تو بمان! با دیگری یا من! چه فرقی می کند؟

تو بمان! با دیگری یا من! چه فرقی می کند؟
ماندنم یا رفتنم اصلا چه فرقی می کند؟

سنگ الماس و عقیق و سنگهای بی بها
در سیاهی های یک معدن چه فرقی می کند؟

میهمان خاک جنس جامه ی مهمانی اش
از کتان باشد و یا ساتن چه فرقی می کند؟


پیش چشم مصریانِ کور دل، این که کجاست
چاکهای روی پیراهن، چه فرقی می کند؟

سوختم تا انتها اما نفهمیدی هنوز
شعله های کاه با خرمن چه فرقی می کند؟

بی تو هر شب شعر دلتنگی بخواند سینه ام
یا بکوبم آب در هاون! چه فرقی می کند؟

بگذر از من، خانه ای ویرانه ام! دیگر نپرس
بوده ام از خشت یا آهن... چه فرقی می کند؟

سرخوش پارسا

زندگی در گذر است، همچو نسیمی بی‌قرار

زندگی در گذر است، همچو نسیمی بی‌قرار
چشم بگشا ای بشر! نیست در این خانه قرار

خانه‌ای ساختی از خاک، ولی بی‌ریشه‌ست
نفس‌ات بند قفس، این قفس اندیشه‌ست

تو چه کوشی و چرا؟ این همه درد و تلاش؟
گر نباشد ره رهایی، همه‌اش خواب و فلاش


این جهان زندانی‌ست، سقف آن از دود و وهم
هرچه دیدی، فانی‌ست، جز یکی نور متهم

نه سیرت نه  زر می‌ماند، نه نامی به‌ جا
نه آواز فتحی، نه بانگ رجزخوان  بر فراز سپاه

تو ای رهگذر، در پی چیست دلت؟
اگر مرگ پایان همه کوشش است…

پس آن‌چه بماند، نه زر است و زور
که تنها "نیکی"‌ست، ماند میراث دور

یعقوب پایمرد

غصه های دل ما را که نفهمید کسی

غصه های دل ما را که نفهمید کسی
گریه هایم همه در سینه ی من دریا شد..

و نه معنای سکوت و غم پنهان مرا
آسمان ، گوشه ی چشمان تَرم معنا شد...

فرزانه فرح زاد

رفته ای و مانده ام من بی کس

رفته ای و مانده ام من بی کس
همه کس برای من ، بی تو ، گویی هیچکس
یار بودم با کسی چون ناکسی
رفتی و من مانده ام چون کنج دیوار ، بی کس
کس نداند حال امروز مرا
تو چرا رفته ای با کسان ، ای بی کس
گر بفهمی و بفهمی و بفهمی
لیکن ، احوالم پیچیده تر از آن است که تو فهمی !

زهرا گذرانی

اینجا، زندگی یعنی شهربازیِ آدمک‌ها

اینجا، زندگی یعنی شهربازیِ آدمک‌ها
روی سرسره‌ی خیال...
چرخ‌وفلکِ سرنوشت و تابِ حوادث است.

خون را تبسّم کرده‌اند،
پتک بر آهن زدند...
اینجا کوره‌ی آدم‌سازی‌ست.

آهن گداخته را به نیرنگ
به نامِ قلب زدند؛
قلب‌های آهنی،
مغزهای آهکی،
و آدمک‌های پوشالی...

گل‌ها بوی خون می‌دهند
و آدم‌ها بوی لجن.

و نبضِ تپنده،
صدای هیاهوی کرکس‌هاست.

من، هراسان
در پیِ یافتنِ ذرّه‌ای حیات،
خاک را می‌بویم
و گورستانی از انسان‌ها
مشامم را پُر می‌کند.

من، حیات را
در گوری یافتم
که بارگهِ آخرین نبضِ تپنده‌ی قلب بود...

دستِ تمنّا در آغوش گرفته،
عاجزانه
رهایی می‌خواهم؛
رهایی از شهرِ آدمک‌ها...

سخت، قلبم را در دست می‌فشارم؛
از خاک است...
مبادا نامحرمان آگاه شوند...

خاک را به آغوش می‌گیرم،
گورستانِ باورهایم را زنده می‌پندارم.

امید،
خشتِ نخستِ انسان‌سازی را بنا می‌نهد
و من،
خاکِ گورِ انسانیت را
به دستِ سفّالگر می‌سپارم...

آنجا،
کوره‌ی انسان‌سازی‌ست؛
خون از لاله به قرض گرفته‌اند،
خشت‌خشت،
بنا می‌سازند.

من،
در تهِ چاه،
آتشِ گلستان‌شده‌ای را دیدم
که عزیز شد...

و آدمک‌ها، پرهیاهو،
به این سو و آن‌سو،
دشنه در دست،
لجن‌زار را شخم می‌زنند...

و این لجن‌زار،
مرداب گشته،
آدمک‌های دشنه‌بر‌دست را می‌بلعد...

شهربازی،
تلی‌ست از نَبودن‌ها
و من،
انسان‌وار،
سوار بر قطار،
از مرداب گذر کرده‌ام؛
پروازِ عقاب را
در آسمان
به نظاره نشسته‌ام.


نادیا دادفر

وقتی سیاهی بمب

وقتی سیاهی بمب
بر آسمان سایه انداخته بود
هنوز انسانیت نمرده بود
دستخط مسکن رایگان
در دستان تو بود
امید همبستگی هم همراه تو بود

آنان که فکر جدایی به سر کرده اند
پرندگان مهاجر را نشناخته اند

دیدی هر قومی به قومی دیگر کوچیده اند
مهمان درد و غم هم بوده اند
همواره به چرخش روزگار در هم تنیده اند
نشان ایران بر تن و هموطن بوده اند


سایه سیرنگ

چند وقتیست دلم لک‌زده بر حال قدیم

چند وقتیست دلم لک‌زده بر حال قدیم
بچه‌ها و بازی و آن خانه‌های پرنسیم
جوی آبی که گذر می‌کرد از کوچه‌ی ما
با شمیمی که فضا را می‌نمودش دلپذیر
ما حیاطی داشتیم با وسعتی بس عظیم
شاخه‌ها لرزان ز موج هر نسیم دل‌رحیم
مادرم آب می‌پاشید بر سبزه‌هایش در پسین
بوی ریحان می‌دوانید عطر دل‌خواه و شمیم
زندگی ها ساده بود و پوشش ما چون کلیم

مادرم هم میسرود شکر ایزد ، با هر نسیم
یاد آن روزها که دل را میزدودازدرد وغم
هر نگاهی، هر صدایی، یاد ایام طنین

علی اکبرمحمدی

شبهای من بی تو سحرگاهی ندارد

شبهای من بی تو سحرگاهی ندارد
رفتی و این چشمم دگر خوابی ندارد

جان من را وصل خود کردی و رفتی
جانان من جانم دگر جانی ندارد

گفتی با من از غرور و قلب سنگت
دل با چنین زخمی شکیبایی ندارد

مثل بختک سینه ام را میفشارد
دوریَت گفتی که اندوهی ندارد

رفتنت تقدیر بود و گریه ام هم
دیگر برای تو تماشایی ندارد

خون بریزد جای اشک از دیدگانم
نامهربان چشمم دگر سویی ندارد

تو بردی این دل و جانم چنان که
گویی از اول در بدن قلبی ندارد

بیمارم از عشقت ولیکن مرهمی نیست
بیمار تو گشتن که درمانی ندارد

دلا رد شو ز این سودا و آشوب
بگذر ز او نازت خریداری ندارد

باز آ که خوانم من برایت قصه ی عشق
این غزل بی تو که معنایی ندارد


ستایش احمدی