-
چهرهها رنگ میبازند،
سهشنبه 29 مهر 1404 11:41
چهرهها رنگ میبازند، گم میشوند ، در غبارِ سالها، صداها می شوند خاموش نامها میروند از خاطرها. اما دل میماند، با طعمِ لحظهها، با خاطرهی نگاهی، که روزی گرما بخشیده بود . دل میماند، میتپد برای آنچه ماندنی بود، نه عکسی بر دیوار، نه کلامی در دفتر روزگار، بلکه عشق، در عمق یک حضور بیادعا. و شاید، در پایانِ همه...
-
برگ میافتد
سهشنبه 29 مهر 1404 11:37
برگ میافتد مثل آهی که در گلو مانده است، و کوچهها لبریز از صدای قدمهای تنها میشوند. باران، خاطرات را میشوید، اما نه از دل... دل هنوز در ایوانی خیس به پنجرهای بیپاسخ خیره مانده است. در این فصل، دلها نه میمیرند، نه میمانند فقط میریزند آهسته، مثل برگهای صبورِ چنار. و باد نامههای عاشقانه را به غربت میبرد،...
-
بینِ خطهای شعرِ من
دوشنبه 28 مهر 1404 12:43
بینِ خطهای شعرِ من صدایت خانه کرده است هر کلمهای را که میخوانی مثل نفَسِ تازهای میشود که هوایِ راکدِ اینجا را میشکند. تو با تلفظِ آرامِ....... کاری کردهای که سطرهای من از خوابِ خود بیدار شوند و در هوایِ تو راه بروند. چه کسی گفته که دیدن فقط با چشمان ممکن است؟ من در هر بارِ خوانشت چهرهات را در روشناییِ واژهها...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 28 مهر 1404 12:42
-
دل باید امشبی غزلخوانی کنه
دوشنبه 28 مهر 1404 12:42
دل باید امشبی غزلخوانی کنه پیشتون دل رو چراغونی کنه که دلم رو با خودش مهمونی کنه تا که عشقت رو فراخوانی کنه بذارین قلب من شیدا بشه غم رو از چهره ام پنهانی کنه دل من رو با خود همراهی کنه غصه رو از سینه ام خالی کنه روز باید غرقِ دیدارتون از عشق شما جامی اهدا کنه وقتی که خورشید خانوم میاد بیرون خودشو تو قصههاش معنا کنه...
-
من از خیال خودم ماهی می گیرم
دوشنبه 28 مهر 1404 12:40
من از خیال خودم ماهی می گیرم نه از آب گل آلود می نشینم در کمین فرصتی تازه که دستم پر شود از ایده ای جذاب من یک قهرمان ایده پردازم نگاهم در پی یک شاهکار تازه می گردد و من آن شاهکار ناب خواهم بود میدیا جادری
-
پاییز
دوشنبه 28 مهر 1404 12:40
-
می بین همه جا تاریک است
دوشنبه 28 مهر 1404 12:39
می بینی ؟ همه جا تاریک است غم است ، رنج است و تاریکی ، میگویند بایستید ... مقاومت کنید ! اگر خم می شدیم از دردهای بسیاری عبور میکردیم ، اما ایستادیم و زخم خوردیم و این زخم ها بسته شدنی نیست ! می شنوی ؟ مرهم شدنی هم نیست هر روز خون تازه از آن بیرون می آید ... حجت هزاروسی
-
دلبری ، خوش اثری ، پُر ثمری ، با هنری
دوشنبه 28 مهر 1404 12:38
دلبری ، خوش اثری ، پُر ثمری ، با هنری چه مرامی چه وجودی چه وقاری چه سری مادرت تاجِ سرِ خوش صفتان تا ابد است خواهری مثل تو تا حشر ندارد بشری پسری مثل تو کِی شد سببِ فخرِ پدر ای که بر حیدرِ کرار مبارک پسری اکبر و اصغر و سجادِ تو ... ماشاالله سه علی را تو شدی لایقِ مهرِ پدری خیره ماندند کواکب همه سوی حرمت نیست زیبا تر از...
-
همین چند وقت پیش بود
دوشنبه 28 مهر 1404 12:36
همین چند وقت پیش بود کبوتری پشت پنجره جان داد ساکنان این خانه تا آن ور آب ها پرده از هم دریده می بردند که یکی کاش پشت پرده می زد بال ما بر این بال گشائیم سخن که نبینیم از این ناله کبوتر شدنی محمد کریم زاده نیستانک
-
برگِ خزان ز شاخه فرو ریخت، یادِ تو
دوشنبه 28 مهر 1404 12:35
برگِ خزان ز شاخه فرو ریخت، یادِ تو آهی ز دل برآمد و بگریخت، یادِ تو هر برگ چون گلیست که بر خاک میافتد با رنگِ زرد و سرخ برآمیخت، یادِ تو چون بوی مهر در نفسِ بادِ سردِ صبح در جانِ من ز هر طرف آویخت، یادِ تو گفتم که: «پایِ بوسه و آغوش، دور شد» یکباره اشک آمد و آمیخت، یادِ تو ای کاش در خزانِ دلانگیزِ این غروب آغوشِ...
-
یک نظر دیدم تورا
دوشنبه 28 مهر 1404 12:34
یک نظر دیدم تورا جانان اسیرت من شدم عشق در دلم لانه کرده چه بی وفا شده ای دلم همیشه هوای وصل دارد از این عشق ساده گذر ...کن هر دم به یادت آراستم خانهِ دلم را ای غم و شادی دلم ای سکوت آرامشمم با یک نظر دلم را می بری در کوی عشق ..دل من اسیر توست چون مجنون و شیدا تو دلم را به یغما می بری از هر چه غم و اندوه است مرا جدا...
-
ای که نخوانده آمدی در دل من بمان نرو
یکشنبه 27 مهر 1404 11:57
ای که نخوانده آمدی در دل من بمان نرو بلبل خوش نوای من به وعده خزان نرو گل نکنی بهار هم هوای من نمیکند سایه امن زندگی شاخۀ سبز جان نرو شعر مرا نخواندی و قافیه را به هم زدی بهانه ای ردیف کن، شاعره جوان نرو می روی و نمی رسی مگر به حرف های من گوش به حرف کن بمان، به حرف این و آن نرو چرخ زمانه می رود راه به راه و بی امان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 27 مهر 1404 11:56
-
من تو را.چون گوهری نایاب پیدا کرده ام
یکشنبه 27 مهر 1404 11:56
من تو را.چون گوهری نایاب پیدا کرده ام در کنار حوریان درخواب پیدا کرده ام عطر سنجد می دهد پیراهن گلدار تو روسری را پس بزن مهتاب پیدا کرده ام خمره ی انگور چشمت می دهد مستی به جان از شراب چشم ها میناب پیدا کرده ام از نگاه مست دلبر جان به صحرا می دود سیب سرخ گونه ات را ناب پیدا کرده ام قلعه ی آرامشی آغوش خود را باز کن مر...
-
حرف های زیبای بیشماری
یکشنبه 27 مهر 1404 11:55
حرف های زیبای بیشماری برای از تو گفتن وجود دارند اما به یک کلمه اکتفا می کنم عشق بهمن نوری قاضی کند
-
پاییز
یکشنبه 27 مهر 1404 11:54
-
کاش میشد روی ریلِ زندگی
یکشنبه 27 مهر 1404 11:53
کاش میشد روی ریلِ زندگی همقطارِ آرزوهای تو بود قبلِ سوزَنبانِ خطِّ سرنوشت تکسوارِ آرزوهای تو بود کاش میشد جای واگُنهای وَهم همجوارِ آرزوهای تو بود هممسیرِ خاطراتی بیخزان در بهارِ آرزوهای تو بود کاش میشد از مسیرِ سبزِ عشق همدیارِ آرزوهای تو بود با بلیتِ باجههای بینِقاب رهسپارِ آرزوهای تو بود مریم کاسیانی
-
از هزار خورشید گذشتهام،
یکشنبه 27 مهر 1404 11:50
از هزار خورشید گذشتهام، و هنوز، نامِ تو در سپیدهی نخستینِ آفرینش میدرخشد. دستت را که میطلبم، ای شهرزادِ رازهای خاموش، لبخندت مرا به رؤیای بیپایانِ زمان میبرد. در تالارهای سکوت، خدایانِ یونان به رقصاند، و اژدهایانِ شرق، بر خوابِ زمین پاس میدارند. بادهای صحرای صوفیان، شعرهای گمشده را مینوازند، و رودهای زمان،...
-
پاییز را باید نوشت
یکشنبه 27 مهر 1404 11:47
پاییز را باید نوشت بر سر در دنیای عشق با باد و برگش میتوان آغار کرد دوران عشق پاییز اگر رنگ من است از دوری چشمان توست قلب مرا صاحب شدی احساس من در دست توست وحید مشرقی
-
عشقم...
یکشنبه 27 مهر 1404 11:46
عشقم... صبح آمده و نام تو مثل خورشید روی لبهای من نشسته است بیدار شو عشقِ من! در نوازش نگاهت روز تازهای متولد میشود و من، با نفسهایت نفس میکشم عشق جانم هر صبح، لبخند تو معجزهی آرامش دنیاست چه خوشبختم که هر طلوع عاشقانهترین سلام دنیا را فقط برای تو میگویم: صبح بخیر ملکهی قلبم، من تا همیشه برای چشمهایت زندگی...
-
ای تصویر کشید بر بوم دل من
یکشنبه 27 مهر 1404 11:44
ای تصویر کشید بر بوم دل من ای قاصدک خوش خبر دل من ای فانوس در تاریکی دل من ای ساحل طوفان زده دل من ای قشنگترین افق دیده دل من ای شکوفه در زمستان دل من ای بلبل خوش آواز دل من ای نغمه سر داده از بهر بهار ای جام شراب در سرنه ناب ای پرنده پر کشیده بر مسیر باد ای افشان گشته موهایت در مسیر باد ای آرامش زیبا مرا فرو برده در...
-
بعضی آدمها
شنبه 26 مهر 1404 12:24
بعضی آدمها نه شبیه رهگذراناند و نه شبیه سایههایی که میآیند و میروند. آنها بیهیچ ادعایی از لابهلای خستگیات میگذرند و جایی در تو مینشینند که حتی دل هم به آن دسترسی ندارد. آنجا، در ژرفای جان که نه فراموشی به آن میرسد و نه گذر زمان. این آدمها مثل نسیماند، مثل باراناند، مثل دعایی که بیصدا از لبهای مادرت به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 26 مهر 1404 12:16
-
گاهی... یک صبح ساده
شنبه 26 مهر 1404 12:15
گاهی... یک صبح ساده میتواند حالِ جهان را عوض کند. مثلاً وقتی نور، از لای پردهای نیمه باز میریزد روی صورتت و حس میکنی روز، تو را از نو انتخاب کرده. گاهی، بوی نان تازه صدای جوش آمدن چای و خندهای که خودش هم نمیداند چرا آمده میشود تمامِ بهانهی زنده بودن... ما فکر میکنیم خوشبختی اتفاقی بزرگ است در حالی که شاید...
-
باد از دره گذشت.
شنبه 26 مهر 1404 12:14
باد از دره گذشت. دست من سرد شد از رفتن روز. و درختان، با صدایی شبیه گریهی پیرمردی در باران، فرو افتادند در اندیشهی خویش. دیر کردی... و پرندهها، راه خانهی خود را گم کردند. در غروب، سایهی من روی خاک نمناک افتاد، چون کلمهای بیمعنا در پایان شعری ناتمام. ای کهنخاطرهی روشن من، بیا... که هنوز در لابهلای علفها نام...
-
چه شد در من..
شنبه 26 مهر 1404 12:08
-
صبحگاهی به تماشای طلوع
شنبه 26 مهر 1404 12:07
صبحگاهی به تماشای طلوع بر در ایوان ایستاده به خضوع شکر کردم خالق عالم خویش از همه نعمت و لطف، از کم و بیش غرق خود بودم و احوال خوشم بر سرم زد همه امیال خوشم در سرم افکار بیهوده زیاد گاه پریشان و خود برده ز یاد ناگهان دیدم آن شاپرک نالان را آخرین بار پریدن و پرواز آن را کوشش آخر او مرا غمگین کرد فکر مرگش جگرم خونین کرد...
-
وقتی که پلّه ها را ، دیوار میکنی تو
شنبه 26 مهر 1404 12:06
وقتی که پلّه ها را ، دیوار میکنی تو راهِ جدا شدن را ، هموار میکنی تو حالا که عاشقم من ، فکرِ سفر نمودی دردا که چشم ما را ، خون بار میکنی تو دانم که با وجودِ ، آن کینه های سنگین در قلب آروزیِ ، دیدار میکنی تو اکنون که مثلِ خورشید ، پر نور میدرخشی دلگیریِ شبم را ، بسیار میکنی تو با ما که آشناییم ، صد ها...
-
گلوی من، سیاهچالهی پرندگان
شنبه 26 مهر 1404 12:05
گلوی من، سیاهچالهی پرندگان سرخ پوستی در حنجرهام فریاد میزند به زبانِ آتش، و جهان از گوشهایش فرو میریزد. من، دهانی بیسرحدم صدایم، مادهای در حالِ تبخیر. هر واژه پَرِ سفیدیست که از تاریکی بیرون میزند. در رگهایم رودخانههای خاموش به عقب میدوند، به لحظهای که زمین هنوز نفس میکشید. شیوا فدائی