-
کجا برم با خود این همه تنهایی را !؟
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:02
کجا برم با خود این همه تنهایی را !؟ این همسفر روزهای جدایی را ! با که گویم این شرح حال پریشانی را !؟ نه چنان دوری تا بیافروزم چراغ فراموشی را نه چنان نزدیکی تا وداع گویم این همه دلتنگی را علیرضا صالح
-
نقشهای کشیدهام از خطوط کف دستت
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:00
نقشهای کشیدهام از خطوط کف دستت که رودخانههایش به دریاچه ی سکوت میریزند دوستت دارم آنقدر که مرزهای جغرافیا در پوستِ بدنمان محو شود حسین گودرزی
-
رفتی ولی این را بدان در قلب من تنها تویی
سهشنبه 22 مهر 1404 11:49
رفتی ولی این را بدان در قلب من تنها تویی شاخه نباتِ حافظی ، افسانهی نیما تویی در تُنگِ سردِ بی کسی ، روحم چو ماهی ها اسیر در نزد من آزادیم ، خوشحالیم ، دریا تویی ! هرچند دیگر بازگشتت صعب و غیر ممکن است در عینِ دل پژمردگی ، امّیدِ فردا ها تویی اکنون که رفتی بی وفا ، فرهادِ بی شیرین شدم هرچه کنی دانی خودت ،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 22 مهر 1404 11:47
-
دلم باران، دوخط شعر و صدای تار می خواهد
سهشنبه 22 مهر 1404 11:44
دلم باران، دوخط شعر و صدای تار می خواهد دلم یک استکان چای و شب و سیگار می خواهد دلم یک خانه ی خِشتی، به دور از شهر و آدمها میان خوشه های مستِ گندمزار می خواهد دلم بی خوابی شب، باد سرگردان و نور ماه قلم، کاغذ..، وَچشمِ تا سحر بیدار می خواهد دلم پیراهنِ گل دار، لب سرخ و نگاه شوخ و تحسینِ دو چشمِ پُر نیاز یار می خواهد...
-
در مشتِ بستهات
سهشنبه 22 مهر 1404 11:43
در مشتِ بستهات جهانی از سکوت بود گمان کردم که پنهان کردهای ستارهای. چون گشودی نورِگلِ سفیدی تمامِ تاریکیهایِ دلم را به یکباره شکست. و من، بیاختیار در پیچشِ بویِ نگاهَت مسخ شدم… حسین گودرزی
-
پاییز
سهشنبه 22 مهر 1404 11:42
-
در سرزمینِ مستان ، هشیار، شهریاری
سهشنبه 22 مهر 1404 11:41
در سرزمینِ مستان ، هشیار، شهریاری در تاختن به دلها همواره تک سواری هر قصه ای که خواندم دیدم درون بستان ،،تو در میان گلها چون گل میان خاری،، سهم لطافت تو باران اشتیاق است اسرار عشق گفتم از بند بیقراری رفتی غبار راهت بر خاطرم نشسته انگار...از هوای ِ جانم خبر نداری هرچند در غم تو با مرگ همنشینم با نیم غمزه جانا جانی به...
-
باران قبل اعدام غزل تو را میخواند
سهشنبه 22 مهر 1404 11:39
باران قبل اعدام غزل تو را میخواند جرمش بستن خیابان بود در گوشهای پیاز رنده میکرد مدام باران خود سیاست بود و در گوشهای جسد مردی کر و لال افتاده با یک جفت چشم در دستش احسان مژده
-
روزی نشسته به رهی بودم که او هم ز ره رسید
سهشنبه 22 مهر 1404 11:38
روزی نشسته به رهی بودم که او هم ز ره رسید چشمم به روی مهش افتاد و دل بی اختیار تپید نامش به لب صدا کردم و انگار او هم شنید لبخند بر لبش نشست و در دلِ من هم امید دل را به دلش دادم و خورشید عشق بر دمید روزم به سان دلم روشن و شب نیزبه سان صبح سپید درگیر و دار عشق بودم که ناگه یار از برم پرید زخمی به قلب بی گنهم زد و خون...
-
کسی در من نفس می کشد
سهشنبه 22 مهر 1404 11:37
کسی در من نفس می کشد کسی که لمس تنش، لذت بوسه هایش، و نوازش چشمهایش در من تمام نمی شود من چای را در آینه با تو می نوشم تیلا بختیاری
-
ای پرنده ی آرزو ها
سهشنبه 22 مهر 1404 11:35
ای پرنده ی آرزو ها غم هایم را ببر با خودت؛ دیوانه کن شمع های نیمه جانم را، با اندکی پروانه ی خیال؛ نفس هایم را سر میکشم همراه برگ های زرد صدا؛ اینجا که ایستاده ام حالا خانه ام کو؟ دلت کجاست؟ بدون تو شانه ی گریه ام کجاست؟ ای پرنده ی آرزو آرزو هایم کجاست؟؛ احوالم درگرگون خاطره هاست، وقت گریه اشک چشم هایم نیست چرا؟......
-
«اگر آن ترک شیرازی بهدست آرد دل ما را»
دوشنبه 21 مهر 1404 12:12
«اگر آن ترک شیرازی بهدست آرد دل ما را» به یک لبخند میبخشم همه مُلک ثریا را نه از زلفش گره وا شد، نه از چشمش امان آمد ولی در ناز او دیدم صفات ربّ اعلا را دل از سودای او خسته، ولی در بند او راضیست که میداند چه سان باید فریبد اهل معنا را به جامی گر دهد وعده، به نام عشق و شور ناب خدا داند که میسازد ز هر واژه معما را...
-
شب ! کو کجاست؟
دوشنبه 21 مهر 1404 12:09
شب ! کو کجاست؟ روشنایی است و بس. در منطق رندان مست، شب نماد آتش و سرمستی است. در دل شب، چراغی نیست جز آتش جان که رندان بر لب جام می خوانند. شب، پنهان خانه ی راز است، سایه ای سرخ، بر پیکره ی روشنایی... سحر کرمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 21 مهر 1404 12:08
-
در سکوتی که از استخوان جهان میگذرد،
دوشنبه 21 مهر 1404 12:04
در سکوتی که از استخوان جهان میگذرد، لحظهها چون پرندگان بینام از هم عبور میکنند و در حنجرهی زمان صدایی نهان میلرزد؛ صدایی که فردا را چون جنینی در تاریکی به دوش میکشد. گامهایمان، بر جادههایی بیانتها ردی از امید مینویسند، امیدی که با هر نسیم از مرزهای آسمان عبور میکند و در چشمهای ما به ستاره بدل میشود....
-
اطلس میشوم،
دوشنبه 21 مهر 1404 12:02
اطلس میشوم، تا دنیایم به من تکیه کند؛ دنیایم یعنی تو. اشکهای جمعشده در چشمانت، پیش از آنکه بر روی گونههایت جاری شوند، مرا اسیر و غرق در خود میکنند؛ چنانکه روحم، جسمم را رها میکند، تا درون چشمانت به پرواز درآید. با افتادن اشک، از دریای بیانتهای چشمانت، دستانم بیاختیار بهسوی گونههایت به حرکت درمیآیند، تا...
-
پلک بر هم بزنی دفتر من وا بشود
دوشنبه 21 مهر 1404 11:59
پلک بر هم بزنی دفتر من وا بشود قلمم بابت وصف تو مُهَیّا بشود مثل ِخورشید بتابی به جهانم هر بار از گلِ روی تو مهتاب هویدا بشود وصل شد جان به روانم نفس آرایِ منی قصه ی مهر من از چشمِ تو پیدا بشود دل من با دل تو؛ هم نفس و همراز است تار و پودِ دلم از عشق شکوفا بشود خواب را چشمِ فریبای تو معنا بکند همه شب خوابِ تو آیینه ی...
-
در کاسهی پاییز
دوشنبه 21 مهر 1404 11:57
در کاسهی پاییز چندین نارنگی چیدهام، که هرکدام دهانی از خورشید دارند و نام تو را در پوستِ نازکشان پنهان کردهاند. برگها، چون بوسههای ریخته بر شالِ نارنجیِ باد، کنارشان سرکَنگی می زنند، و جهان، از لابهلای عطرت به رنگ نارنجی بدل میشود. باد، آرام، رازِ تنِ تو را از لبهی پوستها میبوید، و دهانم دهانِ فصل میشود تا...
-
ای که نوری دادی و خود سوختی همچون تو شمع،
دوشنبه 21 مهر 1404 11:53
ای که نوری دادی و خود سوختی همچون تو شمع، ظلمت جانها نیابد روشنی اینگونه ها ! راه آن است در دلان روشن شوی ، ورنه با یاس زنده گردی از امید واهی ات ... رضا اسمائی
-
«تار و پودِ رؤیا»
دوشنبه 21 مهر 1404 11:53
«تار و پودِ رؤیا» از پُلِ هیچ گذشتم، پلِ لرزانی از غبارِ سرگردان؛ آنجا که رنگها، از یادِ نور خَم شدند، و پژواکِ هر گام، در سکوتِ آغاز میپیچید. حالا، خاطره، آهنگیست که بر دیوارِ غیاب میکوبد، نُتی پنهان در تاریکی؛ ساعتی که از شیشهی نبود ساخته شد، با عقربههایی از جنسِ آه. و گاهی، زیباترین سوختنها، فقط برایِ گرم...
-
قایقی گمشده
دوشنبه 21 مهر 1404 11:49
قایقی گمشده در دریای شور بختی که در امان نبود از قیل و قال ماهی ها تا نهنگی شکست فانوس راهش را رفت به سمت اوقات فراموشی آب که باد در ثانیه شمار فرصت از پشت صخره ی مهتاب آواز داد ستاره ای دنباله دار را تا قایق را هم آغوش ساحل کند معظمه جهانشاهی
-
ای عشق تو برس که کنون وقت رسیدن است
یکشنبه 20 مهر 1404 11:46
ای عشق تو برس که کنون وقت رسیدن است از این جهان و این قفس دل را بریدن است ماندن درون حبس زندان در صلاح نیست وقتی بالهای تو از برای پریدن است آباد کن کویر دل را با شکوفه ها زودی به باغ ما دَمِ گلْ بوسه چیدن است دنیا بدون تو برای من حکایتش قصّه ی دور کوزه ای عمری دویدن است در ثبت نبض هر قدم از پای توست که این قلبِ بی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 20 مهر 1404 11:42
-
صبحی که هنوز اسمی نداشت،
یکشنبه 20 مهر 1404 11:41
صبحی که هنوز اسمی نداشت، پرندهای آمد و روی شاخهی خشکیدهی من نشست. باد، بیهیچ دلیلی میرقصید و ابرها مثل نامههای ناتمام در آسمان پخش بودند. گفتم: «تو کیستی؟» او آوازش را خواند بی آنکه پاسخم را بدهد. و بعد، با نوک کوچکش شروع کرد به کندن خزههای فراموشی از پوست تنهام. من، درختی بودم بیفصل بیبرگ، بیریشه،...
-
صبور اَست و شَکیبا، باشَد آن ذاتِ، یگانه
یکشنبه 20 مهر 1404 11:40
صبور اَست و شَکیبا، باشَد آن ذاتِ، یگانه کِه باشد روزِ سَختی ، آشیانه همه جا هست و نیست با یک نگاهی همه را درگهش بینی ، پگاهی ز مال و ثروت و ملک بی نیازی هَمه جا، هَست و ما، در آن نیازیم همه خوردند از آن در ماه و سالی نبردند با خود و گور تا به حالی شدند جمعی در آسایش به جایی پَریشان گَشتَن و جَمعی ، به حالی ز مال ،...
-
عشقِ من، جانِ من، جانی از جانانِ من،
یکشنبه 20 مهر 1404 11:39
عشقِ من، جانِ من، جانی از جانانِ من، بیشک تویی تکهای از روحِ سرگردانِ من. دلنشینترین رویای من، خانهی امنِ گلزار من، شوریده بین حالِ مرا، حالِ منِ دلبسته را. حرفی بزن، جانِ دلم، چیزی بگو، ماهِ دلم! سایهزنِ توبهی من، لبخند بزن، سرورِ من. بکاه از خلقِ بدت، مهربان باش با همسخنت، تا ببینی خوبیِ من، بگذری از دوریِ...
-
دلم افتاده در امواجِ غوغا،
یکشنبه 20 مهر 1404 11:38
دلم افتاده در امواجِ غوغا، شدم گم، بیپناه، در قلبِ دریا. تنم با دردِ پنهانی در آتش، نگاهم بینفس، بیکس، تماشا. زبانم لال، مردابیست خاموش، که میگوید حدیثِ دوریِ لیلا. چه میخواهی زِ خاکِ خستهی من؟ نمانده جان، نمانده طاقتِ ما... به دوشم غصهای تا روزِ محشر، به چشمم اشکِ شب، چون شامِ یلدا. شدم سرگشتهی آن چشمِ...
-
روزی که عشق تبر شد
یکشنبه 20 مهر 1404 11:36
روزی که عشق تبر شد افتاد به ریشهٔ جانم باور نمیکردم که میشود از زخم، شاخهای جوانه بزند، که میشود از درد، گلی شکوفه کند. اما نگاهت همان زخم بود و همان مرهم، همان تبر و همان درخت، و من در میانهٔ این تناقض شیرین به تو ایمان آوردم. داود شجاعی نیا
-
شده… گوش بسپاری به ریل و عبورِ قطار؟
یکشنبه 20 مهر 1404 11:34
شده… گوش بسپاری به ریل و عبورِ قطار؟ من… گوش سپردم به دلِ زمان… و صدایِ ناکوکِ کدورت ها گوشِ مرا کر کرد… صدایی شبیه به سنگی که میخورد به شیشه… تبری که میزند به ریشه… پرنده، سکوتِ جنگل، تفنگ… و لحظهی کشیدنِ ماشه… صدایی که در جوابِ تمامِ «دوستت دارم» گفتن های من، فقط گفت: باشه… آه… کتابم رو میبندم، نمیخوام حتی این...