-
چو شُکر گفتم از آن لحظه، جهانم گلشن است
جمعه 11 مهر 1404 11:55
چو شُکر گفتم از آن لحظه، جهانم گلشن است هر کجا دیدم بلا، دیدم که در وی روزن است هرچه آمد بر دلم، نعمت شمردم، شاد شد زانکه در چشمان شاکر، زهر نیز آبِ یمن است قطرهام، اما چو دانستم ز دریا آمدهست سینهام آرام شد، جانم پر از پیراهن است آفتاب از من نتابد گر نگویم شکر دوست هر دلی بینام او، خستهتر از سوسن است با قناعت...
-
می چرخد مدام آسیاب کهنه زمان
جمعه 11 مهر 1404 11:55
می چرخد مدام آسیاب کهنه زمان بی هیچ تبعیضی جمعی را در ساحل عشق بی هیچ اندوهی بی صدا می آزارد گوش های مضطربی مغموم می ایستد برامتداد چشمانی محبوس می گریاندچشمان مظلومی آهسته می غلطد بر دوش عیالواری تهی دست می نوازد به شادمانی مستی غافل تکراری اند فصل های سال پیاده میشوم بی هیچ ایستگاهی مجید رضا تقی پور
-
شبهای بیتو
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:24
شبهای بیتو مثل صبحی پر از اشکِ بیصداست. زخمهایم را خورشید بیرحم میسوزاند و خشک میکند. کاش دستهایت لالهای بود در سرمای زمستانم. و آغوشت، وطن داغیست که تنم را میسوزاند. نفسهایم در آن، مثل رقصی در حریر تبدار است. سرم را چون بوسهای نرم، بر شانههایت میگذارم. و تنم، در گرمای لمس تو، بیتابانه به زندگی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:23
-
پناهی نیست...
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:22
پناهی نیست... چتر هم امشب ز بار ابر، شانه خالی کرد هیچ جایی سایه بانی نیست نور هم، چون سرابی سرخ بر کران خیس آب هست ، جان را گواری نیست فرصت رقصی میان قطره ها باشد به اما و اگر قطره ها سردند و در جانم توانی نیست در پس هر پنجره چشمان گرمی غرق خواب نور هست ، باران هست ، اما رهگذاری نیست جان به لب آمد در این شبهای باران...
-
بگو سیبی که خوردی ، قیمتی بود ؟
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:21
بگو سیبی که خوردی ، قیمتی بود ؟ در آن باغی که بودی ، الفتی بود ؟ به عذری فتنه را پایان چه خوش بود اگر که باغبان را رحمتی بود... درخت در باد خم شد زمزمهای در رگهای شب دوید خاک بوی گناه گرفت و تازیانه ی تقصیر بی پناهی را بر شانهها کوبید زمان ترک برداشت و زمین از مدارش گریخت... علی خیری
-
من در غبار ایستادهام؛
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:19
من در غبار ایستادهام؛ در میان انبوهی از تیرگی، در حصار لبخندهای خشکیده، و در چنگ حیرتهای خاموش! چنین میشود که جان میایستد؛ نه کلامی بر جای میماند، و نه اشکی. من پشت پردهی رؤیاهایم را دیدهام؛ پشت پردهی جان بی سرِ رؤیاهایم را. دیدهام که خونِ جاریِ رؤیاهایم، مایعِ جانم را ربوده و کرختیِ تا مغزِ استخوان بهجای...
-
قلب من، خانه ی تو
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:18
قلب من، خانه ی تو و چشمانت، پنجره ای رو به ابدیت . من از دریچه ی چشمان تو، خود را به ابدیت پیوند میزنم . محمد مهدی رضایی
-
که سکوت معنای رضایت دارد
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:15
راستی می دانید؟ که چرا می گویند که سکوت معنای رضایت دارد یا چرا معنای نگاه دگران را ز شادی می دانند گاه هم می پندارند درد بی مهری یار که بر دل دارند ذره ایی هم بر دل او جای دارد آه ! که پنداری خود را به خواب و خیالی زده اند ما که می دانیم سکوت سر شار از ناگفته هاست ما که می دانیم هر نگاهی چه معنا دارد ما که می دانیم...
-
چگونه میتوان از هنر گفت
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:11
چگونه میتوان از هنر گفت برای کسی که بی هنری را فضیلت میداند.. ازعشق برای کسی که هرگز عاشق نشده... از رفاقت برای کسی که رفیقی ندارد... از زندگی برای کسی که تمام عمر مرده ای متحرک بوده... از تفکر برای کسی که با آن قهر است... از آزادی برای کسی که هیچگاه طعم آنرا نچشیده... از حظ بردن برای کسی که در آیندهٔ خیالی زندگی...
-
پاییز که میآید
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:07
پاییز که میآید گامهای سردش آرام روی تنم میلغزد و تو نیستی که دستانت پناهی باشد برای این پوست تشنه. شبها با خیال لمس گرم تو نفس میکشم نه برای عشق برای آن نیازِ بیپایان که فقط تو میتوانی شعلهورش کنی هر شب هر شب در تاریکی آغوشت را تکرار میکنم تا وقتی که تنم بسوزد و تنها تپش یاد تو بماند در من. پاییز تابستان...
-
در باران عشق، راهی جز فریبِ یاران نیست
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:02
در باران عشق، راهی جز فریبِ یاران نیست مرهمِ ابرِ سواران، جز اشکهایِ پنهان نیست هر قطرهاش دریایی، در درون عَطشی از شوق لیک در این مسیر،گزیری به جز پایان نیست ابرِ غمت چو سیل آمد، بر قلوب عاشقان اندوه مرا مرهمی،جز قطراتِ گریان نیست ای عشق! تو آتشینی، لیک در دلِ سوخته در پِیمانه ی دِل،جز سوزشِ عشقِ پنهان نیست با این...
-
با من تا انتهای عشق برقص
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:25
با من تا انتهای عشق برقص تا انتهای نفس هایم در پیچ و تاب لرزش های بدنت بگذار در آغوشت احساسم را پای رقص عاشقانه ات لبریز کنم چیزی فراتر از عشق در وجودم می روئید نگذار در مستی چشمانم پنهانش کنم این عشق شرابی کهنه شده در پستوی دلم مثل گل بوته ای بر لببانم جوانه می زنند بگذار در پنهای دستانت امیت را لمس کنم ترا در همان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:24
-
بهره ای از خوان دنیا گر رسد درویش را
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:24
بهره ای از خوان دنیا گر رسد درویش را گم کند هم مردمی هم خویشتن هم خویش را حرص و آزش استخوان را از گلوی سگ کشد سگ بداند خصلت خصمانه ی درویش را خود بسوزد آنکه آتش می زند بر دیگری مثل کبریتی که سوزاند از اول خویش را ای که می خواهی خوری از خوان زنبوران عسل ابتدا باید تحمل زهر چندین نیش را ملک دل را جای هر بیگانه ای دیگر...
-
کفش های خسته از دنیا
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:23
کفش های خسته از دنیا روی پله روبرویِ درِ نیمه باز جامانده است خطِ باریکِ نوری از شکاف در بر سنگ های کفِ راهرویی تاریک می رقصد صدایِ تیک تاکِ ساعت حواسِ زمان را گیج کرده است و پرده مثل آهی نیمه کاره در باد می لرزد رویِ میز چوبی شمعی نیمه جان و دفتری باز با جوهرِ پخش شده و دستی که نتوانست آخرین واژه ی قلمش را تمام...
-
وطن
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:20
تو را با زبان شعر آرزو کردم در فصل دلبستگیها که برگها از خاطره میافتادند و باد، نام تو را در گوش کوچهها زمزمه میکرد مثل دعایی بیآذان مثل آهی بیصدا! تو را در غروب غربت نوشتم با جوهر دلتنگی بر دیوارهای پوسیدهی تهران که هر ترک، قصهی یک مهاجر بود و هر آجر، دلی که از وطن جدا افتاده بود. تو را در خیالات خویش در...
-
میجنگیم هر روز با کسی
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:20
میجنگیم هر روز با کسی یک روز با نفس خود یک روز با حماقت و یک روز با دشمن اما با عشق، به روشنایی نزدیک می شویم مدام در حال جنگیدن برای چیست؟ برای بزرگ شدن، برای رشد وانتهای مسیر سعادت، منتظرمان است باید بجنگییم تا بزرگ شویم، تا سربلندو پاک به سویش برگردیم... مولودسادات عمارتی
-
بیتو
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:19
بیتو باد از لابهلای تنم عبور میکند پاییز نامِ کوچکیست که در استخوانم افتاده. سیدحسن نبی پور
-
هر زمان با غم عشق تو ، در اینم به نوایی
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:15
هر زمان با غم عشق تو ، در اینم به نوایی با دل و جان و تنم، اینچنین سرد چرایی؟ لب تو بر لب ناز، و من به غم زردم جان من گشته فدا و تو به تدفینم نیایی عمر من رفت و تو ای کاش، شوی آگاه ز دردم وه که دردی ز دل تنگم نربایی شرح هجران و غم این سینه با تو بگویم باورت نیست که این دل شده قربانی بلایی حیف من خسته نشستم به هوایَت...
-
عشق رخت ای صنم، در دل آواره ام
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:14
عشق رخت ای صنم، در دل آواره ام از شعف عشق تو عاشق و بیچاره ام از ستم چشم توست، این همه آوارگی از عطش لعل تو وادی خشکیده ام سرو گل اندام تو، قامت رعنای تو می کندش چون بهار این تن پوسیده ام این کف ابر و سفید، این نگه پر خرید بر آتشی می کشد ریشه پیچیده ام وصل تو را گر دمی، وصله جانم کنم از گذر عمر خود فارغ و آسوده ام...
-
ای دل، به نقش شیشه چو افتاد چشم من
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:12
ای دل، به نقش شیشه چو افتاد چشم من او رفت و سوخت، حسرت آن لحظه در زمن گفتم به رنگ شیشه که جانم ز او پر است گفتا که راه وصل نه اینجاست، ای غبن دل را سپردم از نگهش، بی خبر به عشق پنهان شدش ز دیده، و ماندش به جان من نازش گذشت از نگهش، تا ز عمق من چون ناله ای ز عشق، نهان در دل سخن مصطفی نجفی راد
-
با تو بودن لحظه ها را می رباید
سهشنبه 8 مهر 1404 12:18
با تو بودن لحظه ها را می رباید به خود می آیم و روزم گذشته کنارت زندگی رنجی ندارد تو حَلال تمام لحظه هایی کنارت زندگی رنگی ندارد تو حَلال تمام رنگهایی سمیه کریمی درمنی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 8 مهر 1404 12:16
-
من و شعر..
سهشنبه 8 مهر 1404 12:14
من و شعر.. «با تو آرامم من! بی تو سرگشته ی غمناکِ علفزار و سراب! با تو از نسلِ هم آغوشیِ خورشید و خزان! بی تو در سلسله ی بی رمق و خسته ی خواب! با تو من شعر و غزل در ورق دفتر بـاد! بی تو تک بیت خجِل در تب یک واژه ی ناب! با تو از سبزه و گل در نفسِ بارانم! بی تو همپایه ی یک بادیه بی سامانم! تو همه شوری و آوای بهــار.. من...
-
نگاهم غرقِ رؤیایی، ولی در بند میمانم
سهشنبه 8 مهر 1404 12:13
نگاهم غرقِ رؤیایی، ولی در بند میمانم چرا در شعلهی هستی ترا خاموش می دانم؟ به شب با ماه میگویم، که از آیینه بگریزم چرا در چشمِ بیتابت امیدی را نمی خوانم؟ تو دریا بودی و جاری، منم موجی که بیتاب است تو هم با باد میرقصی و من با عشق خندانم؟ به خاک افتادهای دیدم، که که دستانش کمی سرد است تو با نوری که در راهی،ومن از...
-
بارها شبهای مهتابی
سهشنبه 8 مهر 1404 12:09
بارها شبهای مهتابی کنار غروب ماه نشستم تا گذر نیایش نیازم را زمزمه کنم آهنگ گمشده زمان امان به خواهش من نداد و سخن ناگفته ام را در گلو حبس کرد آهنگ گمشده زمان از نبودن تو در ترنم نگاهم را بازگو میکند سخت است ولی نگار محزون پاییزی خبر از فراموشی زمان را می دهد هر چه دیدم دل هوایش کرد ذهن به خاطر سپرد زبان در وصفش...
-
من چقدر از دل تو زود فراموش شدم؟
سهشنبه 8 مهر 1404 12:08
من چقدر از دل تو زود فراموش شدم؟ سوختم از غم تو ؛ بی کس و نابود شدم عمر این عشق برای تو عجب کوتاه بود؟! رفتم ازخاطره های تو و خاموش شدم تا که آمد به سرم یاد و خیالت هر شب از غم فاصله ها سوختم و فانوس شدم تو گذشتی ز من و ماند دلم بی همتا من به کس دل نسپردم و ققنوس شدم وحید مشرقی
-
نگاه تو
سهشنبه 8 مهر 1404 12:06
نگاه تو با حسرت از کنار من رد می شد دلی پر درد نشسته تا ابد نیست که هیچ امیدی رابه خاطر نمی آورد که در آن غصه را تماشا می کنم سکوت را خوب سنجیدن به آرزو دست داده باشند چه بی نشان سال هست صدای رفتنت آزارم داد هر بار لب به سوی غربت مرا هی می کشد به هیچ سراتی ختم نمی شد چرا نگاه خسته ام، امروز رو به فردا می کند... منوچهر...
-
گاه باید دل سپردن، در سکوت لحظهها
سهشنبه 8 مهر 1404 12:05
گاه باید دل سپردن، در سکوت لحظهها تا ببینی رازِ هستی، در نگاهِ سایهها بیکلام و بیتمنّا، زیستن در عمقِ شب با دلِ آگاه و روشن، در صدایِ واژهها هر نفس آیینهای شد، در عبورِ بیصدا هر تپش پژواکِ جانی، در میان صحنهها زندگی گاهی تماشا، بینیاز از گفتوگو همچو مه در صبحِ خلوت، در کنارِ بوتهها در دلِ اندوهِ خامُش،...