-
نگاهت آرامشم هست و دلت دریا
دوشنبه 14 مهر 1404 12:17
نگاهت آرامشم هست و دلت دریا من از این طرز نگاهت میترسم طلب و طالب یارم، برود صبر و قرارم مهربان! گر تو باشی و نباشی حال در کنارم هر دم از هم با خبر، یار هم و همسفر من از این دوری و بی خبری هایت میترسم گفته بودی و گفته بودیم آرامش و جان همیم من از این بیم صدایت میترسم من نگویم دل به دریا بزن و بیا یارم باش من چی گویم؟...
-
پاهایت را
دوشنبه 14 مهر 1404 12:14
پاهایت را به پیشانی بلند دیوار چسبانده بودی و کشتی از روی دستهایت میگذشت هنوز حرفهای درگوشیات با جزیرهی آدمخوارها تمام نشده بود که من بوی حلوای بادبانهای کاغذی را شنیدم انگار مرگ از دندانهای اسفنجیات سبقت گرفته بود اما در همان آغاز در تنگنای نخاع گرفتار شد حالا دیگر نه از موج خبری هست و نه از عبور باد فقط...
-
پاییز امد
یکشنبه 13 مهر 1404 11:35
پاییز امد آن فصل برگ ریز آمد خزان شد موسم باد وباران شد درخت جامه از تن درید تن را به بارش باران کشید تنه و ساقه را با برف کرد سپید خزان شد عشق عیان شد شعر بجوش آمد دل بخروش آمد ..... فصل عاشقی آمد وقت شعر و شاعری آمد باغ چون طلا شد باغبان از هرس کردن رها شد مهر شد پدید جشن مهرگان از راه رسید روز با شب برابر شد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 13 مهر 1404 11:34
-
حضرت پاییز آمد، شوکتش عشق است و یاس
یکشنبه 13 مهر 1404 11:32
حضرت پاییز آمد، شوکتش عشق است و یاس برگ ها را عاشقانه کرده او زرّین لباس هر نسیمش بوی یاری میدهد در کوچهها مینشیند در دل ما، خاطراتی بیقیاس باد سردش میرسد از راه تابستان گرم میتراشد از تن چوبین من، درد و هراس برگها در پای او چون رقعههای عاشقی میدهند از عشق پنهان، قصههای ناب و خاص قطرههای نمنم باران بر این...
-
برگرد که با یاد تو دیوانه نباشم
یکشنبه 13 مهر 1404 11:29
برگرد که با یاد تو دیوانه نباشم افسردهی این قصهی ویرانه نباشم در کلبهی من بار دگر نور شوی کاش تا اینهمه دلتنگ تو در خانه نباشم ای شمعِ فروزندهی زیبای جهانم رفتی که به اطراف تو پروانه نباشم پایانِ پریشانیِ من باش که ای عشق با کل جهان بعد تو بیگانه نباشم از آتش احساس تو لبریز شَوَم کاش تا یکسره در سردیِ کاشانه نباشم...
-
بی تو دلِ سردترین عاشق و بیمار توام
یکشنبه 13 مهر 1404 11:28
بی تو دلِ سردترین عاشق و بیمار توام من هنوز منتظرِ وعدهی دیدار توام من تنم سوخته در آتش هجران و غمت تا ابد سوختهی داغ شرر بار توام هر نفس بیتو به صد فتنه گرفتار شدم چون غباری به ره باد و گرفتار توام گر چه صد زخم ز ابریشم مویَت خوردم باز دل بسته به آن زلف ستمکار توام خون دل ریختم از دیده به هر شام فراق تا بدانی که...
-
سفر کردم که از عشقت جدا شم
یکشنبه 13 مهر 1404 11:27
سفر کردم که از عشقت جدا شم دیدم عشقی نمونده آخه از چی سوا شم؟ نه عشق و نه قلبی واسم نمونده یادم اومد این دلو چطور سوزونده نه عاشق نه من دنیایِ دردم دیگه نیست اونکه میگفت دورت میگردم سفر کردم که از یادم بری دیدم که میشه عشق با هزار بی وفایی از قلب محو میشه سفر اینبار به من بال و پرم داد برد از یاد عشقو باد به سرم داد...
-
پاییز
یکشنبه 13 مهر 1404 11:26
پاییز تنگاتنگ برگها در آغوش عشق میلرزد سیدحسن نبی پور پاییز یادآور تابستان سرد بیتو در آغوشی خالی رنگها میسوزند و صداها خاموشاند سیدحسن نبی پور
-
پرسیدم: چه هستی
یکشنبه 13 مهر 1404 11:25
پرسیدم: چه هستی چه میکنی عاشقی یا شاعر گفت: نه اینم نه آن من زخمی بازی عشقم که تنها زبان سوختن را میفهمد. سیدحسن نبی پور
-
شبی، بیآنکه خود بدانم،
یکشنبه 13 مهر 1404 11:23
شبی، بیآنکه خود بدانم، در همان حالِ همیشگیِ غرور و بیتفاوتی، نگاهم در نگاهش گره خورد. در چشمهایم، چیزی میان انکار و دلزدگی موج میزد؛ انگار میخواستم با نگاه، فاصله را حفظ کنم. هر چند دقیقه، بیدلیل گوشیام را روشن میکردم، تا ببینم ربع ساعتی که قول داده بودم بمانم، گذشته یا نه. لبخندهایم به اندازهی حرفهایم...
-
کامم به تفاهم هامان تلخ است
یکشنبه 13 مهر 1404 11:23
کامم به تفاهم هامان تلخ است من تو را پسندم و تو خود را به حلاوت اختلاف یکبار هم که شده میهمانم نمی کنی؟ دو دستم وبال گردنمند بیخ ریشِ صاحب را به تار مویی، ز گیسویی فروشم آن دو سر زلف به این دو سرِ چنگ یکبار هم که شده، بدهکار نمی کنی؟ شهره شهر به خوش حسابی به خدا که منم گره به وامم تو نینداز جانم به ضمانت گیر و کامم به...
-
من و سکوت
شنبه 12 مهر 1404 12:21
من و سکوت دیوار و آویزهای کودکانه شعر و کتاب و قلم و خورشید. من و آسمان صدف و مروارید و مهتاب. زمین و گل و برکه و مرداب. من و تنهایی آشنا مثل صدای ستاره ی ولگردی که می خواند. من و حسی که فراموش شده بود در عمق تاریک و ژرف خاطره ها. دیوار آری دیوار. من و دیوار و پشت دیوار و پشت دیوارها. من و آشنایی جای پایی که یادم نیست...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 12 مهر 1404 12:20
-
غروبم ساحل و یادت چو دریا
شنبه 12 مهر 1404 12:20
غروبم ساحل و یادت چو دریا همه موجی که میرقصی به نجوا تنم آرام در جوش و خروشت خیالت خون قلبم گشت و رگها ببین باز اختران چشمکزنانند به یادم آورد زلفت ز شبها چنان غرقم به چشمانت که انگار ز یادم رفته محنتهای دنیا تو در یادی چو دریا سوی ساحل که موج عشق تو دائم هویدا مهدی مشرقی
-
تو رفتی و غمت اما هنوز اینجاست همراهم
شنبه 12 مهر 1404 12:18
تو رفتی و غمت اما هنوز اینجاست همراهم تورفتی و نمی آیی، چرا من چشم در راهم؟ تو رفتی خستهام دیگر،ز ماندنهای انگاری تو هم انگار می ماندی، من و تکرار تنهایی... نترسیدی تورا آهم، جهان گرداند از رویت ؟ تو میدانی نگویم چشم وزان بالاتر ابرویت تو می دانستی و اما چنین با من جفا کردی تو می دانستی و من را، به دردت مبتلا...
-
عشق مولا در دلم جاری شده
شنبه 12 مهر 1404 12:15
عشق مولا در دلم جاری شده چون نگینی در دلم کاری شده عشق مولا در رگم جاری شده خون من از عشق او یاری شده عشق مولا در سرم معنا شده در تمام جان من پیدا شده عشق مولا مَست مَستم میکند از گناهان پَست پَستم میکند عشق مولا شد همه جان و تنم گنبد و گلدسته اش شد مَأمَنم تقدیم به تمامی عاشقان امیرالمومنین محمد پارسا
-
باد در آغوشم وزید،
شنبه 12 مهر 1404 12:14
باد در آغوشم وزید، پاییز، گرمای عشق را پنهان کرد میان برگها. سیدحسن نبی پور
-
پاییز طلوع خاطرات خفته در روان آدمی
شنبه 12 مهر 1404 12:13
پاییز طلوع خاطرات خفته در روان آدمی پاییز چنگ بی رحم عشق عشق شاعران خفته در خاک .... طلوع ظرافت در حواس آدمی ... غروب خواهش های افسار گسیخته در بشر گَرد سِحر سکوت بر زبان ِ آدمی و گَرد سِحر خوابی به بلندای نیاز بر جان آدمی پاییز جوانه های برافراشته ی افکار نمور و کنج تنهایی گزیدن هاست...... تکرار غم های ناتمام دیرین...
-
آنقدر چشم انتظار ماندم برایت که مگو
شنبه 12 مهر 1404 12:10
آنقدر چشم انتظار ماندم برایت که مگو آنقدر بغض میکنم هر شب برایت که مگو آنقدر دل می کند هر شب هوایت که مپرس آنقدر شعر وغزل خواندم برایت که مگو آنقدر دلشوره دارم کی میایی که مپرس آنقدر جان می کنم هر شب فدایت که مگو آنقدر جا کرده ای در کنج قلبم که مپرس آنقدر شب گریه دارم من به یادت که مگو آنقدر ناگفته ها در سینه دارم که...
-
بهای یک نگاه
شنبه 12 مهر 1404 12:09
بهای یک نگاه خیلی از تنهایی ام بزرگتر بود عمرم را پای یک نظر باختم سوی هر چه قدم برمی داشتم ترنم آن نگاه من را آتش میزد با خودم سر جدایی داشتم ذهنم آشفته آن لحظه دیدار بود دلم شرحه شرحه جانم در شعله های سرکش نیاز جای خالی او را در قاب چشمانم حک نمودم تا دیدار بعد نقش عشق بر آن ببندم بهای یک نگاه آنقدر سنگین بود که...
-
چشمانت دریاچهای از راز
شنبه 12 مهر 1404 12:08
چشمانت دریاچهای از راز که ماه در عمقِ آن غرق شده من تشنهام اما نه برای ماه که برای تمامِ دریاچه حسین گودرزی
-
دراستکان خالی نگاه تو
جمعه 11 مهر 1404 12:10
دراستکان خالی نگاه تو رماله ها شبی سحرنیامده فال قهوه گرفتند پروانه های کوچک نگاه تو آنگاه کنار پنجره عصاره کمرنگ ماه را درون قطره نم بروی شیشه نوشیدند وتو درسکوت شب سحرنیامده پیاده ازکوچه های تنگ خیال گذشتی آنگاه کویرخشک، خاطره قافله گم کرده بود راه افق غبارقصه ی لیلا سراب، یک غزل ناشده آغاز مجنون فشرده ای از انقباض...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 11 مهر 1404 12:08
-
بادی که در شب میوزد، در کوچههای بی کسان
جمعه 11 مهر 1404 12:07
بادی که در شب میوزد، در کوچههای بی کسان هر موج دریا میشود، همراز اشکِ آسمان دل در هوای دیدنت، سرگشته چون باد صبا هر لحظه نامت میوزد، با نغمههای شادمان دوری ز نور روی تو، شب را سیاهی کرده است هر واژه از سودای تو، افتاده بر دیوار جان بینام تو این باغ دل، پژمرده در آغوش غم هر برگ آن دیباچه ات، سرشار از آوای زمان ای...
-
این مرغ که بینی شده در دام و کمند
جمعه 11 مهر 1404 12:07
این مرغ که بینی شده در دام و کمند پایش به غل آشناست و دستش با بند .. این تاک چنین قامت او خم گشته از دوری یار دیده آسیب و گزند .. این برگ که اوفتاده در پای درخت چشمش به جوانه بوده فکرش پیوند .. این دود که برخاسته از خانه دل از اشک کباب آمده یا از اسفند .. این شخص که خاک را ریخته به سر مردیست که تازه مرده هستش فرزند .....
-
از نخست تنها زیستم
جمعه 11 مهر 1404 12:06
از نخست تنها زیستم در آغوش مهر . آرزوی لحظه دیدار من را بر سر ذوق می آورد تنها قد کشیدم با او ، بی تو باز یکه و تنها بودم تو را در وجود ابرها یافتم زیبا بودی و دل انگیز همچون بهار در گذر بودی بر بام من هم چند قطره باران چکاندی تنهایی من تنهایی تو هر دو از یک جنس ولی افسوس و حسرت نه من پیش تو رسیدم و نه تو به پیش من...
-
گاه ساری می شود آتش
جمعه 11 مهر 1404 12:01
گاه ساری می شود آتش از بامگاه نگاهت در نگاهم گاه به رنگ و رقص و رویا آذین می بندی شادمانه ها را گاه تکرار می کنی در خم و پیچ شانه عطر موج گیسوانت را تا یاخته های خون ببرد به خمیره ی وجود خبر خاطر خواهی را که تو شاه واره ی شعرمنی در شکوه شب های بعدِ دیدار تو صبح فردا را به تلاطم می رقصانی در بارگاه وصالی دوباره میترا...
-
پاییز، زنیست
جمعه 11 مهر 1404 11:57
پاییز، زنیست با موهای افشانِ کهربایی، که هر صبح در آیینهی برگها خودش را از نو میبیند. او رنگینکمان را از تنِ آسمان میچیند و به چای عصرانهاش اضافه میکند. سیدحسن نبی پور
-
پاییز،
جمعه 11 مهر 1404 11:56
پاییز، معشوقهایست که از آغوش جهان رنگ میدزدد. رنگینکمان، تنش را در گمگشتگیِ باد جا میگذارد، و باران، رازهایش را پیشِ هیچکس فاش نمیکند. سیدحسن نبی پور