حرف ها را خوردیم

حرف ها را خوردیم
کام شیرین
طعم تلخ خاموشی گرفت
آه آنروز امید
فراموشی گرفت
آه با آن طعم تلخ
در چشم هامان
حلقه زد
بار دیگر باران
کنج چشم فریاد زد
سیلی فریاد بر صورت دل
نقش بست
ژولیدگی از راه رسید
با موی پریشان
سرخ نقش
کوله بارش اندوه
دامنی داشت به عرض برهوت
احتضار در انتظار
در پس ما میدوید
چشم ها تر با دهان هایی خشک
سراسیمه به دنبال حیات
می‌گشتیم
در میان همهمه ای بی صدا
با صدای تلنگر بیدار شدیم
با صدای بی صدا فریاد زد
حرف ها را نخورید
واژه روییدن فریاد کنید
بر صورت غم سیلی بزنید
این غمکده را به آتش بکشید
و در آخر عرض کرد
در عالم امید شناور باشید...

معصومه داداش بهمنی

شعله در جانِ وطن امّا نسوزم از غضب؟

شعله در جانِ وطن امّا نسوزم از غضب؟
هموطن برخیز تا تنها نسوزم از غضب

بیشه ی شیران و جولانگاهِ کفتاران، عجب
من چگونه مردم دنیا نسوزم از غضب

هر کجا شد بار دیگر لاله پوش ای وای من
وای بر من کز سرم تا پا نسوزم از غضب

کوه، این غم را نمی تابد میانِ سینه اش
هان، مخواه از من چنین پیدا نسوزم از غضب

باید امروز آرش آسا تیر را پرتاب کرد
تا که از شرم و حیا فردا نسوزم از غضب

خیبر و خیبر شکن اکنون میانِ معرکه ست
یک مدد باید علی را تا نسوزم از غضب

علی پیرانی شال

غمی عمیق

غمی عمیق
آویخت
به بندِ ناف تنهایی
پیچید در دقایق ِ بیهوده...

و عشق
آن دورِ ِ صعب العبور
عقاب ِ تیز چنگِ
قله های دور
ایستاد ،در سکوتِ محض .

زنی درون ِ من
در انتحار ِ عاشقانه ها
دخیل ِ اعتمادِ قامتِ شریفِ حرفهای تو
نقش میزند
به پود ِ یادها
به تارِ خاطرات
وفکر می‌کند
جهان کوچکش
کنار ِ بیکرانِ عشق ِ تو
بهشت می‌شود.
اگر بیایی و سکوت ِ این خرابه را
ز جشنِ تاک ها
خبر دَهی ...


ملیحه ایزد

هر دانه از بذرِ وطن

هر دانه از بذرِ وطن
را که کاشتیم
خون جوانه زد
خون جای شاخه های درختان جوانه زد
خون جای سبزِ چمن ها جوانه زد
خون لاله شد؛
از خونِ جوانان جوانه زد
این سرو سبزِ تنومند
که سبز بود!
حالا درست در همین زمان
وقت است که وطن مست خون شود
دیوانه وار قدح بر قدح زنان
بر حالِ مامِ وطن گریه می‌کنم
مانند این نهاد و گزاره ها
بی قاعده بر حال وطن گریه می‌کنم
دیگر جوانه نزن ای مادرِ زمین
آبستن سرخی این خاک می‌شوم
آی ای پدر! دیگر وطن بر این زمین نکار
او چال می‌شود و قدح گریه می‌کند
فرجام هیچ وطنی هرگز چنین مباد
خون روی خون بر خونِ دگر بوسه می‌زند
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
بی‌چاره خاک پاک وطن گریه می‌کند.
یک جا صدای انفجار و جایی دگر صدای بمب
جایی از وطن زنی گریه می‌کند
یک روزنِ امیدِ غریبی اگر که هست
آن را گره بر آخرِ این شعر می‌زنم
شاید طلوعِ صبحِ سحر یا که بامداد
از لابه لای دود جای خون،
شعری جوانه زد.


علی مقدم

دستم به غزل نمی رود مثنوی شاید کمک کند

دستم به غزل نمی رود مثنوی شاید کمک کند
سوار بر قایق نشد فراری را سوار بر کلک کند

ما کشتی نجات داریم و چراغ هدایتی
این بی ریای گریه به خون را به ضرب و کتک کند

برادران از دو مادر و اینچنین فدائیان راه حق
گر وفاداری خواهی برادی اینان بی کلک کند

ولایت از حسین به تهمت گرفتن روا نبود
مطیع خدا بود که یادش همچنان در آسمان و فلک کنند

عاقلی که به علم عرفانی اش حسین هنوز لب تشنه ایم
آبی اگر ننوشیم شاید نگاهی از آن علم به ما کَمَک کنند

ای عارفان شهره اینجا که به سر دادنش مبتلاست
آنکه از سر تا پا به شکر نشسته ته نشین آب دَهَک کنند

رندان بلاکش در این بزرگه نشسته اند ببین
در امتحان به این بزرگی که چنین صبر و شَهَک کند

غریبه وقت مهلت گفتن به نمی دهد تو بحر صبر
صبر را خوب و بدش در پیمانه ریزند وخدا اَلَک کند


اعظم زارع

ای که رخسار تو از روی پری مو نزند

ای که رخسار تو از روی پری  مو نزند
عشق ، بی رخصت چشمان تو سوسو نزند

به خدا نیست شبی ، این دل دیوانه که در
پای عکس تو نیفتاده و زانو نزند

چه کنم چشم و‌ مژه ؟ زیر قدم های تو را
چشم اگر  آب نپاشد ، مژه جارو نزند

از بزرگی و خداوندی و آقایی توست
چشم های  تو اگر طعنه به  آهو نزند

خورده از شهد لب سرخ تو زنبور  و مگر
می شود  در شکرستان تو  کندو  نزند؟

بنشان خنده ی مستانه به لب آذر عشق
تا که اسکندر غم در دلم اردو نزند

بعد ِ از خلقت چشم تو خدا  وحی نمود
به مسیحش ،که دگر دست به جادو نزند


محمد علی شیردل

ندانستم

ندانستم
که عاشقان دیوانه اند
یا که دیوانگان درطلب عشقند
ولی بر این باورم
که هردو بیمار درد عشقند


احمد پویان فر

هر زمان دل به کسی بستی، بدان

هر زمان دل به کسی بستی، بدان
مالک آن لحظه‌ها نیستی جان
هر چه داری، گذر از جاده‌هاست
اجاره‌ای‌ست آنچه در دست ماست

نه دل از آن توست، نه چشمِ یار
نه غم و شادی، نه این روزگار
هر تعلق، زنجیری‌ست نهان
که ببندد پرِ پروازمان


پس رها شو، سبک‌بال چون نسیم
بی‌توقع، بی‌دغدغه، بی‌کینه و بیم
که جهان را نه کسی می‌خرد
نه کسی تا ابدش می‌بَرد

مارال باویسی