دستم به غزل نمی رود مثنوی شاید کمک کند

دستم به غزل نمی رود مثنوی شاید کمک کند
سوار بر قایق نشد فراری را سوار بر کلک کند

ما کشتی نجات داریم و چراغ هدایتی
این بی ریای گریه به خون را به ضرب و کتک کند

برادران از دو مادر و اینچنین فدائیان راه حق
گر وفاداری خواهی برادی اینان بی کلک کند

ولایت از حسین به تهمت گرفتن روا نبود
مطیع خدا بود که یادش همچنان در آسمان و فلک کنند

عاقلی که به علم عرفانی اش حسین هنوز لب تشنه ایم
آبی اگر ننوشیم شاید نگاهی از آن علم به ما کَمَک کنند

ای عارفان شهره اینجا که به سر دادنش مبتلاست
آنکه از سر تا پا به شکر نشسته ته نشین آب دَهَک کنند

رندان بلاکش در این بزرگه نشسته اند ببین
در امتحان به این بزرگی که چنین صبر و شَهَک کند

غریبه وقت مهلت گفتن به نمی دهد تو بحر صبر
صبر را خوب و بدش در پیمانه ریزند وخدا اَلَک کند


اعظم زارع

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.