دایه ، می بارم ترا مانده در خمهای ابرویت دلم از غصه ها خوشه چینی می کنم جانا ، به دست آرم ترا قفل درهای زمین و آسمان در دست تست روز و شب با دیده ات ،مشغول پیکارم ترا از ازل از دست چشمانت خماری می کشم بر در میخانه ها جاکرده ، میخوارم ترا مانده زخمی بر دلم، از...
-
مهمانی شعر
جمعه 25 مهر 1404 11:54
مهمانی شعر تقدیم به خواجه حافظ شیرازی آه در شرح خوش بی سر و سامانی خویش شعر او برده مرا باز به مهمانی خویش دست یازیده به رندی به سوی پرده غیب گویی اعجاز نموده به سخندانی خویش گفته صد نکته از آزادگی و رندی و عشق در نهنج سخن ضمنی و پنهانی خویش می کند جلوه به یک بیت شب گیسویی به سیاهی و درازی و پریشانی خویش وصف خورشید رخ...
-
من نفهمیدم چه شد، دیدم تو را باران گرفت؟
جمعه 25 مهر 1404 11:52
من نفهمیدم چه شد، دیدم تو را باران گرفت؟ یا که دیدم روی تو، چشم مرا باران گرفت؟ پیچ و تاب ناز اندامت به تخت اصفهان بی فروغ و روحِ تو، چشم مرا باران گرفت چون که می آید نسیم از خشکسار کوی تو خاک بر چشم آید و چشم مرا باران گرفت چون تو بودی و کنارت سبزه زاران و چمن بر زوال گل میان آن چمن، چشم مرا باران گرفت من نمی دانم تو...
-
نمیدانم چرا
جمعه 25 مهر 1404 11:51
نمیدانم چرا هرشب که حال دل پریشان میشود هر ستاره که دارد از تو نشان گم میشود ماه میافتد از آغوش ابر باد نامت را میبرد تا بینهایت شب و من در سکوتی بیانتها به دنبال نوری میگردم که هرگز خاموشم نکرد کاش میدانستی هرگاه دلم تو را صدا میزند جهان دوباره از آغاز به تپش میافتد... حسین رمضانی
-
تو خانه زاد غزل های عاشقانه ی من
جمعه 25 مهر 1404 11:50
تو خانه زاد غزل های عاشقانه ی من برای شعر نوشتن تویی بهانه ی من جهان بدون تو تاریک و پُر زِ واهمه است ای آفتاب بهاری بزن به خانه ی من کنون که فرصت عمرم ز دست رفته بیا بیا به خوابم و بگذار سر به شانه ی من هنوز یاد تو امّید بخش جانِ من است اگر چه برده ای از خاطرت نشانه ی من تورا چه غم که کسی از غمت به جان آمد؟! خبر...
-
هرچند اینکه سخت شکستی دل من است
جمعه 25 مهر 1404 11:49
هرچند اینکه سخت شکستی دل من است غمگین مشو! که شیشه برای شکستن است من دوستی به جز تو ندارم؛ قسم به عشق هرکس که غیر از این به تو گفتهست، دشمن است چشمان من مسیر تو را گم نمیکنند فانوس اشکهای من از بس که روشن است! جای گلایه پیش تو چون شمع سوختم لب باز کردهام به زبانی که الکن است از دیدنم دوباره پریشان شدی؟ ببخش! چون...
-
اسیر بند محبّت گرفته خو به غمت
جمعه 25 مهر 1404 11:49
اسیر بند محبّت گرفته خو به غمت منم که سینه سپردم به خنجر ستمت مباد جای تو خالی میان خاطره ها همیشه بر دل من باد سایه ی قدمت مرا به وصل و به هجران سر تمنّا نیست سر رضای تو ام تا چه می کند کَرَمَت در آتش دلم ای چشمه ی امید بجوش که جان و دل نسپارم به چشمه سار غمت ز مهر و آشتی ات خسته خاطرم چه کنم ز فتنه های زیاد و ز لطف...
-
گفتم فراق را به صبوری دوا کنم
جمعه 25 مهر 1404 11:46
گفتم فراق را به صبوری دوا کنم صبرم زیاد نیست، چرا ادّعا کنم؟ بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور گر بوسه بر لبش بگذارم چه ها کنم گفتم به قول خویش وفا کن، جواب داد کی قول داده ام که بخواهم وفا کنم؟ بیم فراق دارم و باید به شوق وصل شب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم... اشکی نمانده است که جاری کنم ز چشم جانی نمانده است که دیگر...
-
گوشه ایی دنج
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:30
گوشه ایی دنج برای غم هایم بود، آن دلِ بیچاره که عاشق شد؛ شکستند شیشه ی نازک دلم را، با سنگی که میگفتند اگر خدا بخواهد، کنارم میماند... علیرضا پورکریمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:29
-
پیام من
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:29
پیام من انتشار نوراست در سرزمین ارواح ... ما بازبچه ی خویشیم ....مگو نه فاش کن ، خالص وناب خویشتن را * "دست از طلب نداریم تا کام ما بر آید " بنگر ؛ نقابی از قلب بر صوررتک نهادیم . . . . دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید ....حافظ ناظمی معزآبادی اصغر
-
پایی
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:27
پاییز، سایه های خودش را فریاد می کشد. مسرور به اینکه، تنهایی را درباران زمزمه می کنم. خیالی سخت،، در ریزش نم نم باران است. ترنمی آرام ،درنغمه های ملال، ورد زبانم. خلوت کوچه ها را در می نوردم. دستهایم درجیب. فریادم در گلو، پاهایم خیس و یخ زده،،،، وامانده پشت برکه ای از خاطرات. حجت جوانمرد
-
فالی زدم و در دل من ولوله افتاد
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:24
فالی زدم و در دل من ولوله افتاد کارم به تو و زلف تو و سلسله افتاد زان روز که دیدم رخ معشوقه خود را بس عیب که بر قامت این شاکله افتاد گویی ز بهشتم به جهنم بکشاندند روزی که میان من و دلبر گله افتاد ما را به خرابات مغان راه ندادند تاثیر نگاه تو برین قافله افتاد عمریست که از بخشش و جودش خبری نیست اعجاز دعای تو برین نافله...
-
هر بار که پلک میزنی
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:21
هر بار که پلک میزنی فشنگِ تازهای در دهانِ ساکتِ قلبم جا میگیرد عطرت مثل مکثِ انگشت بر ماشه تمام شب را تا مرز تیرِ خلاص میبرد من از زنگِ زنگبارِ باران به این خیابانِ بلند افتادم که هر سنگفرشش بندِ پوتینِ سربازِ معشوقهای بود لبهایت گلنگدنِ سیگارم وقتی به خشابِ خالیِ روزهایم خندیدی . . . . . شاید در قحطی ژورنالِ...
-
بیا که یادتو پرکرده است
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:21
بیا که یادتو پرکرده است گمانم را بریده محنت و درد فراق امانم را عقاب بسته پرِ آسمانِ دیروزم که زاغ طعنه زند بال ناتوانم را زسوز نالهی من مرغ شب هراسان شد فلک شنید زبیرحمی ات فغانم را هزارحرف به لب، مانده ام خموشِ خموش نگفتههای نهان میجَوَد زبانم را توکه زبان دل بیدلان نمیدانی چگونه باتو بگویم غمِ نهانم را...
-
آمدی که مثل یعقوب،
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:17
آمدی که مثل یعقوب، دوباره بینایَم کنی؛ آمدی که شاید، نبُردَ تیغ تقدیر، سر اسماعیلم را؛ آمدی که سعادت هَل هَله کُنان باشد مرا برای بار دیگری، با بوییدنت، آغوش کشیدنت، و شنیدنت؛ تو آن، مسیحی که جان بخشید دوباره، دل ایستاده از تپشِ عشاق را؛ و مرهم زخم های خفته در سینه ایی؛ آن که، موسی از خدا خواسته، گره گشای زبانِ...
-
به لطافت که تو داری به دل خط خطی من
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:16
به لطافت که تو داری به دل خط خطی من که امیدی به تو دارم نکن عیبی ز دل من تو شدی عشق که امروز نوشتم نه همان حس که تو دانی نه همان ره که توخواهی که کنم بازخطایی ومجدد به تو آیم ز تو خواهم به تو گویم که مرا باز مدد کن اگرم دوست بداری طلب مهر کنم من ز تو که مهرنوازی گوهرسادات سالاری
-
پیش از واژه، زاده شدی؛
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:14
پیش از واژه، زاده شدی؛ پیش از بودن. در هر «میخواهمت»، هنوز صرف میشوی من، در هر تپش، ادامهات میدهم؛ مثل نفسی که نمیگذرد، مثل شعری که خودش را مینویسد. در زبانِ پوستم، حاضرِ همیشهای. تو در گردشِ سیاراتی، در انحنایِ کهکشان، در خوابِ پرندهای که مهاجرت را از یاد برده ای فعلِ بی انقطاعِ هستی. صدیقه بیگلری
-
من شبیه آن زلیخا عاشقی دلبستهام
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:26
من شبیه آن زلیخا عاشقی دلبستهام یا نه مثل یوسفم در قعر چاهی خستهام در مسیر زندگی مردی شبیه آهنم خلوتم را گر ببینی چینیِ بشکستهام در لباس میش دیدم گرگهای بیشمار مثل آهویی ز چنگال پلنگی جستهام آسمانِ چشمهایم پر ز باران میشود با دلِ عریانِ رودی عهد و پیمان بستهام ظاهرم مثل بهاری سبز و دریایی دلم در تنِ سردِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:25
-
شاپرک دیر آمدی شوق خزانم آمده
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:23
شاپرک دیر آمدی شوق خزانم آمده قلب و روحم از نبودت بر لب و جان آمده رفتی و شادی من از رفتنت از روح رفت عشق و معشوقم همه از دوری ات از شوق رفت کاش می شد شاپرک ترک مرا هرگز نمیکردی گُزین کاشکی قلب تو ای زیبا ترین،اندک دمی از من نمیشد پر حزین شاپرک جانم بیا و جان من را زنده کن این دل پژمرده را از بودنت شرمنده کن ای جهانم...
-
هوا هوای خزان است و من به فکر بهار
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:22
هوا هوای خزان است و من به فکر بهار کجای فاصله هایی؟ تمام دارو ندار مرا بخوان به تماشای قصه ی گل سرخ به رنگ سرخی سیبت به دانه های انار اگرچه بال و پرم را بریده رنج قفس در ازدحام پریدن به دام و دانه چکار؟ کنون که عاشق پرواز لحظه ها شده ام مرا به اوج رسیدن به آسمان بسپار اگرچه عمر من و تو اسیر ثانیه هاست تو از قبیله ی...
-
"خونه سوت و کور و سرده، نیستی و دلم گرفته
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:21
"خونه سوت و کور و سرده، نیستی و دلم گرفته نیستی من موندم و بغض و یه سبد حرف نگفته دل من داره می پوسه توی تنهایی و خلــــــوت بیا با دلم یکی شو نگو تا چی باشه قسمــــــــت بیا تنهایی مو حس کن،زل بزن تو چشم خیسم کاش بدونی گریه هام و با غم تو می نویســـم بیا تو تقویم امسال غصه هارو خط خطی کن بیا و فکری به حال این...
-
دریغا که عمر رفت
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:18
دریغا که عمر رفت طعم تلخ قهوه در آخرین شب با تو هنوز قابل چشیدن است بازی روزگار تنهایی به سرانجام رسید عشق ، آخرین پناه من شد کلبه سرد دلم با گرمای خواستن تو از عطش نیاز مهرت آتش در نیستان گشت عشق ، آخرین پناه من شد قاب کنار پنجره ز رخ سرخ فام معشوق تزیین شد چه گیسو سیه فامی چه چشمان گرمی چه رعنا جمالی عشق ، آخرین...
-
خواب از خواب بیدارم کرد
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:03
خواب از خواب بیدارم کرد کوه ها هنوز ایستاده بودند تو اما نبودی صخره ها پیاده راه افتاده بودند تو نگاه نمی کردی شرق، طلوع چشمانت را می خواست خورشید صدایت می زد غروب چماق برداشته و آسمان ما میان ابرها گم شد تو پایین نیامدی از دوست داشتن پله های ماه را برایت جا گذاشتم و بی ماه هی ماه ماه می کنم غلامرضا تنها
-
دردهایم اشتیاقیست در آینهی خویش،
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:03
دردهایم اشتیاقیست در آینهی خویش، چون طنابی تنیده بر ریشه های وجود گدازهایست که میسوزاند و میآفریند. تماشاییست درد من؛ راهیست که تابِ هر جنبنده را میستاند. پروندهایست از روحی خوابآلود، که در هر ورقش تناقضی بیدار است: گاه افسارگسیخته، گاه تلخ، گاه موجز، گاه روشن، گاه تلاطم، گاه اشتیاق. دردهایم نه زنجیر، که...