بی تو این دنیا، کویر سوت و کوری بیش نیست
یوسفم ، بی ماهت رویت کاخ گوری بیش نیست
دوزخ سوزنده با آن شعله های سرکش اش
در کنار آذر چشمت ، تنوری بیش نیست
رخصتم فرما بچینم سیبی از باغ لبت
بی گمان فردا تن ما قوت موری بیش نیست
حافظ از مشروب می گوید ، ولی نزد لبت
باده و جام می او ، آب شوری بیش نیست
دیشب از نیلوفر مرداب پرسیدم، زماه
گفت؛ پیش قرص ماهت ، شمع کوری بیش نیست
بارالها ؛ من فقط جرم بزرگم، عاشقی است
مابقی پرونده، بهتان قطوری بیش نیست
با دم خود عاشقم کردی خدایا ، پس نگو
عشق ، چاه و دره ی صعب العبوری بیش نیست
محمد علی شیردل
برکف دست که جان است بقربان حسین
کودک وپیر وجوان است بقربان حسین
پرچم عزوشرف گشته شهیدان وطن
پسر شاه نجف گشته نگهبان وطن
مسلم اینک شده رهبر حسین می آید
ما براو پیرو ویاور حسین می آید
هردعای سحر یار نگهدارش باد
دست عباس علمدار نگهدارش باد
نیست کوفه وطنم هان که من ایرانی ام
خاک میهن کفنم هان که من ایرانی ام
گرسرم گشته جدا خاک وطن را ندهم
برحسینم مبتلا خاک وطن را ندهم
علی امیرزاده
شش گوشه قبر یار را می بوسم
من خال لب نگار را می بوسم
روییده اگر زخون پاکت لاله
من لاله و لاله زار را می بوسم
محصور شدم به عشق تو یامولا
آن قلعه و آن حصار را می بوسم
تا کرب وبلا مرا دگر راهی نیست
خاک ره آن دیار را می بوسم
چون زاده کوثری و فرزند علی ع
آن مانده به یادگار را می بوسم
تاسر شده برنیزه و قرآن خواند
من قاری سر به دار را می بوسم
هفتاد و دو یار با وفا مشهود است
آزاده جان نثار را می بوسم
در معرکه بر دشمن دین می تازی
اسبی شده بی سوار را می بوسم
اهل حرمت اسیر در دست عدو
آن قافله ،رهسپار را می بوسم
نوری ز خداوندی و سیف الهی
در دست تو ذوالفقار را می بوسم
مهدی محمودیان کرویه
خدا را خواب دیدم
بشکل آب بود
بشکل باران
و بسیار مهربان
با بُهت و امید و انتظار
به آسمان زُل زده بودم
ابری بسویم آمد
و بارانی که به هر سو می رفتم
با من می آمد
و بر من می بارید
و یاس را
و غم را
و خستگی را
با خودش می شُست و می بُرد
خدا باران بود
و بسیار مهربان بود
نادر بهبودی
حالم شبیهِ غَمی است که ساعتها
زمان را به اشتباه جلو بُرده
و من نگاه کردهام به دیوار
به پنجره
به دریایی که از مرگ میخروشد
و به تنهاییِ خود
که هیچ پنجرهای را رو به هستی باز نمیکند
نه
این حالی که دارم را
با مرگ
عوض نخواهم کرد
علی رفیعی وردنجانی
دریا آرام است،
نه چون موج ندارد،
بلکه چون خودش را
شناخته...
من هم آرامم،
نه چون همه چیز خوب است،
بلکه چون دلم را سپرده ام
به دستی که
از طوفان بزرگتر است.
رامین منصورخانی قراخانلو
دیده به دریا دوختم خورشید حسادت میکند
باران نوید عاشقی ست دریا به آغوشش کشید
حسرت نوایِ عاشقان دیده مسیرِ آسمان
ناوک به جای چشمها گریه به دامانش کشید
مست کنار رود نیل جیحون مثال اشک و آه
ساقی غزلخوان با شراب
دیدهٔ گریان همچو مرواریدِ لغزان در طواف
جامِ مستان را چنان ساغر به ساقی می سپرد
گویا دلش را در سرای عاشقان توصیفِ ماه ارزنده بود
در وصفِ دلبر هر مکان من گذشتم از زمان
هم تمنایش کشم هم نیازش بُرده ام
هم آبرو دارد توان هم آبرو بُرده نهان
دلدار و دلبر مشق عشق و مشق شب
دیدارهاشان زیر باران است گواه و مدعا
عاشقانه است وصفِ شور و دلِ یار
مطرب به ساز عشق بود
سازش مخالف ایده داشت
ساز غمگین را برای میکده جاری نساخت
چون گریه هایش نا تمام و زجرها بی منتها
نکته دارد این سپید چون معمایش غزل در دل سرود
ساقیا غریب را در کنج خلوت ساقی و پیمانه باش
چون نیش و زهر دارد به دل
همچون کلام عارفان درّدانه باش
امین تقوی
جایِ خالیات را گاهی...
گَردگیری میکنم
به امید رهایی ات از اسارتِ تقدیر...
خاطرم را از اندوه...
خانه تکانی میکنم
گرچه نیستی، نبودی هیچگاه
اما شاهد است دیوارِ جدایی
هر دَم برای دیدنت، از او...
گله و زاری میکنم
هنوز یکبار هم جرعه ای مهر...
نشنیدم از زبانت
با این حال، بر پیمانم با تو...
سینه زنان، پافشاری میکنم
همه میگویند:
دیگر چیزی نمیبینم
هیشینِ* تاریکِ من...
تو گواهی، بگو...
بگو که من ابرهای گرفته شب را
از یخِ اخمهایت می بینم
در میان این همه غریبان
من تو را... بر ریسههای آرزو...
آشنا، میبینم
بعد از یک روز تبِ دلتنگی
شامگاهان تو را...
از پس پرده رویا...
حتی آنجا هم...
در معرضِ غرور میبینم
گفتی :
فقط، زیر سایهام گذر کردی
اما من برگهایم را برایت...
مدهوش بر زمین، میبینم
بگذار...
بگذار تنها، امشب را زنده بمانم
عهد میبندم که فردا...
خودم را سجده کُنان...
بر خاکِ عشقت ...نفس بریده، میبینم
*«هیشین» واژهایست از دل فرهنگ کردی،
به معنای آبی…
همان رنگی که گاه، به برکتِ دلتنگی،
به سیاهی میزند...
شیرین هوشنگی