وای از روزی که گرگی عزم سلطانی کند

وای از روزی که گرگی عزم سلطانی کند
در نبود شیر و ببر، فکر زمستانی کند
رنجش و نامهربانی را کند افعال خود
وای از روزی که با کفتار، مهمانی کند
تاب ماندن از تمام بیشه ها خواهد گرفت
آهوان، آواره ی اعمال پنهانی کند
هرج و مرج را هدیه آرد بر زمین و آسمان
گرگ بی وجدان تمام، گله زندانی کند

گر تهی گردد، جنگل از نژاد شیر و ببر
دور نیست از انتظار، روباه شیطانی کند
زخم بندد بر وجود پیر و برنا بی جهت
هر کلاغی زین جهت، دعوای حکمرانی کند
تاج جذاب است فقط بر یال و پیشانی شیر
ورنه بی غرش کدام ابر، قصد بارانی کند

منصور نصری

صبح آمد و بوی نانوایی با بوی تن تو درآمیخت

صبح آمد و بوی نانوایی با بوی تن تو درآمیخت
ای نان گرم زندگی من
ای عسل ناشتای روح من
دست هایت را بگستران
تا روز را با تو آغاز کنم
صبحت خوش......
عشق من.......

حسین گودرزی

در نقشه‌ی جغرافیای تن تو

در نقشه‌ی جغرافیای تن تو
کویرِساعتِ دوازده را پیدا کردم
و با زبانِ تشنه ا م کوچه‌پس‌کوچه‌های وقت را
برای رسیدن به چشمه‌ات پیمودم


حسین گودرزی

چه بی اندازه غم دیدم

چه بی اندازه غم دیدم
درشتی ها که بشنیدم
من از تک شاخه ی هستی
فقط اندوه و غم چیدم
گلم پژمرد در سختی
کران رنج و بدبختی
به خون آلوده شد رختم
درآور از تنم رختی
که خون شد سهم این عاشق
که از معشوق میخواند
چو منصور از پی معشوق
ذکر از شوق میخواند
رها کردند یارانم
به امید بهارانم
ز خشکی قطع شد امید
از انبوه بارانم
چه شبها تا سحر مردم
دمار از غم در آوردم
چنان دنبال مرگم که
تو گویی من سر آوردم
پی غمخوار میگشتم
پی دلدار میگشتم
همه عالم چو گلها و
منی که خار میگشتم
در اوج بی کسی بودم
چه بی حد راه پیمودم
تمام پای من تاول
که اشکم دید معبودم
من از نسل غم و دردم
بدون ذوق سر کردم
ز من نسلی نماند، هرگز
که با او باز برگردم
من آن ختم حیات هستم
که عمری بی نشاط هستم
دلم عمری عدم میخواست
اما هستم و هستم


دانیال علی پناهی

طواف به دور کعبه گشتم و گفتم خدا خدا

طواف به دور کعبه گشتم و گفتم خدا خدا
من را نکن ز خانه خوب و خودت جدا

شیطان شنید حرف شگفتی شدش به شعر
شرمت نمیشود که شدی شر ،ز ما جدا

عمری رفیق شفیق من بودی و طریق
طی الطریق با من و اینک تو با خدا


صد نوع گنه تو هزارباره کرده ای
من یک گنه و شدم از خدا جدا

سید حجت اله طباطبایی

عشق، آتشی‌ست که

عشق،
آتشی‌ست که
لب‌ها خاموشش نمی‌کنند
پیوندی‌ست در آغوش
بی‌واهمه از زمان.


سیدحسن نبی پور

دستان عاشق من شوق غزل ندارد

دستان عاشق من شوق غزل ندارد
حرفیست زین معما گویا بدل ندارد

ما زادگان مستیم از کوی باده نوشان
گویی به عشقبازی شوق جدل ندارد

فرهنگ مستی ما بفروخته جام هستی
گویی که جام هستی رنگ عمل ندارد

از میوه درختی ما را به خاک دادند
گویی که جام هستی میل خلل ندارد

در خانقا که رفتیم جز بزم عشق ندیدیم
گویی که بزم عاشق عزم زول ندارد

دریا مگر که عالم بسته به نار مویی
کین کامروا جهانی دیگر مثل ندارد

سیاوش دریابار

در انتظارِ آمدنت،

در انتظارِ آمدنت،
چشم‌به‌در مانده‌ام،
چشم‌به‌راه مانده‌ام،

آن‌قدر مانده‌ام
که چشم‌هایم
دیگر چشم نیستند،
دریا شده‌اند.

آبی شده‌ام،

آن‌قدر آبی
که دیگر چشم نیستم،
خودِ انتظارم.

طیبه ایرانیان