فردا روز دیگریست...!

نمیبینید؟

هی بی انصافها،

گوش به درد دلش که بدهید

می فهمید چقدر خسته است...

سپس رو به زندگان

به آنسوی پرده اشاره کرد:

جهان جایی ست برای آزمودن آدمی...


نه دانا میماند

نه دروغ

نه ابله میماند

نه بی بنیاد

زندگی،

زمستان سردی ست...

از من بشنوید:

شما خسته اید و هنوز خیال میکنید

فردا روز دیگریست...!

مصطفی ولیعبدی

عشق نه شکفتن است و نه سوختن

عشق
نه شکفتن است و نه سوختن
بلکه سکوتی است گویا
در فاصله ی دو نفس
که جهان را می‌آفریند
و زمان را می‌رُباید

"دوستت دارم"
فقط نقطه‌ای ست در حاشیه ی کتابِ بیکران
که با هر ورق زدن
می‌میریم و زاده می‌شویم
در آیینه‌ای از نفس‌های مشترک..

من
"تشنه"
در کرانه ی چشمانت
دریا را در"صدف" وجودت جستجو کردم
و دریافتم
عشق
ریشه در خاکِ نگاهت دارد
و از بارانِ وجودت
گُلِ بودن می‌روید..
چه دانیم که عشق رازِکیست؟
شاید در کششِ ماه رویی‌ات
در نیم‌شبِ تنهایی
یا در خطِ خنده‌ات
که از حافظه ی زمان فراتر می‌رود..
و من
جامِ هستی را به نامت می‌نوشم
در این باغِ گذرا

با حسی از رازِ لمس
پرده‌ای از ابر بر اندام شب
و تو
در روشناییِ نیمه شب
با هر نگاه
رازِ رویش را در جانم می‌کاری
و هستی
در آستانه ی شکفتن
معنا می‌یابد...


حسین گودرزی

با هر کشاکش هر رگ قلبم فشاند خون عشق

با هر کشاکش هر رگ قلبم فشاند خون عشق
تازه میسازد به هر نبض درد ما را خوی عشق

هست سکان این دریای خون در دست دل
چون بشویم دست گلگون در جوی عشق ؟


امیرعلی مهدی پور

چو طوفان می وزی در این زمستان

چو طوفان می وزی در این زمستان
به برگ و شاخه ی این قلب مجنون
دوباره خاطره جان می خراشد
و زخم کهنه ام را می تراشد
خوشآن تیشه که ازیاد تو آید
ره اشک شبم را می گشاید
تنم از ریشه خشک است و خمیده
جهان سوخته دلی چون من ندیده

وحید مشرقی

تو آن جایی که جهان در دستانت

تو آن جایی که جهان
در دستانت
شانه ای داشت

برای گریه هایم
تو آنجایی که زمان
زمان
در نزدیکی چشمان تو
خم می‌شد
در نزدیکی چشمان تو
با احتیاط قدم بر میداشت
در نزدیکی چشمان تو
به همه چیز شک می‌کرد
پرده های روشن تئاتر
مادر در نور ستاره
به همان کودکی
که نمیدانست
دنیا واقعیست
واقعیت چقدر بی رحم
بی رحمی چقدر تاریک
و تاریکی چقدر
دردناک
خواهم گفت
تو آن جایی
که هر چیزی در من فرو میریزد
اما هنوز
چند حرف در عمق سینه ام مانده
اگر ایستاده ام
به ا ح ت ر آ م ت و س ت
باد در رگ تاریک کوچه
نامت را صدا میزند
مادر
مادر
مادر
و من میدانم این صدا
از آنجاییست
که رودخانه ها
یاد می‌گیرند رو به دریا گام بردارند
در من انبوهی از قرن ها میخواهند
از لحظه های پوسیده عبور کنند
اما امشب هیچ چیز به اندازه تو
شعرم را کامل نمیکند

حسین دهقان

نان نان

نان نان
نان و ترانه های باران
نان
نان و آوازه ی کوچ بختیاری بر ستیغ کوه
نان نان
همچون دست
با ستون های جا مانده از آتش
سخت
با شکوه دره ی ستارگان
خراش
نان نان
نان و با با
بابا
دستی که آذرخش را
تازیانه ی آسمان را
زخم را
درد را
خفه می‌کند
دست برای نان
نان و بابا
بابا
ایستگاه خورشید
قطار فصل ها
بهار تا زمستان
از شرق به غرب
زندگی با تو آغاز خواهد شد
چشم هایی در سکوت بیکرانه ها
چشم هایی
که سوار بر هزاران سال نور هم
نمیتوان پیمود
آری سکوت بیکرانه ها
شرق و غرب ندارد
فرقی نمیکند
قطار در نزدیکی تو خواهد ایستاد
همه پیاده خواهند شد
کسی نمیداند آسمان چشم هایت
چه رنگیست
من هم فقط سایه ی ابر هایش را دیده ام


حسین دهقان

موفقیت، دویدن نمی‌خواهد

موفقیت،
دویدن نمی‌خواهد
چشم بگشا
ببین
چگونه نسیم،
برگ را
به رقص می‌آورد....

و اثبات ،
فریاد زدن نمی‌خواهد
گوش بسپار
بشنو
چگونه سکوت،
حقیقت را
در دل ها می‌کارد...


میثم رنجبرکهن

پدر یعنی صلابت . همچنان کوه

پدر یعنی صلابت . همچنان کوه
پدر یعنی وجودی پاک و نستوه
پدر یعنی چراغ و روشنایی
پدر یعنی وجودی کبریایی
پدر قابی پر از شادی و لبخند
پدر پشت و پناهی چون دماوند
به گاه غصه و غم تکیه گاهست
پدر آغوش امن بچه ها. است
پدر یعنی طلوعی در شبستان

وجودی گرم و روشن . در زمستان
پدر یعنی تمام خاطراتم
پدر یعنی همان شاخه نباتم
پدر یعنی امید زندگانی
پدر یعنی تلاش و پر توانی .
پدر یعنی تمام قوت قلب
پدر یعنی ز خوبیها لبا لب
پدر را من چه نامم رنج مطلق
بود بحر نجات و او خودش غرق
پدر یعنی تمام واژه هایم
عبور از غصه ها و گریه هایم
پدر یعنی امید روز سختی
پدر یعنی نجابت . پاک دستی

نادر خدابنده لویی

آمدی، ای دیرکرده، ای پشیمان از فراق

آمدی، ای دیرکرده، ای پشیمان از فراق
لیک رفتم من دگر از این زمین و ماه و باغ

چشم بستم با خیالت، با امید دیدنت
لیک جانم رفت پیش از لحظه‌ی بوسیدنت

دوستت دارم هنوزم، گرچه دیگر نیست تن
عشق ما باقی‌ست، حتی بعد از این خاک و کفن

در نسیم صبحگاهی، در غروب بی‌صدا
در دل شب، در سکوتت، هستم آن‌جا، هر کجا


حمیدرضا خواجه