این کشتی از آن روز که شد عاشق امواج
سکّان دلش را تپشی برده به تاراج
بر دام دو چشمان پُر از باده ی نابت
بنگر که ، چه مظلوم گرفتارم و محتاج
آن دم که به وهمم بکشم شانه به مویت
ای کاش مرا غرق کند این شبِ موّاج
شاید که ندانی تو ، ولی تیر جفا را
بر قلب ترک خورده ی من کرده ای آماج
اغیار اگر عیب کنندم چه غم ای دوست!
جانا تو چرا سنگ زدی بر منِ حلّاج؟!
علی نصیری
خیره به آیینه به خودم برمیگردم
نه چهرهای، که تاریخِ زندهای از من؛
در گذشتن از سالیان سال است و
همچنان در پوستِ امروزم نبض میزند
فصل نخستین ام را به یاد دارم
آن روزهای آفتابی که عطر گلسرخ میدادند
و خندههایی که مثل پرندههای کوچک،
بر شانههایم مینشستند.
آن روزها هنوز در گوشهای از حسرتم میخوانند
آن شبهای بلندِ بیستاره که سایهها درشان ریشه دوانده بودند
و دلم مثل کاغذی چون از جنس برگ های خزان ...
، آن سالها هنوز در سیاهی مردمکهایم خوابیدهاند.
آن آدمانِ گمشده که عشقشان مثل سمّی شیرین بود
کسانیکه دلم را به سوی خود کشیدند،
اما نیمههای من را
در کوچهباغهای خاطراتشان رها کردند.
و ، آن نیمهها هنوز در تنهاییام نفس میکشند
دیدم کسانی که ناخواسته به جای خالیام برمیگردند،
چون طوفان باد ، به درِ خانهای خالی میزند
و صدایِ هیچکس را بر نمیگرداند.
هنوز در سکوتِ پاسخهایم میچرخند.
و هر آنچه چون برگ ریزان از میان
حقیقتهایی دیروز که
با امروزشان در ستیز ایستاده اند
دیدم تکرارِ تاریخِ زندگیام را در بازتابی از آیینه
آن چرخهای که هر بار با نامِ تازهای دوباره برمیگردد
و من، همچنان در میانِ این کلمات، گم و پیدایم
خاطراتی که شاید نامشان سرنوشت باشد
بهاره حکیم نژاد
نقاب از صورت و رویش برانداخت
مرا دید و نگاهی کرد و نشناخت
گمان کرد او که من بیگانه هستم
به راهم صد کلوخِ فتنه انداخت
کُلون در ببست و گفت برگرد
مرا دیوی برای ذهن خود ساخت
بر اسبِ سرکشِ کبر و غرورش
نشست و روی گلزار وفا تاخت
بگفتم یاد یاران را به یاد آر
بِبُرد ابرو به بالا خیره بُگداخت
سراپا شعله شد تا من بسوزم
شدم آبی منو او زندگی باخت
فروغ قاسمی
دانه های اشک چشمت
چه زلال
چه لطیف
همچو مرواریدهای سفید دم بخت
چو عروس.
عروس اشک هایت را
می بوسم اما
گریه نکن.
تو بیفتی
دستانت را می گیرم
دستان تو چه پاک
چه شجاع
چو دو بال فرشته های آسمان
اما
تو نیفت.
دل من
گل من
شاخک نازکک دلبرک زیبایم
تو و غصه؟
تو و درد؟
ناله نکن.
می دانم
می دانم.
آنسو گرگ ها در کمین
این سو رفقا غرق کین
از آسمان
جای خدا
صدای درد
از زمین
دیو سیاه.
اما
اما
گل من
گریه چرا؟
بودن تو
می ارزد به شب سیاه.
ای برق آن چشم سیاهت
خود ماه
گریه نکن.
نه تو نه
گریه نکن.
نه تو نه
ای وجودت نور روز
ای دو دستت شاخ سرو.
گریه سزای دل ماست.
تو بخند
تو برقص
تو اما
برای این دل سیاه
گریه نکن.
سحر غفوریان
مادری را در میان کوچه سیلی می زنند
پیش چشم کودکش بر گونه سیلی می زنند
درب بر پهلو ، مسمار در سینه فرو
قد کمان بر قامت وارونه سیلی می زنند
آه دخت نبی از امتش دیده جفا
حتم باور نیاید اینچنین دردونه سیلی می زنند این جماعت با گل و بوستان دارد
دشمنی وز عداوت بر گل و بر خوشه سیلی می زنند
چند روزی بیشتر نگذشته از داغ فقدان پدر داغ بر داغ لاله ی واژگونه سیلی می زنند
بسته دست شوهر و ریسمان بر گردنش بس لگدمال بر خرمن سوخته سیلی می زنند
آن چه این نامردمان کردند کافر هم نکرد وحشیان با بی حیایی بر جای بوسه سیلی می زنند
بشکند دستی که بر رخسار ماه آورد خسوف
آخر این نامردمان مردونه سیلی می زنند؟!
محمد ابوالفضلی
پاهایشان هنوز ضربان زمین را میجوید
چشمهایشان
در کویر ستونهای شکسته
حافظهٔ سبز را ورق میزند
جنگل
تبدیل به یک سؤال بلند شده بود
که از سکوت شروع میشد
و به هیچ ختم میشد
مریم نقی پور خانه سر
به ناگهان
تو آمدی با بارش بی دریغت
برمن باریدی
تو آمدی در ذره ذره ی من
تو آمدی و درون من از تو پر شد
تو آمدی و من به ناگهان نگهبان گنجینه ی یاد تو شدم
تو آمدی و تن من می خواهد
مثل امواج صدا در هوا
مثل قطره در دریا
مثل خون در رگ ها
در تمامی تن تو پخش شود
ای مرا سرشار
ای مرا لبریز
ای مرا .....
تو آمدی تا .....
و عشق این گونه می آید
یحیی رشیدی
هر نفس این چرخِ گردون شادمانَت میکند
گاهگاهی با غمش برگِ خزانَت میکند
بوسهای از بادِ فروردین دهد صبحی به تو
باز سرمایِ دیاش در استخوانَت میکند
دل اگر در خویش بندی، آسمان نزدیکتر
ورنه این گردابِ عالم بیجهانَت میکند
آنچه میبینی نمانَد، گردشِ دوران ببین
خندهی فردا غمِ دیرین به جانَت میکند
آتشی پنهان به سینه دارد این گنبد، بلی
گاه با صبر و سکوتش داستانَت میکند
خواب و بیداری دو رویِ یک سَریرِ چرخِ کج
گاه هم بیگفتوگویی، بیزبانَت میکند
قدرِ لبخندِ کنون دان، با دل و جان پاسدار
چون که فردا تلخکامی در دهانَت میکند
فکرِ فردا را مکن؛ امروز را دریاب دوست
آنچه در دیروز مانده، پاسبانَت میکند
این قفس را بشکن و پرواز را آغاز کن
تا ببینی شوقِ هستی جاودانَت میکند
دستِ تقدیر است و بازیهای پنهانش که او
گاه خاکِ راه و گاهی آسمانَت میکند
مهرداد خردمند
من دلم میخواهد
نردبانی بزنم تا خود ابر
بروم تا خورشید ،
خوشه ای نور بچینم از ماه ،
نور را هدیه کنم
به شب غمزده چشمانت
سمیه کریمی درمنی