-
آه تصدیق کننده روزگارم
یکشنبه 20 مهر 1404 11:33
آه تصدیق کننده روزگارم تصور زیبایت تصدیقی جاودانه است... تو استدلالی عمیقی از وجود پر تصورم تو تعریفی تعریفی دلچسب از منطق احساسات من مفاهیم زیادی وجود دارد اما تو.... تنها مفهوم تک مصداقی من هستی که با هیچ استدلالی به آن نمی رسی تو در زبان خارج و ذهن همه جا چون دلالتی بر وجود منی رابطه من با تمام مصادیق جهان جز تو...
-
پیچیده شد اوضاع من از بس که پیچیدی مرا
یکشنبه 20 مهر 1404 11:33
پیچیده شد اوضاع من از بس که پیچیدی مرا ای کاش مثل پرتقال از شاخه می چیدی مرا .. دامت چه خوش گسترده ای هی دانه پاشیدی ورا کردی اسیر خود مرا آزاد کن این بنده را .. امروز و فردا می کنی با وعده های پوچ خود شک کرده ام بر کار تو آشفته بینم سرسرا .. ساعت به ساعت منتظر تا در گشایی لحظه ای پنهان نشو از چشم من ای جان من از در...
-
ایستاده در طوفان،
شنبه 19 مهر 1404 12:10
ایستاده در طوفان، روز به روز، زیباتر میشوی، نه از جنسِ آرامشِ بیدغدغه، بلکه از جنسِ شکفتنِ گلی، که سر از سنگ برآورده است. همان لجاجتِ شیرین، همان سرسختیِ زیبا، در رگهای تو، ظرافتی میتَنَد، که مردان را به زانو درمیآورد. در عین حال، دلت کاغذِ نازکیست، شکنندهتر از شیشه در برابرِ عشق، و اینجاست که من، عاشقِ تضادِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 19 مهر 1404 12:09
-
مانده دو چشمان ترم یکسره آه! پشت در
شنبه 19 مهر 1404 12:08
مانده دو چشمان ترم یکسره آه! پشت در قاصد خوش خبر مگر، از تو بیاورد خبر ای همه ی وجودمن بسته به یک نگاه تو! بیا که در هوای تو هوش نمانده ام به سر هرچه که سعی می کنم بگوش دل نمیرود قرار رفته از دلم، صبر نمی کند دگر بیا که باز می شود، با تو گره زکار دل با تو شکوفه می رسد، ترانه می دهد ثمر ز بس که ناله می کنم، نای نمانده...
-
غصههای روزگار
شنبه 19 مهر 1404 12:05
غصههای روزگار از من قصهها ساخته است شب نشینِ واژههایی که سرانجامی ندارند شاعری که همه شب بذر امید به دل میکارد روزها گندم حسرت درو میکند از باغچهی رسوایی... درد این ویرانگر انسانها زنجیرِ پیوندِ من و روحی است که مدتهای طولانی با هم در نبردی بی برنده زخمهامان را فقط تکثیر کردیم و صبر تنها چاره هر چند به اجبار...
-
زن چشم به راه تا مرد نقشی فزود
شنبه 19 مهر 1404 12:04
زن چشم به راه تا مرد نقشی فزود تا آفتاب امید بر دلش پرتو کند زن تمنا داشت با او یکسو شود در خفا نامش به زن پیوند خورد نقش خوشبختی بر جانش نمود در پی اش راهی به سوی قله بود زن نمی ترسید ز هجران مرد شب این تب با وصالش تسکین بُود گر وجودش در تشویش منفعل شود تا سحر چشمانش از زندگی سیر بود منوچهر فتیان پور
-
من منطقی ام !
شنبه 19 مهر 1404 12:01
من احساساتی ام اما همیشه منطقی تصمیم میگیرم منطقِ من ، قلبِ من است من منطقی ام ! نرگس_امین_فر
-
تو را میبینم و در دلم،
شنبه 19 مهر 1404 12:01
تو را میبینم و در دلم، حال و هوای عاشقانه میپیچد. میان عشق و ذوق و ترس در سینهام، حال و هوای عاشقانه میپیچید. اگرچه خود را از تو دور میکنم اما، هنوزم تو را یار عاشقانه میبینم. در چشمان تو، آیینهای از رویاست، که قلبم را به سوی نور میخیزد. نسیم از گیسوانت بوی گل آورده، و در هر تار مویت، یک شعر میریزد. اگرچه راه...
-
روزی که تو را دیدم
شنبه 19 مهر 1404 11:58
روزی که تو را دیدم نه… خودم نبودم. تمامِ شعرهایم آویزهٔ نگاهت شد. چه زیبا… میسرودم! و روزی که رفتی شعرهایم، اعتبار شد. رویِ قلبم سنگینی میکنند. و من، هر روز، یکبار… برای تو: تلخ مانندِ قهوهٔ نیمروزی طیبه ایرانیان
-
پاییز
شنبه 19 مهر 1404 11:57
پاییز آمد بیصدا مثل کتابی که ورق میخورد بیآنکه کسی بخواندش. برگها این نامههای قرمز و طلایی زمین به آسمان خالی بر سنگفرش حیاط پیغام مرگی زیبا را تایپ میکنند. من.... تشنهی صدای توام به بخار قهوه روی شیشه تکیه میدهم و نقش لبهایت را ترسیم میکنم. نقش محو میشود و من میمانم با هندسهی سرد یک غیاب. این دوست داشتن...
-
کم کم دنیا از عشق خالی می شود
شنبه 19 مهر 1404 11:56
کم کم دنیا از عشق خالی می شود هر چیزِ در این شهر پولی می شود کم کم محبت از خانه ها از دل میرود دیگر فکرِ هر شخص مالی می شود در این شهرِ حیله گران من در تعجبم یا رب دنیا دارد چه حا لی می شود ای جا سخنی شاه و گدا پول است بس کم کم دنیا از دین خدا خالی می شود دیگر یک پایان خوش ندارد کار ها چون پایانِ هر کار خیالی می شود...
-
سکوت پس از عشق
جمعه 18 مهر 1404 12:15
سکوت پس از عشق رها دیگر نه انتظارِ تو دارد سرم، برو خشکیده شوق در دلِ چشمِ ترم، برو ماندم به پای خاطرهها، خسته، بیصدا دیگر تونیستی زجان عزیزترم، برو هرچه که بود، سوخت و گذر کرد بیصدا دیگر چه ماند ؟ از دل و از جگرم برو من عاشقِ سکوت شدم، بعد از این همه تو اهل رفتنی نزن به خنجرم؛ برو عمری برای عشقِ تو، خاکِ رهت شدم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 18 مهر 1404 12:13
-
چَند گاهی زِ خود رَفتَم بِه بیرون
جمعه 18 مهر 1404 12:11
چَند گاهی زِ خود رَفتَم بِه بیرون هَمِه طاووس و کَبکُ و باز دیدَم بُطِ مُحتاطِ تَن سَجادّه بَر آب هُمای را سایِه ی پَرواز دیدَم نَداشتَم اَز جَهان هیچ اِطِلاعی قَقَط کوفی پُر اَز اَفسانِه بودَم بِه خوابِ تَلخِ سیمُرغِ زَمانِه بِه وَهمِ طِیرِ خویش فَرزانِه بودَم بِه پایانِ نَشورِ بَرگِ عُمرَم بِه دُنبالِ سَرِ آغاز...
-
مرا دریاب غمگینم، همه دردم کجــــا چینم
جمعه 18 مهر 1404 12:10
مرا دریاب غمگینم، همه دردم کجــــا چینم مرا دریاب تنهایم، شلوغی گرچه می بینــــم در این غمگینی تنها خــــدا چون آمده اینجا همو بس است مرا دیگر، خدابنده نمی بینم رضا اسمائی
-
باید برای دیدنت یکبار ابریشم کنم
جمعه 18 مهر 1404 12:09
باید برای دیدنت یکبار ابریشم کنم صد پیرُهَن دارم ولی باید به تن مَحرَم کنم آن بلبلِ مَدهوشِ من با چشم های هیزِ ظن آری قفس آورده ام باید دَرَش محکم کنم خورشید سوزان گشته بود وقتی نگاهت را ربود یک سطلِ آب آورده ام، باید تبَش را کم کنم یک روسری بر روی تو باید نبینند موی تو هر کس نگاه بد کند باید دلش آدم کنم تو فرق داری...
-
خواستم تا که غمم را بتکانم با شعر
جمعه 18 مهر 1404 12:06
خواستم تا که غمم را بتکانم با شعر رخصتی تا که دل از غم برهانم با شعر بنشین در بر من تا سر دل باز کنم غزلی از دل دیوانه بخوانم با شعر علی کسرائی
-
افق لباس وارونه بر تن کرده است.
جمعه 18 مهر 1404 12:04
افق لباس وارونه بر تن کرده است. این بار قایقها نه بر پهنه ی آب بلکه بر شاخههای شکننده ی آسمان پارو میزنند. و ماهیها در آسمان آبی بیریزش لانه ساختهاند. من در آینهای ایستادهام که پشت آن، جهانی دیگر آغاز میشود. جهانی که در آن سایهها پیش از آفتاب میآیند و ریشههای درختان به جای فرو رفتن در خاک در هوایی رقیق و...
-
یاد داری آن غروب سرد رفتن را
جمعه 18 مهر 1404 12:02
یاد داری آن غروب سرد رفتن را که حسی شوم در رگهای بودن جای خون میرفت ؟ همان غمگین غروب سرد پاییزی که مقدم روب یلدای جدایی بود . تو پرسیدی ز من :( با اضطرابی خفته در عمق صدایت ) وعده دیدار بعدی را نخواهم برد از خاطر ولی من پاسخ سنگین و تلخم را که گفتم : وعده دیدار ما ای نازنین صبح قیامت عشق من بدرود ( غمی وحشی در اعماق...
-
چشم در چشم تو افتاد دلم، شور گرفت
جمعه 18 مهر 1404 12:02
چشم در چشم تو افتاد دلم، شور گرفت لحظهای دیدن تو، عمر مرا نور گرفت باد پیچید به گیسوی تو، آوازش را موجی از نغمه و نازت، سمن و سور گرفت دل بریدی و نپرسیدی از این سینهٔ تنگ که چه آتشکده ای در دل رنجور گرفت ماه از چهرهٔ شب رفت، تو بودی باقی این غزل با نفس نام تو، منشور گرفت ای که آن سایهٔ لبخند تو بر بخت خزان هر که دل...
-
عشق.....
جمعه 18 مهر 1404 12:01
عشق..... بوی رطوبت زمین پس از نخستین باران پاییزی است. و من در حیاط خانه مان قد می کشم به سمت آسمان. حسین گودرزی
-
نبودنت نه یک غیابِ خالی ،
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:12
نبودنت نه یک غیابِ خالی ، که یک حضور پر فشارست... فشاری از جنسِ جاذبه ای که ستاره را ، بکوبد به مرکزِ خویش ، پیش از انفجار... و منی که ، پوست می اندازم از هرآنچه بوده ام ... این نه وفاداری ست ! که ناگزیر شدن ست ... چنانی که ، مرا از تو گریزی هم نباشد ! شنیده ای که عشق پُل است ؟ ما اما تمام پل ها را سوخته ایم که تنها...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:11
-
دستهایم تهی از لمس و آغوش،
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:10
مه خاموش، چو پردهای تاریک و بیصدا، در کوچههای خسته میخزد؛ سایهها به مانند شبحهایی که بر دیوار چنگ زدهاند، در دیوارهی روحم فرو رفته و آرام نمیگیرند. دستهایم تهی از لمس و آغوش، اگرچه دل، لبریز است از زمزمههای خاموش؛ آوایی که در خلوت هیچ گوشی نمیپیچد و هیچ واژه ای، تاب وصفش را ندارد. بر فراز قلههای گسیختهی...
-
خورشید به چه کار آید
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:09
خورشید به چه کار آید وقتی که تو هستی وقتی که بیداری وقتی که می تابی بهمن نوری قاضی کند
-
عاشقی
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:08
عاشقی ناگاه از ناپیدا میرسد و در دل جوانهای پنهان باران احساس میرویاند. سیدحسن نبی پور
-
اقلیم دلم خطه ی سرسبز ندارد
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:07
اقلیم دلم خطه ی سرسبز ندارد بی مهر و تولّای تو جز غصه نبارد ای کاش که باران بشوی، دست زمانه در نقشه و جغرافی دل عشق بکارد سارا کاظمی
-
سوگند خورده بودی ؛ یار دگر نگیری
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:06
سوگند خورده بودی ؛ یار دگر نگیری روزی که من نباشم ؛ بی بال و پر بمیری ای بی وفا چه آسان ؛ پیمان خود شکستی دروازه ی دلت بر ؛ بیگانگان گسستی وحید مشرقی
-
شب را به صبح بیوصالِ تو نتوان کرد
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:05
شب را به صبح بیوصالِ تو نتوان کرد بیسجده بر نگاهِ تو، دعا نتوان کرد عالم اگر تمام، در تو قطره گردد بینورِ چشمِ تو، خدا نتوان کرد دل را به جز هوایِ تو مأوا نباشد بییادِ تو، نفس به صَفا نتوان کرد هر ذره در فراقِ تو طوفان گرفتهست بیذکرِ نامِ تو، شِفا نتوان کرد افلاک را ز بویِ تو مستی گرفته بیعشقِ تو، جهان به بها...