-
شنیده ای از آن دانه های الماسی
یکشنبه 11 آبان 1404 12:03
شنیده ای از آن دانه های الماسی که کبوتران الهی از زمین بودن بر چیدند و به سمت آسمان یکتایی پرواز کردند؟ آری جانم دلم برای دلت بگوید: کبوتران رفتند و رفتند اوج و اوج و اوج گذشتند از ابرهای غمناک پرسش دور شدند از خورشید سوزان بی تابی پاسخ گرفتند از برزخی که خود بهشت بود و به خدا رسیدند. و خدا به کبوترها غمزه ای کرد و...
-
بیگمان، پاییزِ بیباران،
یکشنبه 11 آبان 1404 12:02
بیگمان، پاییزِ بیباران، نجوایی است در فراموشی. اینجا،فکرهایم چنان بیریشهاند که روشنایی هم از ترسِ تباهی میلرزد. پاییز، این سالکِ بیقرار، پیش از آنکه آوازی در گوشِ باد خواند،آوازش در گلو شکست. نه شکوفهای میمیرد، نه پروازی متولّد میشود. فقط خاطرهای از ترنم بر لبهای زمین لغزیده، و طراوتِ برگها، خوابی است که...
-
حالا که نفس ها حبس است
شنبه 10 آبان 1404 11:57
حالا که نفس ها حبس است و ماه گیر افتاده در باریکه ی تاریکی بیا تا چشم در چشم هم قطره های برشته آب را تماشا کنیم به دور از برقع خشکی و شلیک گلوله ها به ظرف خالی نان می شود با چشم های یکی همه دنیا را دید !؟ چقدر اینجا بوی کاغذ کاهی می دهد و جاده های پاکیزه تبر به سینه ی آب بزن آخ ! نمی گوید چرا ؟ باید بترسند از اصابت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 10 آبان 1404 11:56
-
در زمستانم،
شنبه 10 آبان 1404 11:54
در زمستانم، وقتی برف بر شانهی درختان سنگینی میکند، وقتی زمین، زبان سبز خود را پشت پردهای از یخ پنهان کرده است، حرف از بهار گفتن، دیوانگی نیست ایمان است، شکوفهایست که در دلِ تاریک خاک به نورِ نادیده اعتماد میکند. این زمزمهی امید است که سرمای جهان را میشکافد، و دستِ لرزان مرا به فردایی روشن میبرد فرزانه رها
-
از ساقههای گندم ابر
شنبه 10 آبان 1404 11:49
از ساقههای گندم ابر میگفتی که زمین تو را بغل کرد و آسمان چترت را دزدید تا به پرندهای بسپارد که با لهجه باران دانهها را نوک میزد او میخواست دستهای مرا هم در باد بچرخاند اما من وارونه در خوشهها به ریشههایی میاندیشیدم که پاییز در آنها میرقصید حالا باید جهانی را که از مچ پاهایم آویزان است به گریزگاه ابر ببرم تا...
-
عمری است که در کوی تو افتاده نشستم
شنبه 10 آبان 1404 11:44
عمری است که در کوی تو افتاده نشستم درمانده دلم در طلب، درمان تو هستم چشمان ترم سوی تو، محو رخت بود بیمار توام ، در پی درمان تو هستم امروز که دعوت شده ام ؛ در ره شیراز چون برگ خزان دیده، پریشان تو هستم با عشق رسیدم به تمنای تو، محبوب سرخوش ز می و جام به دستان تو هستم سرمست نموده است مرا باده ی دیدار زان رو که غمین روی...
-
تا ردیف ِ غزلم سوره ی لبخند نشد
شنبه 10 آبان 1404 11:37
تا ردیف ِ غزلم سوره ی لبخند نشد شعر ِ یاغی شده ام راضی و خرسند نشد کی به گرمای ِ تن ِ غیر ِ تو راضی شده ام؟ پشتِ هر بی هر سر پا کوه ِ دماوند نشد!! آنچنان سوخت تن ِ غمزده در کوره ی عشق که چنین سوختنی قسمت ِ اسپند نشد هرکسی نقش تو بر بُوم دل ِ خویش نزد گر بُود فرشچیان باز هنرمند نشد مثل ِ عشقی که میان ِ من و تو شعله ور...
-
سرگرم سرودن من، از شوق وصال تو
شنبه 10 آبان 1404 11:35
سرگرم سرودن من، از شوق وصال تو آخر نتوان گفتن، من وصف جمال تو چشمان تو چون وحشی در قاب نمی گنجد موی تو چنان طوفان از تاب نمی افتد آن ناوک مژگانت از قوس کمان تو بنشست به جان من، شد مُهر و نشان تو لب های تو ای جانم چون شهد و عسل ماند گر طالب آن باشم پیمودن رَه باید چون سرو خرامانی، در دشت جهانم تو اکسیر شفایی تو ، درمان...
-
نشستهای به جان و دل، ای همه آشنای دل
شنبه 10 آبان 1404 11:33
نشستهای به جان و دل، ای همه آشنای دل بگو به من چه کردهام بگو به من خطای دل ببین که من چه سادهام دل به دل تو دادهام تو بیوفا چه دانی از مهر من و صفای دل تازه به من رسیدهای، داغ دلم ندیدهای نور سپید سحری، از تو بود شفای دل بار گران حسرتی، غریبه با محبتی چه پرسمت برای عشق، چه کردهای برای دل شعله زده مهر خدا، بین...
-
آخرین لبخندم
شنبه 10 آبان 1404 11:26
آخرین لبخندم برای تمام دوست داشتنهایم طیبه ایرانیان
-
تو به هر کشمکشی کاش و اگر هدیه مکن
شنبه 10 آبان 1404 11:25
تو به هر کشمکشی کاش و اگر هدیه مکن منم آن خسته ز شب ، وقت سحر گریه مکن به زمین گیر زمان شوکت شاهانه چرا؟ تو برو جای دگر ، غیر خدا تکیه مکن تو به لبخند گل از حاصل تعمید بهار ز چکاوک بشنو شعر و غزل ، مویه مکن به یهودای سرم قصه ی سیب است و صلیب پی نوری به عبورم ، تو دگر سایه مکن علی خیری
-
پرستو ، چون زمستان شد
جمعه 9 آبان 1404 12:05
پرستو ، چون زمستان شد رها کردی مرا رفتی؟ نگفتی بی تو چون در برف در سرما در این تنهایی شبها در این بیداد طوفان ها درون کلبه ای دور از هیاهو ها نشینم، تا تو باز آیی؟ نگفتی بی تو از درد فراغت داغ میگیرم؟ نگفتی در فراغت چله ای از آه میگیرم؟ نگفتی بی تو سر در چاه میگیرم؟ نگفتی بی تو از هجر تو میمیرم؟ تو تنها مونسم بودی تو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 9 آبان 1404 12:02
-
تو یک تنهاییِ شاهانه در خود داری؛
جمعه 9 آبان 1404 12:01
تو یک تنهاییِ شاهانه در خود داری؛ که در اقلیمِ آرامِ خویش میمانی. من، این فاصلهی تو را بیهیچ داوری میشنوم. تو در قاموسِ دل، سرد نگنجی؛ در ژرفایِ آن حصارِ سکوت، گوهرِ نایابِ مهرِ بکر نهفته است. راهِ درونت را جوی؛ تا کمالت از بیمِ شکستن رها شود. به مهرِ من ایمان بیاور؛ اینجا، تا ابد، پایانِ امنِ تمامِ گریزهای توست....
-
سکوتِ تو را
جمعه 9 آبان 1404 11:59
سکوتِ تو را چون بیابانهای تشنه میجویم در این شبِ بیستاره که ماه از نگاهت شرم دارد "دوستت دارم" این واژهی کوچکِ جناسنشدنی چون رودی در عمق خاکسترهایم جاریست چون آتشی که بر لبِ باد میگوید "حتی اگر نخواهی… حتی اگر تو مرا نخواهی تو را ای مرزِ مبهمِ بودن و نبودن در فاصلهی نفسهایم اندازه میگیرم چون...
-
حال خوب
جمعه 9 آبان 1404 11:55
-
در سکوت لحظهها دیدم بسی اعجاز را
جمعه 9 آبان 1404 11:54
در سکوت لحظهها دیدم بسی اعجاز را در عبور از خویش، طی کردم مسیرِ راز را سایهام با من نمیماند، اگر شب سر کشد ماه می خواند دوباره بهترین آواز را من چو گفتم با دلم، عشقی فراتر آمده ست دل شنید و باز کرد آنجا پر پرواز را من برآنم تا همیشه شاد باشم یا که باز شاد گردانم به عالم این دل دمساز را از ازل، آیینه بندان شد...
-
به نامِ حق، که نامش آسمان است،
جمعه 9 آبان 1404 11:53
به نامِ حق، که نامش آسمان است، چراغِ عدل در جانِ جهان است. قلم چون داوری بر لوحِ وجدان، نوشتن در مسیرِ امتحان است. حقیقت خسته از تفسیرِ باطل، ولی در عمقِ دل، بیادعان است. حیثیت را مبند از زر و قدرت، که ارزش در درونِ بیزبان است. قضاوت کن، ولی با چشمِ انصاف، که این تراز بیوزن و نشان است. حقوقِ خُلق را نادیده مگذار،...
-
آسمان... اشکِ ذوقش را...
جمعه 9 آبان 1404 11:51
آسمان... اشکِ ذوقش را... نتوانست نهان کند وقتی دستانت را... به دستان بی پناهم... آشتی دادهای تو آمدهای و... چشمانِ باران... دانههایش را بر سرمان می افشاند رایحهی نفسهایت... وای بر من... از افسونگری نگاهت تو را به خدا نگو شیرین کَز شنیدنش... قلبم، پرواز را مینگارد چرا تصویرت گُم شد؟ همپای بیداری... فغانِ...
-
شب تاریکی بود
جمعه 9 آبان 1404 11:51
شب تاریکی بود پی نوری بودم پی دستی شاید که پس از یک شب طولانی سرد دست گرمی باشد به پریشانی و ترسی که مرا می بلعید تو نمی دانستی روح آزرده ی من گرگینه است تو همان دست شدی روح گرگینه ی من دست تو را زخمی کرد چشمهایم بارید دستهایت لرزید قلب ناباور من این را دید پنجه بر روح پر از زخم کشید روح من از غم این درد به خود می...
-
زمین آرام میچرخد،
جمعه 9 آبان 1404 11:44
زمین آرام میچرخد، بیآنکه بداند برنده کیست. ما شاخههای یک درختیم، که در بادِ پاییز از نامِ هم سبز میشویم. نه برای قمار آمدهایم، برای رقصِ برگها، برای خندیدن با آفتاب، و نوشیدنِ نور از چشمِ یکدیگر. در هر نفس، عشق از میانِ ریشهها میگذرد و جهان، چیزی جز تپشِ ما نیست. سیدحسن نبی پور
-
روزها می گذرد
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:15
روزها می گذرد هفته ها ماه شود ماه ها سال شود بین این گردش نیکو دلِ من در پی روزی است که تو خط به خط نقطه به نقطه نقشِ ایام کشیدی و شدی استادم سمیه کریمی درمنی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:15
-
اهواز، قلبِ سوخته من
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:14
اهواز، قلبِ سوخته من دور از تو، تنهاییام را رگ میزنم چون کارون، که خونِ دلتنگی در رگهایش نمیگذرد. کوچهها خاموشاند و دیوارها، به جای آغوش تو، سایهام را در آغوش میگیرند. تنهاییام را نه با خون، که با جوهر واژهها میگشایم، شاید در رودی از شعر به تو برسم. خیابانهایت بوی غبار و غربت میدهند، پلهایت به دلی شکسته...
-
پروانه می داند عشق با شمع خطر دارد8/8
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:13
پروانه می داند عشق با شمع خطر دارد در آغوشِ شمع رفتن به جان او ضرر دارد پروانه به دامِ عشق دلبر اسیر است پروانه می داند عاشقی درد سر دارد این مردم هر کاری می کند دور باشد او بیچاره پروانه با فضولان سفر دارد پروانه در راهی عشق جان می دهد آخر مردم نادان گوید عاقبت خون جگر دارد شمع می داند کارش سوختنِ عاشقان است هر دو می...
-
من هنوز آن بچه غمگین پشت دفترم
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:12
من هنوز آن بچه غمگین پشت دفترم من هنوز آن طفل شادم که بازیگوش من هنوز منتظر مادر من هنوز حسرت عشق پدرم من هنوز به یاد طعم شکلات زیر زبون من هنوز بازی کودکانه و کارتون من همان تغییر جسمی بلوغ من همان تفکر و حس نبوغ من هنوز حس و نو و تازه من همان شب گریه زائو ، همان تبعیدی دردم هنوز مجهول و هم واضح هنوز یک بغض پر دردم...
-
خیز شتابان فواره را بنگر
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:11
خیز شتابان فواره را بنگر و هراس نهفته در قوس آن را نیز، آنگاه که چشمانداز آسمان جای خود را به زمینی می دهد که نزدیک می شود و نزدیکتر نادر صفریان
-
در خیالم قدم می زنند
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:10
در خیالم قدم می زنند دوباره پاییز چشمانت بر فرش رؤیاهایم انار می پاشد قلم موی نازک مژه گانت قلقلک می دهی ریز؛ریز برگ ها را با ملودی صدایت مثل نسیم صبحگاهی آرام می خزی زیر برگ های رنگین کمان تا سنجاق کنی برگی به گیسویم در شور و هیجان چرخش پاهایت بوی پاییز می پیچد بر پیکرم رقص من و تو گردبادیست میان حیاط خانه ام آن گه...
-
چرخ روزگار
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:07
از چرخ روزگار چه بگویم که نمیچرخد به کام ما هر چه زخم خوردیم به کام دیگران شد و به نام هرچه دویدیم در این چرخ دوّار نیافتیم دل بی درد در این کارزار هر چه که دیدیم در این چند سال همه مردمی سرگشته و پریشان حال گَرَم حال خوبی باشد چند ساعت و دقیقه ای باید گذاشت پیش خدا سنگین وثیقه ای چرا نمیآید به ما حال خوشی در این...