-
در سکوتِ شب،
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:05
در سکوتِ شب، میانِ اشکهایِ درخشان، خودم را دیدم اما سرگردان. ماه، دست بر شانهام گذاشت و گفت: «گریه، شکلِ دیگرِ باران است». باد، خاطراتم را ورق زد هر برگ، روایتی از دلتنگی بود. و من فهمیدم، در این تاریکیِ آرام، حتی اندوه نیز میتواند درمان باشد. علی مرتضی موحدی
-
دم کرده ام قهوه ی تلخی برایت
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:04
دم کرده ام قهوه ی تلخی برایت به طعم روزهای جدایی و فراغت هر که را دیدم گرفتم سراغت در این عالم هر چه دیدم جز صداقت می گردم کل دنیا را برایت تا کنم جان بی ارزش فدایت فدایت می شوم تا بماند این حکایت در این عالم تهی از عشق و حکایت امیر مردانی
-
راه افتاده ام در سطح شهر
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:05
راه افتاده ام در سطح شهر خط چین های کج و معوج می کشم تا آدمهای خیره سر ، به جای اینکه راه خودشان را بروند بیشتر باهم تصادف کنند... شیما اسلام پناه
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:04
-
من از استکانی که چای خوردهای،
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:03
من از استکانی که چای خوردهای، یک عمر آب مینوشم ولی سیراب نمیشوم گویا به مصر غلامی بردهای مرا ولی از حرف زلیخا فرار نمیکنم. هر روز به تاج و تخت سلیمان نشستهای من هد هدم پرواز نمیکنم. بر ابر دلم آتشی ساختهای زین آتش به اختیار را بیدار نمیکنی آتش بنه به خزینه تا گرم شود استخوان تنم این گرم شدن برای اوست این...
-
سایه میداند زمین مال خودش نیست
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:01
سایه میداند زمین مال خودش نیست برگ میداند که این سایه خودش نیست باد میداند خودش تنهاست در عالم آنچه می آید به دنبالش خودش نیست کرم ابریشم نمیداند چه زیباست تا نداند پیله اش مال خودش نیست عاشقی هرگز نخواهد خواست، معشوقی تا نفهمد شانه ای مال خودش نیست روز پایان چشم ها از دل بپرسد پس چرا این ها همه مال خودش نیست مرغکی...
-
پاییز
چهارشنبه 7 آبان 1404 11:58
-
زندگی آتشِ پنهانِ ارادهست درون،
چهارشنبه 7 آبان 1404 11:57
زندگی آتشِ پنهانِ ارادهست درون، هرکه برخاست زِ خاکش، شد خدایِ جنون. کوه میزاید از آن کس که نلرزد زِ شکست، رعد میخندد از او، در دلِ شبهایِ دون. ضعف، پژمرده شود، چون نخواهد شدن، قوت آن است که برخیزد از خاکِ خون. من نه در بندِ بهشتم، نه هراس از دوزخ، خواستن، ذاتِ من است، این صدایِ درون. زندگی یعنی شدن، بینهایت،...
-
در سر هوای وصل تو دارم، وصال کو
چهارشنبه 7 آبان 1404 11:56
در سر هوای وصل تو دارم، وصال کو دارم هزار سینه سخن ... کو ؟ مجال کو سیرم ز روزگار خودم سیرِ سیرِ سیر امّا برای ناله دگر حس و حال کو رنجِ زمانه ،روح مرا بس جویده است یخ بسته این سکوت ، جواب سوال کو روحم اسیر تن شده نفرین به بخت من وقت رهایی است مرا پرّ و بال کو بیمار دل شدم چه کنم ، عمر من گذشت آیینه ی وجود خدا را...
-
باد میآید و برگ از نفس افتاده منم،
چهارشنبه 7 آبان 1404 11:54
باد میآید و برگ از نفس افتاده منم، پیر تقویم زمان، خسته و دلداده منم. هر که رفت از دل این کوچه، خبر با خود برد، بیصدا ماندم و از درد، روایت داده منم. چای سرد است و غروب است و دلم در تب شب، مثل یک شعلهی خاموش که افتاده منم. نه به عشق و نه به یاد کسی دل خوش نیست، فصل تکراری تکرار و فراموشیِ منم. پاییز آمد و در چشم...
-
و من، صبوریها را صبور کردهام...
چهارشنبه 7 آبان 1404 11:52
و من، صبوریها را صبور کردهام... به سانِ بیدِ مجنونی که در میانهی طوفانها، ریشه در سنگ، و قامت در آسمان میافرازد. گیسوانِ شاخههایش را به دستِ باد، در مسیرِ تندبادها، میرقصاند، و رازِ ماندنها را در سنگوارههایش کتیبه میکند. من، صبوری را در رُستنگاهِ آتشگاه کاشتهام، و امید را، در لابهلایِ انگشتانِ...
-
آدم یک بار عاشق میشود.
چهارشنبه 7 آبان 1404 11:51
آدم یک بار عاشق میشود. دروغ چرا من بارها... هر بار که دیدم او را یا شنیدم نامش را مروت خیری
-
گاهی در خواب، میآیی
سهشنبه 6 آبان 1404 11:52
گاهی در خواب، میآیی با موهایی پر از غبارِ باران، میگویی: «دیرم شده» و میروی... علیرضا مذهب
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 6 آبان 1404 11:49
-
در ساحلِ تنکابن،
سهشنبه 6 آبان 1404 11:48
در ساحلِ تنکابن، غروب بود، فکر، لرزان بر لبِ نمناکِ ساحل نشسته. صدا زدم: بیـا… و صدا زدی: بیـایـم. ای تختهسنگِ کهن، فرو رفته در شنِ خیس، سلامت کو، رفیقِ موجیِ من؟ صدایت از همهسو میآید، از هیچ، از نم، از سنگ؛ از همان سکوتِ ممتدِ میانِ من و تو که لبخند میزند به فاصلهای تاریک، در قلبِ مارهایِ افقیِ دوشِ ضحّاک. گریه...
-
شب، سنگین و بیدرنگ،
سهشنبه 6 آبان 1404 11:47
شب، سنگین و بیدرنگ، بر پلکهای خستهی من مینشیند. و شهر، در تاریکیهای بیرحمش، زنجیر هزاران فکر را به جانم میاندازد. و تشویش، همچون کلاغی سیاه، بر شاخههای خشکِ ذهن من قار میکشد. کجا بود آغاز این همه پریشانی؟ کدام جاده، مرا به این ایستگاهِ بیم و تردید کشاند؟ این بذرِ کابوس را چه کسی در خاکِ رویاهایم کاشت؟ کدام...
-
از من به من نزدیکتر از من به تو فرسنگها
سهشنبه 6 آبان 1404 11:46
از من به من نزدیکتر از من به تو فرسنگها از تو به تو مشتاق تر از تو به من نیرنگها من عاشق روی توام تو رخ نمودی در خفا توخسته از بود منی با چرخش آونگ ها تا من به تو دلبسته ام تو مانده ای در یاد من تا تو مرا نفروخته ای من فارغم از انگ ها چنگی نزد مهرت به دل گوشم به تو بسپرده ام گوشم فراوان پر شد از آواز نی و چنگ ها با من...
-
آهوی خیال من
سهشنبه 6 آبان 1404 11:45
آهوی خیال من سالهاست در مهِ دود، گم شده… نه دشت مانده نه چشمه نه صدای نسیمی که گیسوان درخت را شانه کند. تنها چیزی که میماند سایهی درختیست روی دیواری بتنی که هر روز کوچکتر میشود… باران وقتی میبارد بوی خاک نمیدهد بوی خیابان خیس میدهد و عابران، نه به آسمان نگاه میکنند نه به کفشهای گِلیشان که دیگر گِلی هم...
-
دریای دلم به یاد تو رام شود
سهشنبه 6 آبان 1404 11:44
دریای دلم به یاد تو رام شود مونس منی و ز حب تو شاد شود من یاد تو را به صد یاور ندهم یاری تو را به صد دلاور ندهم در همه آفاق گشتم تا بیابم یاری غافل از این که درون سینه دارم شاهی به دنبالش بگشتم هر دو عالم چو از زاری به عینم اشک و ماتم چو هر سو بنگرم او را نبینم ز آن غافل که او هست در میانم در درون سینه ام عشقت هیاهو...
-
ای تمامِ تعبیرِ من از عشق،
سهشنبه 6 آبان 1404 11:40
ای تمامِ تعبیرِ من از عشق، ای آخرین فرصتِ وصل، مرا بپذیر، د ر آغوشی که هیچ مرزی نمیشناسد؛ پیش از آنکه سایهی سردِ فنا این کالبدِ لرزان را ناخوانده به کامِ نیستیِ محض درکشد. بگذار، تمامِ وزنِ سنگینِ جهان را از شانههای خستهات برگیرم، و در پناهِ امنِ این دستانِ بیقرار بر قلبِ خود بنشانم؛ پیش از آنکه این روحِ عطشناک،...
-
چون برکه بودم گوشه ای
سهشنبه 6 آبان 1404 11:39
چون برکه بودم گوشه ای تاریک و پر وهم و غریب دور و بعید درمان عجیب درمانگر و حسی لطیف روز و شبم شب بودمو اینجا نه آنجا بودمو هر روز و شب در خود اسیر تا حس نابی شد پدید نوری ز ماهی آمدو تصویر آب و برکه و اعجاز رویای منو آغوش او بودم خودو ماه و منو آن برکه و شوقی به دریایم کشید محمدرضا بیابان
-
من، آن شب را به یاد دارم
سهشنبه 6 آبان 1404 11:38
من، آن شب را به یاد دارم شبی بیماه، که حتی روزنهای از هالهی نور در آسمان نبود. فقط تاریکی بود و سرمایی بیانتها. در آن نیمهشبِ خاموش، دیگر حتی قلبم هم نمیتوانست کاموای عشق را ببافد. جهان مسخِ سکوت بود، و من با چشمانی ناباور، درد را نقاشی میکردم. آیلین خداداد
-
در آن زمان که دل بردی از من
دوشنبه 5 آبان 1404 12:14
در آن زمان که دل بردی از من خانه ویران کردی در برابرم کلبه ای ساختم از دیدگانم در پی نگاه تو در چشمانت چه ترنم بهاری است در دریای آرام چشمانت در این آشفتگی روزگار پناه دل خسته از جور زمان پناهگاه جان و دل من آن حلقه اشک آرام در گوشه چشم توست چه کسی طاقت دیدار این تلاطم دریای مروارید چشمان خیس تو را دارد میدانم که در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 5 آبان 1404 12:09
-
ای فروغِ شبِ دل ، مونسِ پنهانی من
دوشنبه 5 آبان 1404 12:08
ای فروغِ شبِ دل ، مونسِ پنهانی من رازِ لبخندِ خدا در دلِ ایمانی من با تو آرام شود شورِ جهان در سینه شورِ بیمرزِ غزل ، حضرتِ عرفانی من بیتو این دل، به غمی سرد و صبورانه تپد جانِ من ، بیتو پریشان و پریشانی من چون نسیمی که در اندیشهٔ گل میپیچد نفسِ سبزِ بهار و دلِ بارانی من بیتو هر لحظه غروب است در افقهای دلم...
-
چالِ خنده
دوشنبه 5 آبان 1404 12:08
با نگاهت افتادم نه در چاه، در چالِ خندهات. سیدحسن نبی پور نگاهت چاهی نبود، چالِ خنده بود که مرا بلعید. سیدحسن نبی پور چشمانت، دو سیاهچالهی رؤیایند آغوشت، مدارِ واژگونِ زمان و من، تکهنوری که در آب میسوزد سیدحسن نبی پور چشمانت، گورِ بیداریست آغوشت، تبعیدگاهِ باد و من، سایهای پوسیده بر خواب سیدحسن نبی پور چشمانت،...
-
یازینب کبری ادرکنی
دوشنبه 5 آبان 1404 12:00
-
به سراغم بیا
دوشنبه 5 آبان 1404 11:58
به سراغم بیا که پرندگان را از این کوچ اجباری گریزی ز اندوه نیست چشم در چشم باد عطر تو را سراغ می جویم و چون رودی که رویای دریا شدنش باشد در اندیشهی تو به پیمایش این دشوارِ دلتنگی قدم بر میدارم چشمان تو که شباویز این پنجره است تقدیر را به جبری وا می دارد در قامت تبعید به رویایی شیرین که در آن حرمان را نشاید به رویت...
-
مگر زن چیست !!!
دوشنبه 5 آبان 1404 11:56
مگر زن چیست !!! که مرد در هزارتوی نگاهش گم میشود و هیچ نقشهای از لبخندش باز نمیگردد. سیدحسن نبی پور
-
اولین بار
دوشنبه 5 آبان 1404 11:56
اولین بار پشت آن میز برایم چای بهارنارنج دم کردی حالا چای کیسه ای یادت را در فنجانی آب جوش هم می زنم پر رنگ است و تلخ. بار دیگر آب جوش... دوباره نوشیدم هیچ عطری... باز ... سرد شده بود . از سر آن میز برخاستم میترا کریمیان