اگر به من نظرکنی، ای که تویی خدای من!
سبز شود جهان من، باغ شود سرای من
ای همه ی وجود من! بی تو دگر نمی شود
هیچ نرو ز پیش من، باش بمان برای من
با تو جوانه می زنم، با تو شکوفه می کنم
بی تو مباد یک دمی، آب بریز به پای من
من که گرفتار توام، فاش بگویم که چه ام
اسیر یک نگاه تو ، بسته به تو بقای من
کشته ی مهرتومنم، تشنه ی عشق تو منم
ناز تو بر زخم تنم چو مرحم و دوای من
بی تو نگر چو مرده ام، بیا و زنده ام بکن
بانفس عیسوی ات، ایکه تویی شفای من
علی ناصری
به تنهایی ات ناکس راه مده
که شوی بازیچه هوسرانان
خانه ی دل جای مقدسی ست
بگذار بماند برای جانان
آنکه سهم دل توست می آید
هیچ غمی دردلت نخواهدکاشت
تورا جای همه روزگارانی
که تنها مانده ای دوست خواهد داشت
وحید مشرقی
درگیر نگاهت شده چشمم که نجیب است
زنجیرِ نظر بازیِ تو بس که عجیب است
فریادِ نگاهم به نگاهت شده رسوا
لبهای نگاری که به سرخی، مثِ سیب است
تصویرِ تو هر جا که من از درد برنجم
مانند شفا از نفسِ گرمِ طبیب است
من ماندم و حسرت به دلی در غمِ ممنوع
معشوقه چرا مست، در آغوشِ رقیب است!؟
چشمک زدنت گر چه مرا در هوس انداخت
میدانم و درگیرم و این حربه فریب است
در آتش عشقت همه عمرم به هدر رفت
هم آخرتم سمت تَفِ دوزخِ شیب است
در دل گله ای نیست به زیبایی و حُسنت
درگیر نگاهت شده چشمی که نجیب است
محمد جلائی
من کز بی کسی بر دنیا
تنهایی را همدمِ خود کرده ام
از خستگی های تنم گویا
هر شلوغی را بر خود تباه کرده ام
یاد نمی آیدم که شوم جویا
احوالم بعد از این بغضِ سنگی
تو خود بینی درین طوفان و دریا
با این دل چه ها کرده ام
گوید مرا قلبم ، سبز می شویم آیا
گویم این سرما را خود به جانم کرده ام
از صبحِ سپید و عشق و آن همه رویا
دل سپردم بر شب و خود را فدا کرده ام
میخواستم چون درختی سبز و والیا
زندگی باشم و حال زندگی را رها کرده ام
میخواستم تکیه گاهی محکم و آریا
سخت باشم و حال بر دلم جفا کرده ام
روزگار را ندیدم جز دروغ و ریا
آری من همانم کین روزگار را بر فنا کرده ام
محمدعلی ایرانمنش
من مرگ را دیده ام
روباه سفیدی بود
که تو او را
دربرابر چشمهایم می بوسیدی
و خون می چکید
از رگهای بریده ی گردنش ...
#دنیا غلامی
کنار پنجرهٔ کافه، دلم هوایت شد
هوای خیسِ غروب و غزل روایت شد
نگاهِ خستهٔ تو مثل خطِ باران بود
به روی شیشهٔ دل، شعرِ من حکایت شد
صدای خندهٔ تو مثل چای داغی بود
که خستگیِ شبِ من به یک نگاهت شد
به روی صفحهٔ گوشی، هزار بار نوشتم
که بیتو زندگیام نیمهٔ حکایت شد
تو رفتی و همهٔ کوچهها غمآلودند
دلم کنارِ همان نیمکت، حمایت شد
عبدالهادی کریمیار
چه بیهوده ز خوابِ خوبِ شیرینم شدم بیدار
پس از بیداری، از هرچه به غیرِ عشق، گشتم بیزار
بهاری بینسیمِ وصل، بر دل، چون خزان افتاد
ز رویت گل نداده، شد گلستانم همه بیبار
شرابِ چشمِ تو، در ساغرِ جان، شعلهای افروخت
که بیتابی، به جان آمد، شد از صبر وُ سکون غمبار
جهانم بیتو، طوفان است وُ من کشتیِ بیلنگر
تو فانوسِ شبِ تارم، پناهِ ساحلِ پندار
امین ،بینامِ تو هرگز، نسازد بیتِ شیرینی
که شیرینیّ غزلها هست از یادِ تو، ای دلدار
محمد امین نژاد
روزی آمد،
تماماً زیبایی.
خورشید میدرخشید،
ابرهایِ تیره
ناپدید شدند.
جهان،
رویایِ خویش را
با خورشید قسمت کرد.
مردم،
شادی را ـ در رقصِ دستان ـ
و عشق را ـ در تارِ مویان ـ
لحظه به لحظه
به نمایش آوردند.
و عشق،
رقصیست
در ثانیههایِ زندگی.
و من،
در میانِ این همه شادی،
نه تو را،
که خودم را
در آغوش خواهم یافت.
طیبه ایرانیان