-
زندگی
جمعه 2 آبان 1404 12:20
زندگی از بخار چای صبح میگذرد زنیست که در آینهی انتظار لبهایش را به لبخندِ ناپیدای عشق رژ میزند. سیدحسن نبی پور
-
رفیق!
جمعه 2 آبان 1404 12:19
رفیق! عشق، هر روز نشانهای تازه دارد؛ روزی پاییز است و نارنجیِ خرمالو، روزی سپیدیِ برف است و رقصِ آب در آتش، روزی درختِ چنار است، و انار، و گلهایِ داودی... دلبر! عاشقی، بهانه نمیخواهد؛ نشانه میخواهد تا بفهماند... حمید کیان
-
گر که باشم همرهت رو سوی طوبا میشوم
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:37
گر که باشم همرهت رو سوی طوبا میشوم شاد و رقصان،پایکوبان، مست و شیدا میشوم از شمیم حلقههای زلف عنبرسای تو هم نفس با شاپرک خندان چو گلها میشوم چون گلستان میشود دنیای دون بر جان من در میان شعلههای عشق تو زیبا میشوم در عبور از راه پر پیچ وخِم وصل تو گم شوم گر ببینم روی تو در خود هویدا میشوم با امید دیدنت اندر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:36
-
خوشبختی من در توست
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:35
خوشبختی من در توست که به آسمان برسی و دستانم از ابر تر شود. و من در خلق جهان آیینه می بینم کودک همسایه کودک من است. کودک همسایه اجداد من است. کودک همسایه خود منم. قسم به دیوهای در بندمان وفادار بمان به سهمی که از فرشته داری. دشوار است دشوار اما دیو و فرشته ی تو ببین ببین که تویی ببین ببین که منم. سحر غفوریان
-
به خود گفتم با که بستم این پیمانِ پنهان را؟
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:28
به خود گفتم با که بستم این پیمانِ پنهان را؟ خدا داند چه میخواهد دلِ سرگشتهی حیران اگر با شیطنت بستم، دلم اما پشیمان است که شکرِ آن خدایم هست، کاین ره شد مرا آسان مرا از ظلمتِ تردید، سویِ روشنایی برد همان دست نجاتم داد از آن دامِ گران، پنهان به جز خیر و صفا چیزی ندیدم در مسیرِ او که در پیمانِ تو جز شر نمانَد، ای...
-
ای عشقِ بزرگ،
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:27
ای عشقِ بزرگ، ای رودخانهای که دیگر به دریا نمیریزد! چگونه باید به این دستهای خالی توضیح داد که یک عمر، آغوشِ تو بزرگترین کشور من بود؟ ما جنگلهای خاموشی بودیم، در زیرِ آفتابِ سرسخت و اکنون، فقط صدای تبر به گوش میرسد، صدایِ شکستنِ تندیسِ آن لحظههای زیبا. بیا، یک بار دیگر قدم بگذار بر بَرگهای زردِ این اندوه،...
-
رفتیم و ز ما یک دل بیمار فقط ماند
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:26
رفتیم و ز ما یک دل بیمار فقط ماند سر کویت دل دیوانه گرفتار فقط ماند هرچند محبت ز کرامات الهیست این واژه چرا بر سر دیوار فقط ماند به سر کوی تو هر کس که بنو شید شراب دلداده تو گشت و خریدار فقط ماند همچو منصور خطایی ننمودیم وگذشت رفتیم وسری بر سر این دار فقط ماند ما را به نا کرده خطایی بفروشند از خانه آباد دل آوار فقط...
-
در خلوت خاموشم، پژواک کسی پنهان
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:23
در خلوت خاموشم، پژواک کسی پنهان چون شمع فروزان شد، در باد شب باران این خانه و این منزل، در راه بیپایان چون قایق بیلنگر، در موج غم طوفان دیگر نشوم پیدا، در آینهی لرزان چون شاخهی بیبرگی، آغاز مه آبان در کوچهی تنهایی، با خستگی و ترسان آن رهگذر تنها، آمد سوی این سامان هر قطرهی بارانی، تکرار من است انگار در...
-
دل من عاشق دریاست
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:22
دل من عاشق دریاست و گاهی رنگ امواج پریشان است غروب ساحل از چشمان من پیداست نه قایق با دلم راهی به جایی برد نه امواجی که سرگشته به قیانوس می پیوست پریشان خاطرم هر شب... میدیاچادری
-
یک نظر دیدم تورا
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:19
یک نظر دیدم تورا جانان اسیرت من شدم عشق در دلم لانه کرده چه بی وفا شده ای دلم همیشه هوای وصل دارد از این عشق ساده گذر ...کن هر دم به یادت آراستم خانهِ دلم را ای غم و شادی دلم ای سکوت آرامشمم با یک نظر دلم را می بری در کوی عشق ..دل من اسیر توست چون مجنون و شیدا تو دلم را به یغما می بری از هر چه غم و اندوه است مرا جدا...
-
بیهوده حاشا میکنی، این درد حاشا کردنی نیست
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:18
بیهوده حاشا میکنی، این درد حاشا کردنی نیست این آتشِ در زیر خاکستر نهفته ، مردنی نیست ای کاش دستش بشکند این روزگارِ نامرادی بر شهد شیرینم چرا برچسب زد: نوشیدنی نیست؟ احوال ما پرسیده بودی نازنین ، هستیم اما مثل همان رازِ مگو، حالِ دلِ ما گفتنی نیست این روزگارِ تلخ حتی سایه ای از زندگی نیست این حال و احوال خراب و زارمان...
-
هر لحظه، هر دم، در دمادم لحظه های بی من،
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:50
هر لحظه، هر دم، در دمادم لحظه های بی من، در خیالی باطل، آن سوی خیابانی شلوغ در ازداحام سایه ها، که می کشند جسدهای زنده را با خود، به ناکجا... در کابوس های نیمه شبی تب آلوده، سرگردان، میان؛خیال و خیال... گنگ و مبهم، کج و معوج، کابوسی که کش می آید، در خوابی هذیانی، سایه هایی تاریک، با دستانی بلند، سایه هایی بلند، با...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:49
-
توی سایه ام بارون می باره
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:48
توی سایه ام بارون می باره شبم انگار روز نمیشه چراغ تنهایی همش روبرومه پشت سر ام بارون وحشی جلو روم نور تنهایی بال و پرم خسته شده طاقت این رو نداره موندن برام سخته برای منه خسته برای منی که تابحال فقط سحر رو دیده توی سایه ام بارون می باره جای امنم رو گرفته چرا باید این شب با من اینکار رو کنه با منی که فقط یه سایه بون...
-
نازنینا!
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:47
نازنینا! رنجش تو از سر دیوانگی های من است، اینچنین دیوانه بودن از درد بی " تو " بودن است . حامدنوروزی
-
پاییز
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:47
-
در خندهات،
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:46
در خندهات، چیزی از گریهی جهان هست، از خستگیِ روزها، از نجاتِ بیدلیلِ دلها شاید عشق، همین باشد لبخندی کوتاه و عمیق، در میانهی فرسودگی، که با سینه میخزد به دنبالِ زندگی!! تا با تکرارِ مکررِ امید، شعر را دایم الخمر شرابِ گوارایِ لبخند کند؛ لبخند، زبانِ خاموشِ جهان است ساده، اما بیانتها؛ همان جایی که عشق بیهیاهو...
-
در کویر دل، دلبر آمد و گذشت
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:45
در کویر دل، دلبر آمد و گذشت زان سراب دل، شوری نو ساخت و سوخت نرگس چشمهاش چو ماهِ مهتابی به طوفان جانم چون موجی رقصید و رفت سراب عشق بود، حریرین کمند دل سوخت ز آتش، خاموش نگردد تا چند؟ چون مرغ مضطرب در قفس اسیرم آیینه دل شکسته، در سراب تو دیرم کز دوری تو، بر لب صبر میخشکد ولی پای شور تو، بیتابم و خموشکد عشق را همه...
-
در مردمکِ جهان،
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:42
در مردمکِ جهان، حفرهای از تو مانده نه تصویر، نه صدا، فقط نوری که از نبودت میتابد پلهها را میشمارم هیچکدام به پایان نمیرسند زیر هر پله، قهوهای نیمهسرد است و مرگی ناتمام، و خندهات که هیچگاه ندانستم چگونه نگه دارم قایقی در مغزم میسوزد می سوزد و باز قایقی... چون اندیشههایی که راهِ بازگشت نمییابند تو در مرکزِ...
-
دُوری تو را
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:40
دُوری تو را چون کوههای تهِ آینه میبینم. در هر نَفَس سایهات را بر دیوارِ بُنِ چاهِ شب میخوانم. تو آبِ زلال و روانی که از حلقومِ زمین میگذری و صدایت در استخوانهایم میپیچد. دستهایت را این بادهای گرمِ جنوب بر پوستِ زمانِ من میفشارم. تو در فاصلهی ابروهایم خانه ساختهای. دوستت دارم به وسعت واژه ی تماشا تمنای...
-
در سینه دلی عاشق و بی حوصله داری
چهارشنبه 30 مهر 1404 11:39
در سینه دلی عاشق و بی حوصله داری چشمان ِ پر آشوب و پر از مسئله داری تقصیر ِتو بود و دلِ من سیب کجا بود؟ بی جاست گر از فتنه ی شیطان گله داری ای یوسف ِ افتاده به گرداب ِ خلافت آیا خبر ِ پای پر از آبِله داری ؟؟؟ شعر ِ تو اگر شهره ی شهر است یقینا از نطفه ی عشقم غزلی حامله داری نوشیده ام از ساغر ِ مشروب مکرر یکتایی و با...
-
درختی اگر تو منم ریشهات
سهشنبه 29 مهر 1404 11:53
درختی اگر تو منم ریشهات تو غافل ز من، من در اندیشهات تو یادم نباشی منم یاد تو چه خو کردهام من به دیدار تو منم چون شقایق تو باغ گلم زدی داغ هجران به روی دلم چه شبها که گفتم به ماه خدا ز درد و غم و رنج بیانتها ز جور و جفا و غم روزگار ز غربت نشینی به فصل بهار شکسته چو تندیسِ گل، قامتم ز دوری برفته همه طاقتم شباویزم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 29 مهر 1404 11:52
-
ای که در ساعتِ فراموشیِ جهان
سهشنبه 29 مهر 1404 11:50
ای که در ساعتِ فراموشیِ جهان ثانیهها را به آوازِ نامت میشمرم ای قلمرویِ بوم نقاشی که نقشِ تو بر تنِ تاریخ، جاودانه میدرخشد. در دیوان شعرِ وجودم هر برگ، انارِ شکافتهای ست دانههایش شوقِ توست و خونِ شیرینِ شرم از گوشههایش میچکد بر زمینِ پاییزیِ دل. عصر است وقتی که دلتنگی پیراهنِ تیره ی شب را میپوشد و من،...
-
مرد من، یاد آور:
سهشنبه 29 مهر 1404 11:49
مرد من، یاد آور: گفته بودم نقاش میشوم و لحظهٔ دیدار با تو را به تصویر میکشم. طیبه ایرانیان
-
من و تو، هر کدام ،راه گریزیم
سهشنبه 29 مهر 1404 11:47
من و تو، هر کدام ،راه گریزیم برای هم، از سیاهی دنیای شبگون، به سبزی دشت فردایی. باید از خاطر برد، زهرآگین بودن لحظه را، و در جان شیرین پادزهری ساخت برای مجالی دیگر و این، تک افتاده ، میسر نیست. باید گذشت، از کنج تاریک امروز، دست در دست؛ که اگر چنین نباشد پایان ندارد شب سیه سپید نیست صبح فردا سید یونس حسینی بقا
-
از صدای کوبیدن تصویر همچون ماه تو
سهشنبه 29 مهر 1404 11:46
از صدای کوبیدن تصویر همچون ماه تو بر دیوار دلم تازه فهمیدم پای عشق در کار است و لذت داشتن خانهای به رنگ بهار انگار پس از سالها سرفه کردن زیر سرمای شدید فصلهای تنهایی نور خورشی پرمهری ایوان دل یخ زدهام را گرما و روشنی بخشیده است آن روزها از داشتن پنجرهای روبه کویر و هوای سرد خانه متروک و خاموش دل بوی نا گرفته بودم...
-
زندگی را بدیدم از پیچُ خمِ آدمیان
سهشنبه 29 مهر 1404 11:45
زندگی را بدیدم از پیچُ خمِ آدمیان هر کدامشان جدا از هم فلسفه ایی داشتند نیکوترهایش اندکی بیش نبودند . . . بدترین هایش مادام حضور نقش داشتند آنان را کمی نویسم تا سوتفاهمی ایجاد نکرده باشم پوران گشولی
-
نگرانم ،چه کنم با دل خود
سهشنبه 29 مهر 1404 11:43
نگرانم ،چه کنم با دل خود نیست در ذهنم جز یک غم تلخ رفته از یاد من ،آواز چکاوک در صبح دفتر خاطره ام پر شده از یاد غروب دستهایم نگران از لمس یک حس جدید با صدای تپش ثانیه ها می میرم کاش آواز کسی می آمد و در این ثانیه دلتنگی واژه ای یا نفس گرم کسی به دلم می تابید میدیا جادری