گریه هایم را فروختم
هزاران بار سودا خریدم
و
هنوز وقتش نشده هزاران را بشمارم.
بارهایم در سفر سبک بود و کوتاه
زمستان بود.
عشقی داشتم درباران به همراه
جاده های برفی، سرد نبودند
و
کوه های خالی از همه چیز
بهانه ای بودند برای شمرده تمام دقایق،
برای رسیدن به مقصد تو.
تویی که بوی ترنج میدهی و کاج.
تویی که بوی ماهی چشمت
شناکنان
خط بعید تا کرانه های لبت را مست میکندم.
هادی حاجی زاده
هرآنچه سخن گفتم
باور نکردی
کلام عاشقانه
برایت سرودم
به قاموس فراموشی سپردی
درد هجران را
برای تو خواندم
ناگفته خواندی
زمانی که سخن می میرد
هزار آرزو آتش می گیرد
هزار غصه در سینه
حبس میشود
هزار راه رفته
در آغاز می ایستد
دل به رنج دیدار دادم
افسوس نگاهت
را از من ربودی
شاید آن زمان
سخن از دنیا رفت
و یاد آن ایام شیرین
در ماتم ماند
سخن عاشقی جان داد
و اگر فاش میشد
و معشوق نمی پذیرفت
مرگ کلام را رقم می زند
صحبت یار با اغیار
جان عاشق را می ستاند
سبوی بشکسته
خاطرات قرار مستانه
مرا مبهوت میکند
چرا دیگر سخن من
نفس نمی کشد ؟
انگار زمان خاموشی
روزگار عشق پرستی
رسیده است
تار و پود
مهر ماه
نخ نما گشته
شب بی طلوع ماه
سرد است
غروب بهار
در پاییز زرد
آشکار شده
دیگر نخواهم ماند
در این چند سطر مابقی
شاید قلم هم بمیرد
و سخن دگر بار
جان بسپارد
حسین رسومی
رفتی و از غم تو شاعر و دیوانه شدم
خسته از درد جهان گشتم و ویرانه شدم
باختم دل به تو و سوختم از آتش عشق
همچو شمعی شدی و دور تو پروانه شدم
هدفت بود مرا شیفته ی خود سازی
من خمار تو شدم راهی میخانه شدم
این جهان بی تو شده حسرت و تنهایی و درد
همچو ابر آمدم و گریه ی مستانه شدم
غرق اندوه و غم تو گذراندم ایام
من که بی ماه رخت این همه دیوانه شدم
بوسه بر خاک قدمهای تو زد "نوری" شعر
خوش به حالم که چنین همدم جانانه شدم
آرمین نوری
خدا میداند چگونه با هر بار دیدن تو
جهان از نو متولد میشود
من تشنهای که از چشمهی عشق تو سیراب میشوم
و در آینهی چشمانت، بهشت را میبینم
حسین گودرزی
با زبانهای شیرین
قحطی شعر را به سخره میگیرند
در نگاهشان آتش گرسنگی است
اما لبهایشان
پر از وعدههای بیحاصل.
سیدحسن نبی پور
طنین نگاهت...
زلزلهایست
در سکوتِ تنم.
لبانت...
آتشزنیست
که بهشت را
به خاکستر میکِشاند.
در آغوشت...
لحظهها را
به قیمتِ جهنم
میخرم.
بوسهات...
مهتابیست
که سپیده را
از شرم،
میلرزاند.
تو...
بارانِ پنهانِ
رازهای منی...
و من،
در هر نفسِ تپیدهات،
غرقم...
در آتشِ بیپایانت.
سیدحسن نبی پور
آغوش تو زایش است،
شکفتنِ عشقی در خواب سنگین،
و انگشتان من، نطفهای که در سکوت
میجستند پوست تو را،
زبانِ بیکلامِ آتشینِ لمس.
سیدحسن نبی پور
نگو با من ز دنیا، کان خیالِ خامِ ویران است
نگو با من ز فردا، دل در آتش مانده عریان است
نه در آیینه پیدا بود، نه در فانوسِ افلاک
تو آن نوری که پیش از نور، در خلوتگاهِ پنهان است
جهان در پردهی وهم است و ما بیرون ز پنداریم
کجا شب؟ کِی سحر؟ آنجا که ما را نام و عنوان است
من از سدره گذر کردم، نه با پروازِ جان خویش
که هر پر بر تنم افسوسِ یک روزِ پریشان است
تو را دیدم، نه در دیدن، نه در معنی، نه در صورت
تو آن صوتی که هر خاموش را لبریزِ طوفان است
نه فاضل را توان گفتن، نه شرحِ او به جا ماندست
که در گمگشتگی، صد مرتبه آگاهتر از آن است
ابوفاضل اکبری