نور آمد و تمام سایهها را در خود فرو برد
چون مهتابی که شبهای بیستاره را لمس میکند
و دل خستهام، که سالها در سکوت تنهایی گیر کرده بود،
از سنگینی زمین رها شد.
نفس کشید و بادِ امید در جانم وزید
هر غم را چون برگ پاییزی به زمین سپرد
و زندان سرد تنهایی، فرو ریخت
زیر لمس آرام دستهایی که جهان را دوباره آبی میکند.
او آوای صبح است،
که خواب را از چشمانم میزداید
و دل مرا به اوج میبرد،
جایی که فقط نور هست و آرامش،
و من، پرندهای در دستانش، آزاد از زنجیر دردها.
هر نگاه، شعلهای از عشق است
هر لبخند، آینهای از بهشت
و من، سرگشته میان تاریکی و روشنایی،
با او میآمیزم،
و دنیا دوباره زندگی میشود،
با هر نفس، با هر لمس، با هر شعلهی آرام.
الهه سعادت
طوفان در چشمانت
ستارهها را به رقص میآورد
و واژهها در میان نور پلکهایت
میمیرند و دوباره زاده میشوند
دستانت
بر شاخههای سکوت مینوازند
و جوانههای لبخند
چون آفتاب صبح در دشت خونین لبانم شکوفه می دهند
لرزش لبهایت
بوسهای میآفریند
هیاهویی نرم
که خواب من را
به باران نور ناپیدا میبرد
و تو
با نیمهباز چشمانت
جهان را
چون طوفانی در حبابهای زمان
در من میغلتانی
بمان…
تا سکوت،
در پناه خندههایت
تار نفسها را
با آهنگ رازآلود هستی
به رقص درآورد…
زهراامیریان
ماه من باش
تا روز تو در شب باشم
بهترین مرد دنیای توائم
به راستی ،کسی وابسته به عشق نباشد
از سی سال شادی مستی گریزان خواهد بود
حالا بنگر
با فنجانی قهوه،همین روزها
با برج زهر مار سفره آشتی را باز بازخواهم کرد
ذره ذره شیرین شده
قُوتش خواهم داد
تا همه به بیماری مُسری خوشحالی
بزودی گرفتار شوند
پیرهن غم را از تن بیرون کنند
منوچهر فتیان پور
دلم یارب عجب امشب حریمت را هوس دارد
پَرِ پرواز بشکسته، و مسکن در قفس دارد
زند سوسو، به هر سو تا که یابد ره به کوی تو
چو بلبل می زند چهچه، دلم بانگِ جرس دارد
سعادت گر شود حاصل شبی گِرد سرای تو
شرف یاب از کرم گردد، تمنای قبس دارد
صفا دارد، صفا و مروه و رکن حجر هر یک
بکن یارب نصیبش تا همین سامع نفس دارد
مدینه گنبد خضرا و هم خلد بقیع از لطف
رسان یارب هر آن کس را که در دل این هوس دارد
سید مصطفی سامع
تو از نسل گل آویشنی ،آرامش جانی
ضمیر ناخودآگاه منی در من نمایانی
نیازی چون نفس هستی،دلیل دلخوشیهایم
تسلای دلم را چون خودِ من خوب میدانی
تو با روح و تنم درهم تنیده هستی و هرگاه
پریشانی، پریشانم ــ پریشانم، پریشانی
صدای نم نم بارانِ آغاز بهاری تو
شبیه پرتو خورشید در برف زمستانی
تو را میبیند و غرق خجالت میشود مهتاب
به چشمت خیره شد خورشید لطفی کن نسوزانی
شراب شعر خیام و سماع مولوی هستی
همان شاخ نبات حافظی،شرح گلستانی
بیا که شاه بیت شعر من امضا شود با تو
خدا رو خوش نمی آید غزل را سربگردانی
هاله محمودی
صبح و بوی گل و عشق من و مهـر رخ دوسـت!
عطـر بِکرِ نــم این صبـحدم از سایه ی اوسـت!
در من ار هسـت دمی مَشـربی از شعـر و غــزل؛
جانم اندر هـوس و هسـتی اش آرام ونکوست!
مهتاب میر
دوست داشتنت
انقلابِ نرمی بود
در من
که نمیدانستم
دل هم میتواند
بیدفاع بمیرد.
سیدحسن نبی پور
گفت به اشارتی
بر آسمان شو
و بنویس نام خود را
بر تارک ستونی بلند
شدم و نگاشتم
چون فرود آمدم
دستش را گشود
و من با چشمانی
به پهنای حیرت
نام خود را
نوشته دیدم
بر فراز انگشتِ
اشارهاش
نادر صفریان