| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
مادری را در میان کوچه سیلی می زنند
پیش چشم کودکش بر گونه سیلی می زنند
درب بر پهلو ، مسمار در سینه فرو
قد کمان بر قامت وارونه سیلی می زنند
آه دخت نبی از امتش دیده جفا
حتم باور نیاید اینچنین دردونه سیلی می زنند این جماعت با گل و بوستان دارد
دشمنی وز عداوت بر گل و بر خوشه سیلی می زنند
چند روزی بیشتر نگذشته از داغ فقدان پدر داغ بر داغ لاله ی واژگونه سیلی می زنند
بسته دست شوهر و ریسمان بر گردنش بس لگدمال بر خرمن سوخته سیلی می زنند
آن چه این نامردمان کردند کافر هم نکرد وحشیان با بی حیایی بر جای بوسه سیلی می زنند
بشکند دستی که بر رخسار ماه آورد خسوف
آخر این نامردمان مردونه سیلی می زنند؟!
محمد ابوالفضلی
ساقی ما، گره از زلف یار باز نکرد بر زخم سینه ز مداوا دستی دراز نکرد
در آتش بی مهری او جگر بسوخت دریغ پنهان شد و به دیدن ما بر گ و ساز نکرد
او را اشارت و پیام و انابه ،افاقه نشد بهرش جان سپرده و او یکدم نیاز نکرد
بارها مرا، کعبه آمال خود نام برده بود یکدم به سوی کعبه دل قصد نماز نکرد
ما را، امیدنسیمی وزیدن ز کوی تو رخ را نهان نموده و یک لحظه ناز نکرد
هرگز نشد میسرم کجا سکنی گزیده بود یک راه بلد مرا مطلع از این راز نکرد
مردیم تشنه لب،تا که ببینیم روی یار
قفلی به درب سینه نهاده بود و باز نکرد
محمد ابوالفضلی قمصری
حال و روز مردمان از ظلم دنیا حاکی است
بین این نامردمی ها هست و عین پاکی است
این یکی با پیرهن زربفت ،جامه برتن از حریر
آن یکی لختست و عورسرتاسراو خاکی است
این یکی بیکار و مقروض، برباد داده آبرو
آن یکی صدشغل دارد، کار او هتاکی است
این یکی هفت آسمان را یک ستاره ره نبرد
آن یکی با رابطه سر مست در بی باکی است
بس دویدیم ،عاقبت هم ره نبردیم سوی او
آن جهان بینی زدستت پاره کفشی شاکی است
محمد ابوالفضلی قمصری