یاد داری آن غروب سرد رفتن را

یاد داری آن غروب سرد رفتن را
که حسی شوم در رگهای بودن جای خون میرفت ؟
همان غمگین غروب سرد پاییزی
که مقدم روب یلدای جدایی بود .
تو پرسیدی ز من :( با اضطرابی خفته در عمق صدایت )
وعده دیدار بعدی را
نخواهم برد از خاطر ولی من پاسخ سنگین و تلخم را
که گفتم : وعده دیدار ما ای نازنین صبح قیامت
عشق من بدرود
( غمی وحشی در اعماق صدایم ناله سر میداد )
و تلخای جهنم در دلم جوشید از این ناروا این تلخ تر پاسخ


سید محمد اقبالیان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.