-
نوری که رسیدنش نمیخواهد،
دوشنبه 5 آبان 1404 11:55
نوری که رسیدنش نمیخواهد، نوری که از تاریکیتان هراسان است. در سپیدگاهِ صبح، میانِ گرگها و میشها، من ماندهام؛ میانِ بودها و نبودها، میانِ خوابی که تمام شدن نمیداند، و روزی که هرگز نمیدمد. باری، چه خواهد شد؟ باد هرآینه از کوه میوزد، در میانِ تاریکی، بوی خاکِ بارانخورده میآورد، از پیشِ دریا، جایی که آفتاب طلوع...
-
سایت دیگه سنگین شده
دوشنبه 5 آبان 1404 11:53
سایت دیگه سنگین شده یادی ز ما نمیکنی گره به ابروهات زدی اونا رو وا نمیکنی زیر سرت بلند شده ازم بهونه میگیری خاطرخواهات زیاد شدن منو نگاه نمیکنی پنجرههای خونتون وا میشه تو حیاط ما منو تو باغچه میبینیم اما صدام نمیکنی قایم باشک بسه دیگه بچه گیا گذشته خوب میدونم دوستم داری منو رها نمیکنی فروغ قاسمی
-
بهار از چشم تو در باغ های خسته جان گیرد
یکشنبه 4 آبان 1404 12:34
بهار از چشم تو در باغ های خسته جان گیرد شکوفه بر لبانَت عطر عشق جاودان گیرد شب تاریک من با صبح لبخندت فرو ریزد چراغی از نگاهت روشنی در آسمان گیرد نسیم بوسههایت میوزد بر دشت تنهایی و هر ذره ز خاکم رنگِ خورشیدِ جوان گیرد به شوق دستهایت رود خون در رگ روان گردد دل سرگشتهی من در حضورت ارمغان گیرد اگر دیروز، غم در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 4 آبان 1404 12:33
-
جنون مدد کن و برگردان مرا به جاده ی ویرانی
یکشنبه 4 آبان 1404 12:32
جنون مدد کن و برگردان مرا به جاده ی ویرانی به انتهای برآشفتن در ابتدای پریشانی چو تا ابد من سرگردان دچار عقل نخواهم شد چه بسته ای در زندان را به روی حسرت زندانی؟ دلم اسیر تماشاها، زبان و شکوه ی حاشاها بگو چگونه نیندیشم به عشوه های خیابانی؟ زبان به نام تو می گردد هنوز در دهنم ، امّا نمانده جرئت ابرازی در این جسور...
-
بدون تو
یکشنبه 4 آبان 1404 12:30
بدون تو تمام لحظه های من چه بی ستاره می شود ببین که در نبودنت دل غمین و زار من هزار پاره می شود به یاد خاطراتمان،کمی به من نگاه کن چرا سکوت می کنی؟ دو دست کوچکم بگیر،غم از دلم تباه کن ببین چگونه می روی،تو از کنار من،ولی بدان که بعد رفتنت دگر ز عرش آسمان،به خاک پست این زمین دلم هبوط می کند،دلم سکوت می کند تو می روی ولی...
-
یادش بخیر
یکشنبه 4 آبان 1404 12:29
-
«هیچکس نامه» ست دیوانم به یاد «هیچکس»
یکشنبه 4 آبان 1404 12:27
چون نوشتم شعر خود را و نخواندش هیچ کس! «هیچکس نامه» ست دیوانم به یاد «هیچکس» چون ندیدم روی او از سال های دور دور هیچکس نامش نهادم، نام خود هم هیچکس! «هر کسی از ظنٌ خود شد یار من» ای جان من جان من اما بمانده پیش جان هیچکس هیچکس را دوست دارم من، چه مشتاقم به او هیچکس، اینجا نمی گیرد سراغ از هیچکس! گر بخواندی شعر من ای...
-
«تو را زندگی خواهم کرد»
یکشنبه 4 آبان 1404 12:27
گفتی: «تو را زندگی خواهم کرد» اما... نرگسِ چشمانت دیگر نمیرویید. طیبه ایرانیان
-
من مداد رنگی ام هفت رنگ بود
یکشنبه 4 آبان 1404 12:25
من مداد رنگی ام هفت رنگ بود روز و شب هایم همیشه رنگ بود نه! مداد رنگی ام بی رنگ بود رنگ در رنگ خدا یکرنگ بود شنبه را تا جمعه دیدم رنگ رنگ هفت روز هفته را دیدم قشنگ شنبه آبی بود و یکشنبه سفید با دوشنبه قرمز و شعری سپید روز و شب های سه شنبه سبز بود چهارشنبه هم بنفشش رمز بود صبح نارنجی فقط پنجشنبه بود رنگ هفته انتظار...
-
چه خوش میتابد فروغ چشمانات،
یکشنبه 4 آبان 1404 12:23
چه خوش میتابد فروغ چشمانات، در کویرِ بیجانِ عشق. آنجا که سر انگشتان مردانهٔ تو، بر پیکرِ بی پروای زنانه میآرامد، جهانم را تهیتر میکند از هر آنچه هست، جز تو! و من، چون کودکی قاصدک به دست، رؤیا میبافم و تو را به چرخش باد میسپارم تا تمامیام شوی. شاهکارِ زندگیام؟ بی نجوای لمس دستانات، زندگی بر مدارِ شیدایی...
-
نفرین به جهانی که فقط مهد عذاب است
یکشنبه 4 آبان 1404 12:21
نفرین به جهانی که فقط مهد عذاب است نفرین به بداقبالی بختی که به خواب است نازم به مرامِ غم و این بغض دمادم نیمی ز من و چون گرهِ کورِ طناب است ای کاش که در اطلس لب خنده نشیند افسوس که احوال خوشم نقش سراب است چون کهنه شد این زخم دل و دردِ قدیمی درمانگر احوال بدم شهد شراب است خواهم ز تبسم بنویسم چه کنم حیف افسانه ی دردم...
-
همه کس دیدم و مانند تو شهزاد ندیدم
شنبه 3 آبان 1404 12:27
همه کس دیدم و مانند تو شهزاد ندیدم بعد میلاد تو عمریست که میلاد ندیدم از زمانی که به دل مهر تو افتاد ، دگر من سخن از حالت دیوانهی فرهاد ندیدم عزم کردم که بسازم دل دیوانه خود را نفسم رفت ولی خانهی آباد ندیدم به حکیمی که مرا ننگ جهان دید بگفتم آبرویی که ز عاشق شدن افتاد ندیدم جاهلی گفت: که سردی و دلت، سنگ و حدید است...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 3 آبان 1404 12:27
-
در بیپناهیِ چرخِ روزگار،
شنبه 3 آبان 1404 12:26
در بیپناهیِ چرخِ روزگار، در تلاطمِ امواجِ هیچ در هیچ، در غربتی غریب، هنوز امید است که صورِ اسرافیل را بدمد برای تولدی نو از جنسِ نور و سایه. در سکوتِ بیخوابِ شب، ستارهها یادِ فراموششدگان را مرور میکنند. باد، واژههای ناتمام را از لای دفترِ کهنهی زمان ورق میزند. و من، در تبعیدِ خود، با خدا سخن میگویم، بیزبان،...
-
بیهوده به غم فرصت جولان مده ای دل
شنبه 3 آبان 1404 12:25
بیهوده به غم فرصت جولان مده ای دل بی خنده به غم وعدهی درمان مده ای دل گر سهم تو باشد زجهان شاخه گلی سرخ با جان بخرش، فرصت حرمان مده ای دل از دیده اگر خون چکد و اشک ندامت جریان تو به خونابه و باران مده ای دل هنگامهی مغرب رسد،آن سایه ی دلتنگ با اشک به این سلطه تو میدان مده ای دل تجویز مکن حسرت و در مهلکهی درد چون...
-
جانان تو پروانه ی خیالی در آسمان پاک
شنبه 3 آبان 1404 12:20
جانان تو پروانه ی خیالی در آسمان پاک آرامش دلم ... ای اشتیاق وجودم در وجودم شعله ی امید جوانه زده آرامش درونم خیال پرواز روح لطیف من تو نگاه آسمانی حضور جان در شوق دیدارت چه به دل نشسته ای سکوت مطلق خیالم حضورت خجسته فرحناز ناصری
-
مکن ملامتم ای دوست که در طریقت ما
شنبه 3 آبان 1404 12:18
مکن ملامتم ای دوست که در طریقت ما به یک رضای تو راضی شوم نه جور و جفا مرا نگر، که شبم شد اسیر پنجه غم چو سوز آتش دل شد بجای مهر و وفا بیا، به جانِ عزیزت دلِ گرفتهی ما بُرون نمیشود آخِر، به غیرِ صلح و صفا چه جای صحبت از این عالم خراب آباد غنیمت است زمان را، بیا به ناز و نوا بگو به ساقیِ مستان برای دفع بلا ببوسد از لب...
-
امشب، در سکوت انزوای خویش،
شنبه 3 آبان 1404 12:16
امشب، در سکوت انزوای خویش، فانوسِ اندیشهام را برافروختهام. این روشنی، تنها زاده ی ذهن من نیست، بلندگوی زخمهای بیزبانی است که در حریر نور، راز میگشایند. و این شعله، تنها گرمابخش تنهایی من نیست، آتشی است بر فراز قلههای یخزده ی غربت. در گذرگاههای گمشده ی زمان، کودکی با نان خشکیدهای از گذشته، آواز فردا را در دل...
-
چگونه بگویم؟
شنبه 3 آبان 1404 12:15
چگونه بگویم؟ که این اضطرابِ بیپایان نه از جنگ است، نه از قحطی، این اضطراب از خالی شدنِ دستهای من از توست. از خالی ماندنِ این خانه از صدایت.... صبا یوسفی صدر
-
در آسمان ابری شدم که ببارم
شنبه 3 آبان 1404 12:10
در آسمان ابری شدم که ببارم به جز انتظار باران کاری ندارم چگونه سبز کنم کویر دلم را من از تنهایی این کویر بیزارم دست بالای دست بسیار است شاید گلی که شبیه خار است بکارم گلی مثل من شانس نیاورده هنوزم از زخم خارها بیمارم من از طفولیت عاشقت بودم باید از دوست داشتنت دست بردارم کمی چاشنی غم و هزاران آرزو و منی که هنوز مشتاق...
-
پرسیدند اگر نماند چه؟
شنبه 3 آبان 1404 12:05
پرسیدند اگر نماند چه؟ گفتم ماندن، قرارِ دل نیست، انتخابِ باد است. هرکه رفت، سهمِ خودش را از بودن گرفته بود. بگذار برود، شاید در نماندنش جرأتی است برای بقا. شاید رفتنش، آیینهای شود برای ماندنِ ما، که یاد بگیریم دوست داشتن، مالکیت نیست، عبورِ آرامیست از دل تا دل و ما میمانیم، با خاطرهای که هنوز بوی رفتن میدهد، اما...
-
باران میبارد
جمعه 2 آبان 1404 12:32
باران میبارد نرم و بیوقفه انگار آسمان دلش گرفته و میخواهد دلتنگی مرا بفهمد. هر قطره چشمان تو را تداعی میکند چشمانی که وقتی میخندید زمین از عطشِ روشنایی سیراب میشد. برگها در مسیر باد میرقصند می ریزند مثل یادهایی که رها میشوند اما دوباره در گوشهای از قلب باز میگردند. و من در میان این برگهای خیس ردپای خیال...
-
تو بودی
جمعه 2 آبان 1404 12:31
تو بودی آن طغیانِ ناگهان در اقلیمِ سکوتِ من؛ شروعِ شور و شوقی که مرا به گهوارهی تقدیر کشانْد. چه عمیق دوست میداشتم این پیوند را، که وجودم آینهی شکوهِ تو شد؛ حاملِ شگفتیِ تو شدم و شکی نداشتم، دختری است؛ تمامِ نور تمامِ آرامشِ جهان. تو رفتی. ای غایبِ گریزپا، من مشتاقِ ماندنت بودم، تو را توحشِ دریاچه بود که از ساحل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 2 آبان 1404 12:29
-
شدم یک ارگ ویرانی چه ویرانم نمیدانی
جمعه 2 آبان 1404 12:28
شدم یک ارگ ویرانی چه ویرانم نمیدانی پناهم چشم بارانی شده با موج طوفانی من از شهر غریبانم پر از تلخیِ پنهانی تو شیرینی عجب قندی گمانم مال کرمانی پر از حرفم پر از تصویر پر از تشکیک در باور منم کافرتر از کافر تو جانانی تو ایمانی به دنیا آمدی جانم برایم مهر آوردی تو را دل دوستت دارد تو را ای ماه آبانی زبان شعر من اشک است...
-
ما عاشقان تازه به دوران رسیدهایم
جمعه 2 آبان 1404 12:27
ما عاشقان تازه به دوران رسیدهایم از عشق مزه های عجیبی چشیدهایم باید کسی ز ما بنویسد فسانهای ما نیز در زمانه ی خود یک پدیدهایم مجنون شدیم و در پی لیلای دیگری از لیلیان سابق خود دل بریدهایم تا متهم به فسق نگردیم مدتی است از روبرو لباس عزیزان دریدهایم شب ها به یاد اینهمه گُل پشت باغها با دوستان جانی خود گل کشیده...
-
میخواستم برایت زندگی کنم
جمعه 2 آبان 1404 12:25
میخواستم برایت زندگی کنم آنگونه که اثاث خانه خوشبختی را از داشتنت درک کنند از آویختن شالی که برایت بافته بودم بر چوب لباسی تا مبل با حوصلهای که به لمدادن تو روبهروی تلویزیون، عادت دارد میخواستم برایت زندگی کنم چنانکه گنجشکها بفهمند عشق یعنی عادت دانه گرفتن از دستان تو و گلدانهای خانه بدانند تو با خاک و آب و...
-
دیدم که گره خورد به زلفت پر و بالم
جمعه 2 آبان 1404 12:23
دیدم که گره خورد به زلفت پر و بالم عمرم همه وقت تو شد ای عشق محالم گفتم بدرم رشته که آشفته نشیند دیدم که خودم شیر گرفتار غزالم شیری که شده صیدِ غزالی چه عذابیست دانم که از این قصّه دگر رو به زوالم گفتی: «چه شد آخر که مرا صید بدیدی ای شیر! به لبخندِ من احیا شده عالم» گفتم: «همهام مالِ تو باشد که از این پس وصل تو شود...
-
در جان زمین
جمعه 2 آبان 1404 12:21
در جان زمین پنجه میگشاید درخت، گردو جادو هردو،فرصت به گیاهی دیگر نمیدهدعشق اگر عشق باشد نرگس امیری تاجیک