-
روزگاری آرزوهای فراوان داشتم
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 12:13
روزگاری آرزوهای فراوان داشتم زندگی را قابل تغییر می پنداشتم غرق در رویای شیرین و خوش آینده ام بذر میپاشیدم و ، یاقوت برمیداشتم آنچنان برنامه میچیدم برای روزها مطمئن بودم به آن چیزی که در سر داشتم فکر میکردم اگر بر کوششم افزون کنم میرسم روزی به جایی که لیاقت داشتم اشتیاقم سال ها از من جلوتر میدوید میدویدم پشت او...
-
بیدار شدم با ترانه چشمان روشَنَت
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 12:10
بیدار شدم با ترانه چشمان روشَنَت صبحی که عشق بر تن صحرا چکیده بود دیشب کنار طراوت گلهای دامنَت گویی که باد به دشت تمنا رسیده بود من غرق شدم در امواج موی تو چون قایقی که فانوس دریا ندیده بود تسلیم خواب نگشتیم ما تمام شب گویی که خواب از سر دنیا پریده بود من رختی از حریر تو کردم بر تنم شب بر تَنَت لباسی از من کشیده بود...
-
نصیب من چه شد از آن همه بهار شدن
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 12:04
نصیب من چه شد از آن همه بهار شدن ندیدن گل دیدار و بی قرار شدن صدای تق تق کفش آمدن به گوش خیال دوباره چشم به راه عبور یار شدن دوباره با چمدان های انتظار و سکوت شبانه با دل آواره هم قطار شدن پیاله های عطش سر کشیدن و شبِ تار خرابِ عشق به کوی تو رهسپار شدن چقدر فصل خزان؟ برگ های تقویمم تمام زرد شد از حسرت بهار شدن تمام...
-
ای شهریار عاشق
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 12:02
ای شهریار عاشق حیدر بابای خسته راز علی تو گفتی بوی خدا تو دادی حس غریب چاهی درمان درد مایی حرف خدا تو گفتی حس علی تو گویی ای شهریار عالم ای قصه گوی آدم با من بگو علی را سرچشمه خدارا در آن همای رحمت تو تکنواز عشقی سالار شاعرانی سلطان عاشقانی حیدر بابا ؛حیدر بابا؛ حیدر بابا... روح الله کیانی
-
کاش اینجا بودی؛
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:28
کاش اینجا بودی؛ تا هوایت را، میبوییدم. که بوی درختهای نارنج باغچهی کوچک کنج حیاط خانهمان را میدهد. کاش اینجا بودی؛ تا صورتت را، میبوسیدم. که مانند حریر، لطیف و نازک است. کاش اینجا بودی؛ تا تنت را سراسر، در آغوش میگرفتم. که حرارتش، مانند گرمای آتشیست، که در سرمای زمستان زیر درخت خشکیده، روشن میکنی. لذتبخش و...
-
بر درخت آرزوهای بی برگ
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:26
بر درخت آرزوهای بی برگ گاهی دستت به شاخهای بند است و میدانی که آن خُشکْ شاخه خواهد شکست و درمیمانی که ساکن بمانی یا که رها کنی برای چند لحظه بیشتر درنگی بجنگی یا به دست خودت خودت را به سقوطی قطعی بسپاری محمد شریف صادقی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:25
-
عصرگاهی سخت دلگیر و حزین
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:24
عصرگاهی سخت دلگیر و حزین مفتی قونیه میآمد چنین میگذشت از کوچههای مُلک روم مولوی سلطان علم مرز و بوم مردم از دیوار و سقف بامها او مِی و یاران همه چون جامها ناگهان خاموش شد این های و هوی قفل سختی خورد بر حلقوم کوی واژگون شد برج عاجش اوستاد مولوی با مرکبش باز ایستاد زد کنار آن جمعیت را شمسالدین سخت میلرزید مفتی روی...
-
حال خوب
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:23
-
در شباهنگام تار
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:22
در شباهنگام تار جغد کور قصه ام روشنایی را بیافت کورسو های امید در دلش روشن بشد دیگر اما هیچ از مفهوم این موضوع پر مبحث نمیدانم ولی ترسم آن است که در بیم و سکوت ثانیه دست مرا حبس نبودن بکند و به خاموشی آن کنج اتاق در دل ظلمت به یغمائی روم که برابر نیست با هیچ امید من به آن قطره خون خواهمگفت : که هدایت مرده و در آن...
-
زخمی زدی بر قلبم و بعدش رهایم کرده ای
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:21
زخمی زدی بر قلبم و بعدش رهایم کرده ای از من ربودی دین و با کفر آشنایم کرده ای هفت آسمان را گشتم و هرگز ندیدم مثل تو با رفتنت ای سنگدل غرق جفایم کرده ای در کوچه های عاشقی من ماندم و رویای من بیغوله ای تاریک را بی دوست جایم کرده ای در کلبه تنهایی ام فکر و خیالم وصل توست عاشق ترین مجنونِ بی چون و چرایم کرده ای فریاد دارم...
-
در بازی زندگی سهم من باختن است
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:19
در بازی زندگی سهم من باختن است می سوزم و پیشه ام ساختن است با هر که شدم آشنا در باز ی دل بگذشت وآتشم به جان انداختن است عبدالمجید پرهیز کار
-
حرف نگفته گریه خواهد شد
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:17
حرف نگفته گریه خواهد شد بغض مرا بشنو نگاهم کن... برگرد با یکگوشهی چشمت مثل گذشته رو به راهم کن اینجا همیشه بیتو سر در گم دور خودم میگردم و پوچم بعد از تو از شادی گریزانم سوی غم و اندوه میکوچم صدها غزل گفتم نفهمیدی تا چارپاره شد غزلهایم بعد از تو بنبستاست هر راهی ویرانهای روی گسلهایم هی شعر میگویم نمیخوانی...
-
خسته ام دیگر بگیر از دوش من این بارها ،
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 12:15
خسته ام دیگر بگیر از دوش من این بارها ، هان بیا ای قاصد ناخوانده در پندارها هرچه دیدم نار بود و خار بود و مار بود، این جهان گلشن نبود ،گهواره ی آزار بود قصّه ی نامردمی هرگوشه ای درکار وُ تیغ، در کف لولی وُ رهزن در کُـنش ، ریشه ی مردانگی بـر تیشه ی افکار بود صورتک بـرصـورت آیینِ زمان بـزم بازارِ پلشتی گرم به خوش رقصی و...
-
فرصت داری فقط کافیه بخندی
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:37
فرصت داری فقط کافیه بخندی دیگر نه به عطر و ادکلن نه لباس های پولکی دوز ونه ملاقات تلخ با مدیر اداره . ونه سیستم کند باکی نیست فقط کافیه لبخندت باشد تا صف پمپ بنزین جنگ داستان سخت مرد مامور که نمی دانست زمان را ای سرزمین تلخ دو رویی نکن در روستاهای دور دست در اولین پگاه . کسی نیست تا در آب راکد شالیزار دریغ بگوید از...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:35
-
فاش می گویم جهان با من نساخت
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:33
فاش می گویم جهان با من نساخت زندگی در پیش چشمم رنگ باخت سوختم از آتش این روزگار تا شدم آواره گرد این دیار تا که ساقی از در میخانه رفت شوق پرواز از دل دیوانه رفت من که بودم قطره ای از جام عشق بی خبر از بازی فرجام عشق خانه ام در بستر سیلاب بود چشم من بارانی و بی تاب بود از دویدن تا که پایم خسته شد چشم امّیدم به دنیا...
-
من پر از خورشید بودم ، یک شرر از من نماند
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:32
من پر از خورشید بودم ، یک شرر از من نماند غیر از این شب گریه های بی ثمر از من نماند پشتِ شیشه ، شهر در چشمانِ خیسم زل زده شهرِ باران خورده هرگز بی خبر از من نماند دست در دستِ پرستو ، بازهم با قصدِ کوچ شوقِ رفتن دارم اما بال و پر از من نماند غرقِ آهم از گلِ سُرخِ لبِ مستت که باز آنچنان آتش به جان زد تا اثر از من نماند...
-
ای یار خریدار دل زار تو بودی
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:30
ای یار خریدار دل زار تو بودی بر زخم دلم مرهم بسیار تو بودی در برکه ی دلتنگی شبهای سیاهم افتادی و . ماه دلم انگار تو بودی هرجا دل من تنگ شد آمد غزلی نو یعنی غزلم را دل و دلدار تو بودی آورده به بازار تو قلبم دل و دین را زیرا که در این عرصه خریدار تو بودی خال و خط و آبروی تو همرنگ خدا بود چون آینه ی جلوه ی دادار تو بودی...
-
برای هیچکس...
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:29
-
من اینجام
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:28
من اینجام در خلال آسمان سبز و زمین آبی... من در خودم محبوسم من، سالهاست که اینجام، در میان دوستت دارم های زنجیره شده به زمین من در خودم محبوسم در خلال خندههای منجوق دوزی شده به سقف من در دوستاقی با دریچههای خرمایی زندانی شدهام و میتوانم خاطره گناهان کوچکم را در انعکاس دریچه خرمایی رنگ پیدا کنم من در خودم محبوسم و...
-
باوقار و زیرک و زیبا شبیه نور ماه
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:25
باوقار و زیرک و زیبا شبیه نور ماه ای سیاهیِ دو چشمانت نظیر شامگاه مصرعم گم شد میان وسعت چشمان تو ناتوان گردید شعرم از بیان آن نگاه پلک بر هم زدنت معرکه ای خونین است مژه هایت سرخ گردیده ز خون بی گناه آه از شب های بی تو،سخت بیمار توام ای طبیب عاشقان ای بر رقیبان خیرخواه تا که لب تر میکنی تر میشود لب های من اشک هایم...
-
می سپارم دل به دریای خیالت
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:24
می سپارم دل به دریای خیالت رهسپارم رهسپار دشت های خاطراتت بی تو شاید با تو هرگز دل نمی دادم به غربت در حوالی صدایت کوچه های بی کسی را می سپردم به نگاهت آه... از بی سر پناهی بی وفایی... من کجا وُ تو کجا؟ قصه های هر شب من... غصه هایت عاشق چشمان غمگینت میانِ صبح های غرق در مه تا سر انجام خیابانهای طولانی وُ ابری در پی...
-
رهایی نمی یابد
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:21
رهایی نمی یابد انسان چرا ؛ با نوای داوودی عطرِ زبورِ پاک ؟... ما دربیغوله ی کلمات حفر می کنیم چون چاهِ عدم آسمان آبی را پایگاه نبوت فراتراز ، سِحرانگیزیِ واژه هاست آنجا که عشق ، غوطه می خورد درنهانِ ما بروب طومار حافظه ازاقلام بی پناه تاوارهی زویلِ چاه پاک ومنرهی ، آنگاه در روبروی خدا فهم کن این سمِّ کُشنده را دمنوش...
-
به صبح، آنچه دهد نور، چشم های تو است
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:17
به صبح، آنچه دهد نور، چشم های تو است به باغ، آنچه دهد شور، خنده های تو است اگر برآمده هر صبح، آفتاب بلند یقین به کسب تلألؤ ز جلوههای تو است از آن شِکر که به هر خنده ات برون ریزد، هزار جان به فدایت که خونبهای تو است به کوچه، نیمهی شب، پیرِ می فروش سرود، حدیث درد دل هر که در هوای تو است: گناه مردن من پای تیغ غمزهی...
-
زنگ دبستان را
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:16
زنگ دبستان را با چترِ باران خورده وُ افتاده در کُنجِ کلاس درسِ جغرافی من دوست می دارم.... . ای حاصلِ دستانِ زیبارو با من بمان آرام در آسمانِ عشق آنجا که هر کس خوب می داند رسمِ قشنگ و درسِ بارانی دگر را از دلِ تنگی یا بر بامِ فریادی یا بر چشم هایِ لاله ای افتاده بر رویِ زمینی گرم تا هر کسی بیند مرا آرام در پُشتِ پرچینی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:15
-
زمان را به تو می بخشم
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:15
زمان را به تو می بخشم مرا زود قضاوت نکنید مرا زود به آتش دوزخ مسپارید مرا در دستان آسمان جاییست که ابرها به نشانی من میبارند هر لحظه در دلم شوقیست که مبادا زود قضاوت شوم دلم شوق دارد که آهسته بمیرد دلم شوق دارد که نفس را بشناسد من از موج امدم آن موجی که سخره میداند دلم طاقت دلم را ندارد دلم میداند دلم آرامشش را دارد...
-
معلم اسوه ی ایثار علم وادب است
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:14
معلم اسوه ی ایثار علم وادب است معلم تشنه ی تعلیم و سوادرا سبب است معلم دیده بان مشق نوع بشر است پاسبان باغ علم از شکوفه تا ثمر است معلم می فروزد چون ستاره در ظلمت ها معلم می کوبد همواره بر طبل فرصتها معلم شیفته بر این شغل شریف است معلم زاده هم عاشق این طبع لطیف است ای که ترا هست مقامی در این کار و درس جذب معلم کن از...
-
صبورباش
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:10