در میان کسانی که باید خانهام باشند،
احساس میکنم
دیوارها از من بلندترند.
اطرافم چهرههایی آشناست،
اما چشمانشان
انگار پنجرههایی رو به کوچههای بسته است.
کلماتی که میگویند
مثل ظرفهای خالی بر میز میماند،
پر سر و صدا،
بیمزه،
بیگرما.
میخندند
اما خندهشان مثل پردهایست
که نور را پنهان کرده،
نه روشن میکند،
نه آرام.
من میانشان
مثل درختی بیبار ایستادهام،
شاخههایم میلرزند،
ریشههایم در خاکیاند
که دیگر نمیبارد.
دستهایی که روزی پناه بودند،
اکنون حسابگرند،
نگاههایی که روزی مرهم بودند،
اکنون عبور میکنند،
انگار هرکس
تنها سایهی خودش را میبیند.
دلگیرم،
نه از دنیا،
که از همین نزدیکان،
از همین قدمهای آشنا
که گاهی صدایشان
به سکوت شبیهتر است
تا به مهر.
از این فاصلههای کوتاه
که در دل،
بیانتهاست.
با خودم میگویم:
آرام باش،
بگذار نبینند،
بگذار نفهمند.
شاید روزی
از میان همین جمع،
یک چشم بیقید،
یک لبخند بیحساب،
یک دست بیتظاهر
راهی باز کند
به دلِ بستهام.
و درست در همین آشوب،
میچرخم و نگاهت میکنم،
تو که آرام
مثل سایهی درختی در ظهر تابستان
کنار من ایستادهای.
حضور تو
تمام دلگیریها را نرم میکند،
تمام سردیها را خاموش.
عشق تو
چیزیست که میان این همه فاصله
جهانی کوچک و روشن میسازد،
جهانی که در آن
حتی اگر همه دور باشند،
من تنها نیستم،
چون تو
ایستادهای،
بیهیاهو،
اما تمامقد.
عقیل چاملی
اگر تمام ستارهها بنویسند "دوستت دارم"
باز هم برای گفتن به تو
کم میآورند.
حسین گودرزی
ای بهترین زیبای این دنیا خداحافظ
چشمانت از یادم نرفت اما خداحافظ
در قلب من تا آخر عمرم تو خواهی ماند
در هر کجا باشم و یا هرجا خداحافظ
هیچ آدمی جای تو در قلبم نمی گیرد
تنها تو هستی در دلم لیلا خداحافظ
قسمت نشد یک لحظه دیداری کنم با تو
ای کاش می دیدم تو را یک جا خداحافظ
شرمنده هستم تا همین جا می توانستم
من خسته هستم دیگر از رویا خداحافظ
از بس به دنبال تو گشتم بین هر رویا
گم کرده ام باور بکن خود را خداحافظ
تنها بخندی هم برای من همین کافیست
آنجا بخند و خوش بمان تنها خداحافظ
چیزی ندارم قابلت باشد ولی جان را
خواهی بیا تا من کنم اهدا..خداحافظ
سعید غمخوار
کلاهی نهادی ز نوع دو گوش
کلاه سخت باشد رود تا دو گوش
..
کلاه عیب سر را بپوشد ولی
گهی زمزمه میکند زیر گوش
..
دو گوش کلاهت بچرخان کمی
که یادش بمونه نگوید به گوش
..
کلاه خود رفیقی است نامطمئن
گهی کار را می زند پشت گوش
..
کلاه می نشیند به سر راست راست
کلاه ایستاده کمی فال گوش
..
کلاهت بکن قاضی راز پوش
به هیچ کس نگوید راز مگوش
..
چه زیبا کلاهی برازنده است
چو تاج سلیمان نشانی به روش
عبدالنبی اکبری
اسمَت...
پلاکی بیصداست
بر درِ خانهای
که من در آن
با یاسهایِ تنهایی
سکوت مینشانم.
گنجشکی خشکید
در چشمهایش...
از بس
که مرا
در انتظار دید.
و من
هر شب
جرمِ نبودنِ تو را
بر شانههایم
میکشم.
طیبه ایرانیان
کوچه پس کوچه های روستایی
می برد تو را به هر طرف که خواهی
میبرد تورا به سوی آرامش
نقطه ثقل میان. آسایش
بامهای گلی و دیوارش
خانه های دلی و ایوانش
دار قالی لذت نقش و نگار
حوض ماهی رنگ آبی در بهار
بوی نان مادرم در آن تنور
می رسد همراه صبحانه وفور
پدرم گرم تلاش و کوشش
میکند آرد ز گندم جوشش
تک درخت؛ روییده در پایین ده
جای بازی جای خالی کنج ده
بوی شالی می تراود از زمین
می کند سرشار من را انگبین
چون رسد پاییز در فصل درو
اهل آبادی همی پاشند؛ مَنهای ز جو
می رسد پاییز و می آید کلاغ
می نشیند بر سر تیر چراغ
از صدای غار غار هر کلاغ
یک خبر می آید از آن سوی باغ
فصل خرمالو و گردو و انار
فصل بادام و مویز؛ بوی چنار
بوی مهر آید برد تا عمق جان
قصه های عالی آن مهربان
مرد دهقان میکند دانه به خاک
تا که در فصلش بچیند پاک پاک
رود روستای ما پر آب است
این هدیه را خدا به ما داده است
بز و بزغاله و گوسفند بسیار است
الحق اینجا غم و غصه در خواب است
چون شود شب ستاره ها نزدیکند
بامها برای همدگر چون همسایند
خواب یک شب ز روستایم را
کی دهم من به کل دنیایم را
حسنعلی فرهادی فرد
کجا دانم کجا رفتم، که جز پرواز ننوشیدم
نه بر خاکم، نه بر گردون، که از آغاز ننوشیدم
گشادم بال در بیسو، رها در سمتِ بیمبدأ
ز خود برخواستم چون باد، که از آواز ننوشیدم
نه از پیمان زمینم من، نه در تقدیر دورانم
که پرّانم ز دنیایی، که یک پرواز ننوشیدم
ز هر آتش، رهم چون نور، ز هر شبنم، صفا دارم
نه بالی داشتم اما، چو شوقِ راز، ننوشیدم
جهان را چون حبابی دیدم و رفتم ز روی او
نه از قطره، نه از دریا، که از اعجاز ننوشیدم
بگو فاضل به پرهیزان: من از پرواز مستم هنوز
که این مستی، نه از بادهست، که از پرواز نوشیدم
ابوفاضل اکبری
عزیز سفرکرده ام
تمام جاده های عبورت
سرخ اند از انتظار
چشم به راهت
تب آلود و بی قرار
روزهایم را
به سیاهی شب می دوزم
تا شب پره های مهاجر
مژده آمدنت آورند
سمیه کریمی درمنی