تو کیستی؟
سایهای که از پشتِ دوردست
نامم را آهسته ورق میزند.
نشناختمت
حتی خیالِ قدمهایت
بر خاکِ ذهنم
جایی نداشت.
تو بیکرانی؛
چنان که اگر در آسمان هم
به جستجویت برآیم،
مدارها
از تو دور میچرخند.
پیدا شو
که هر بار باد
شاخهای را میلرزاند،
گمان میکنم
نشانی از آمدنت است.
ای نورِ پنهان،
بر من بتاب؛
بگذار در روشنیِ بینامت
چیزی از خودم
فرو بریزد
و دوباره برخیزد.
سیدحسن نبی پور
من
در روزگاری کهن
تورا
بی هیچ نشانه
یافتم
با تاولی بر دست
وبا زخمی در پای
بی هیچ شکایتی
از درد
هرچند
بی لحظه ای توقف
از تمامیِ تاریخ
گذشته ای
ای دوست
من
به انتظارِ تو
قرن ها را
به انقباضِ ثانیه ای
بروی نقطهً خاموشِ انتظار
نقش بسته ام
میان سکوتِ خویش
و تمامی این راه را
بی لحظه ای تکرار
میانِ دایره ای بسته
می دیدم
خموش و خفته و
در حالِ اختناق
و نوشت باقلمی کهنه
یک نفر
آغاز را
با یک تناسبِ بی ربط
صدای ناله
در امتدادِ صدای شوق
وِ یک آهِ ناتمام
امروز
یک بهانه هم
برای دیدن
نیست
وقتی که آینه
می شکند
در آب
و آب
در انجماد
به صفرِ مطلق رسیده است
آنگاه
تو
بی هیچ نشانه ای
کنارِ من نشسته ای
و باز هم
قصه ای سروده ای
از روزگاری کهن
نوشته نا شده
در تاریخ
جمشید أحیا
هر شب دلم هوای پیام تو میکند
قبلم تپش برای کلام تو میکند
ای دلبری که مهر تو ماندست در دلم
سلطان عشق سّکه به نام تو میکند
با من بمان که مست شرابم کنی مُدام
ساقی دَهر باده به جام تو میکند
میسوزم از فراق ،ندانی تو حال من
چشمت مرا اسیر و غلام تو میکند
از من میگر لذت یک نامه و پیام
زیرا دلم هوای پیام تو میکند
«سینا» به شوق آمدنت چشم بَردر است
باجان و دل وَ عشق،سلام تو میکند
رحیم سینایی
تمامش کن وگرنه پشیمان خواهی شد
دلی که برای من نتپد نمیخواهم
دیوانه بودی و با حسادت اشتباه گرفتم
دور شو آنقدر که انگار وبا گرفتم
من از اول تا آخر این قصه را بلدم
گفتی عاشقمی منم رو هوا گرفتم
از من چه مانده جز روحی دردسرساز
تصمیمی که من در انزوا گرفتم
ثریا امانیان
شاید میان این روزهای پر دود
تنها بتوان زیر درختان توت رنگی یافت
رنگ سبز و سرخ و خنده
رنگ بهار و بیداری
و آیا این هوای شکفتن جز شاخسار خشک درخت
انسان را هم بیدار میکند؟
بیداری آدمی در سرمستی اوست.
تنها وقتی هشیارست که از شکوفه های انار جام میگیرد چشم بسته از بوی یاس سرمست میشود و دیوانه
عقل می خواهد چه کار؟
آدم به زمین آمده که عاشق شود.
آدم به زمین آمده که خدا را از دور بهتر ببیند.
آمده که بهشت را خود بسازد.
گل را خود بکارد.
توت را خود بچیند
آدم خاکی آمده با خاک زندگی کند
و بر خاک بمیرد.
سانیا دریس سلمانی
خدا میداند چه اقیانوسی در موهایت پنهان است
که کشتی وجودم، همیشه تشنه ی لنگر انداختن در آن است
تن تو باغی از رمز و راز است
و من، باغبانی که شیفته ی هر گلِ آنم
حسین گودرزی
شیرین تو چه میدانی؟ فرهاد، کمی غم داشت
با بوسه زدن بر کوه، جایِ لب تو، نم داشت
دادم به هوایَت دَم، گفتی که نفس تنگ است
من مستِ همین حالت، بویِ نفست، دَم داشت
از پیچ و خمِ مویَت، یک راه بلد بودم
راهی که به پیچِ تو، این بار کمی، خَم داشت
می دید شبی معشوق، آوازِ تو سَر می رفت
کرد حنجره را عاشق، با زیرِ صدا، بَم داشت
از عشقِ تو ای بانو، آنقدر زِ تو سَر رفتم
این جامِ لب سُرخت، ای کاش کمی سَم داشت
تا چند طلبَ از یارت، سیمین تو چرا باید؟
بانویِ غزل هایم، امشب تو را کم داشت
عرفان قائدرحمت
چند سالیست، ذهن من درگیر توست
ذهن من آشفته و پاگیر توست
چند سالیست در پی یک همنفس
میسرایم شعر از قوس غزل
چند سالیست نقش رویت میکشم
نقش ابروی کمونت میکشم
چند سالیست عشق تو در دامنم
آتش انداخته بر پیراهنم
چند سال عمر من پایان گرفت
در وصال تو، دلم آرام گرفت
مهدی صارمی نژاد
شده دودی همه راهم ز آهم
چراغ روشنی باید به راهم
جوانی بود و من در اوج قدرت
کنون پیرم، حبابم، همچو کاهم
فرازی بود و شوق و شادمانی
کنون بنبست و من در قعر چاهم
تو خورشید رخ هفت آسمانی
بتابی گر به من سوزی گناهم
تو زیبا فصل سبز نور عشقی
ز دیدار تو امشب همچو ماهم
تو هستی دادی و هم خود بگیری
چه گویم گر تو خواهی من تباهم
منم ذرّه در این دنیای هستی
به جز تو ای همه هستی نخواهم
فروغ قاسمی