من همان کهنه گرفتار غمت یا عباس
کاش دستی به دل این من بی کس بزنی
دست در دامن تو دارم و ترسم این است
دامنت را بتکانی و مرا پس بزنی
علی کسرائی
درختی بود
که راست ایستاده بود
میان بیشهای از نیزههای خمیده.
نه لبخندی بر دهان فصل آورد،
نه برگ،
نه شکوفهای که کَف بزند لبانِ بهار را...
اما سایهاش،
سایه ای پر از جسارت بود.
در شهر،
آیینهها را از دیوارها برداشتند،
که مبادا ردّ پایی از مکر،
در ردای روشنایی،
بیصدا پدیدار شود...
حق،
حرف نمیزد،
چرا که دهانش را
با پرچمهای رنگی دوخته بودند.
پرچمهایی که هر روز،
رنگ عوض میکردند
با طلوعِ خورشیدی مصنوعی
که از کارخانهی فتنه بیرون میآمد.
و ما،
در قفسهایی از طلا
دست میزدیم
برای کبوتری که دیگر پر نمیزد،
فقط خوب بلد بود
ژستِ پرواز بگیرد.
آنجا،
ایستادن را جرم میدانستند
و رُکبودن را
خیانت به امنیتِ تاریکی.
کسی که نجابت داشت،
نامش را در لیستِ خطر نوشتند؛
کسی که سکوت کرد،
برگی دیگر
به دفتر خاموشی افزود.
در آن حوالی،
مردمانی بودند
که با چراغ،
در روز،
به دنبال انسان میگشتند...
اما هر بار
به دیوارهایی میرسیدند
که گوش داشتند،
اما دل نه.
و من،
در ته یک کوچهی کور،
زیر پوستِ زبانم،
دانهای کاشتهام
از صداقت...
شاید
روزی،
درختی شویم،
بیبرگ
بیمیوه
اما
راست.
زهره ارشد
تمامِ اندیشههایم را
سَرِجمع کردهام.
به تو که میرسم،
نمیدانم چرا
فکرم و نگاهم
قفل میشوند.
میریزمت،
اما در پشتِ افکارم
جا خشک کردهای.
نمیروی از ذهنم،
لانه کردهای در تپشهایم.
خودم را پس میزنم،
انگار ریختنِ
آبِ دریاست
در کفِ دستانم
طیبه ایرانیان
هر قدمت، امتداد بهاری ست
که در خانه می روید
تو نرفته ای،
تا آغوشم خالی باشد
باز هم
ورق زدی تقویم را،
باز هم به بهار رسیدی،
اصلا تمام فصل ها
با تو بهارند
ببین،
دایره ی حواس آیینه را
که فقط،
تو را می بیند
و پرده های اتاقت را
که فقط،
در نسیم نگاه تو می رقصند
این صدای توست
که در خانه جاری ست
و چقدر
خانه مسرور است
و شب دور
زهرا یوسفی
تقدیــم به ریحانــه ی کــربلا
حضرتِ رقیّه بنت الحسین سلام الله علیها
شبیه شمع در ویرانه؛ تنها گریه میکردم
به یاد چشم بابا، قدر دریا گریه میکردم
به دستم تکهای از گیسوانم بود، میلرزید
لبم خشکیده بود و بی تمنا گریه میکردم
نه تابِ گرمیِ سیلی، خرابه، جای خواب حتی
به حال خود، به حال عمه، آنجا گریه میکردم
پدر با سر، به دیدارم رسید از آسمان آن شب
نمیدانم...نگاهش یا که رویا...گریه میکردم
ز سَر افتاده بود آن ماه، اما مثل خورشیدی
به دورِ گَردنش، دُرّ دعا را گریه میکردم
نه تاب ناله ام ماند و نه طاقت در صدایم بود
به حال زخمهای بی مداوا گریه می کردم
کسی در شام معنای یتیمی را نمیفهمید
بجای مادر ، آن شب با ثریا گریه می کردم
نپرس از دردِ زخمِ گوش و پایم، زجرِ زنجیری
فقط در سایهی آن ماجراها، گریه میکردم
زهرا عبدی
ناقوسِ خسته را / نمی بینی
زنگوله را ؟
که / شبی دراز دارد
یا خورشیدی را / که در دستهایِ چشمِ تو می سوزد
از اندوهِ زردِ شدیدِ پاییز
چیزی ... نمی گویم
از طلایِ نابِ شعله ور !
لطفن کمک کنید
ازهراسِ این پنجره نیفتم
نمی بینی ... ؟
برتارُکِ / ابری نارنجی هم
باد می وزد
وَ غروبی زیبا بیهوش می شود
نمی بینی ... ؟
که حکایتی نخوانده
برایِ شهرزادِ گُل هایِ داوودی نمانده است
لطفن کمک کنید
رفتارِ گُل پونه هارا
در شیبِ این اندوه / گُم کرده اَم ...
فریدون ناصرخانی کرمانشاهی
باز روزی دیگر است و هیچکس بیدار نیست
راویِ خوش لهجه ی باغ ِ سخن انگار نیست
بی خبر خرگوش خوابی خسته دارد نبضِ باغ
نبضِ بیداری نَهست و تاب ِ گیرو دار نیست
مردگانیم و به تریاک ِ زمان آلوده ایم
زندگانِ سرخوش از می هم کم و، بسیار نیست
مردگانِ زنده ایم و گیج ِ رقص ِ مردگان
زندگانِ مرده را جایی در این بازار نیست
لنگ لنگان می سپارد راه را یابوی دهر
می چرد هم ، قسمتش جز خارِ لاکردار نیست
ساکت و ساکن هوایی کهنه دارد شهر خواب
رنگِ نیرنگ است وجز سنگش به کاروبار نیست
آنکه می تابید بر ما روشنای باغ ِ جان
رفته از این شهرِ مرده، خامشان را عار نیست
خامشیم و خامشی در کارنامه جرم ِ ماست
جرم مشهود است و در آن جای هیچ انکار نیست
فرزاد امین اجلاسی
آمد از در ، در به رویم بست و رفت
این دل بیچاره را بشکست و رفت
گفتمش یک دم بمان ، پیشم مرو
خنده ای مستانه کرد و جست و رفت
خواستـم ، مهمان کنم او را ز لطف
گفتمش بنشین ، ولی ننشست و رفت
دست ما رد کرد و حرفی هم ، نزد
این سکوت سرد رانشکست و رفت
سینه مالامال درد و شـکوه بود
اشک را بر چهره دید و شست و رفت
دست را بردم در آغوشش کشم
دست رد زد او به روی دست و رفت
قسمت ما بود حسرت ، ای دریغ
چون شرابی کرد ما را مست و رفت
دل مده مهیـار ، بر لبخند دوست
بند دل را دوستی ،بگسست و رفت
مهیار مقسومی