شب است و برف می بارد

شب است و برف می بارد
زمان ارام
به صحراها و کوهستان گهرباران
به نرمی می نشیند بر سر و دستم
چه نقاشی تک رنگی
زمین و اسمان برفی
سپیدی میزند چشمم
منم هستم
منم جزئی از این نقاشیم اینجا
تو هم هستی بیاد من
تو با من جزئی از ترکیب جادویی یک رنگی
به این نقاشی برفی و هر نقشی


علی اسدبیگی

تنهاییم را با تو قسمت کرده بودم

تنهاییم را با تو قسمت کرده بودم
من در جهانم با تو خلوت کرده بودم

جای نفس هایی که می آید به تکرار
بر عطر خوشبوی تو عادت کرده بودم

این آرزوی عشق خفته در دلم را
بیدار از رویای غفلت کرده بودم

شب‌ ها به بزم شور مهتاب عاشقانه
از چشم تو با ماه صحبت کرده بودم

با خود مرا از بند تنهایی رها کن
بی تو خودم را غرق حسرت کرده بودم

تا که رسانم دست این دل را بدستت
باز از اجل من کسب مهلت کرده بودم


سارا اسمعیلی

از چشم تو مست مست خواهم افتاد

از چشم تو مست مست خواهم افتاد
جان درکف و دل به دست خواهم افتاد

آرام دلم به چشم هایم بنگر
از بس که دلم پر است. خواهم افتاد

نیلوفر سلیمانی

من بد مزاجم...

من بد مزاجم...
ازتمام مزه های
ملس زندگی خویش
تلخی هارا ب مزاجم چشاندم
می دانم
می دانم، روزی ک تومی آیی
تمام مزاج ها
مزه شیرینی تَر راتجربه خواهند کرد
حتی این دختردیابتی

سمیه معمری ویرثق

ماهیان رفتند سوی دریاهای دور

ماهیان رفتند سوی دریاهای دور
قُمریان رفتند جانب آبی و نور

کرمها در پیله خود خفته اند
آهوان رفتند سوی سبزی و سرور

فکر بلبلها همه پیوستن است
غنچه ها در فکر اظهار حضور


هرکسی شد در پی اصل خودش
من تمنای تو را کردم مرور

جلوه ای کن،جلوه گاهت دیده غم بار من
تا شود روشن زِ تو دشت شعور

راه من آلوده با بوی شب است
روشنی بخشی تو بر راه عبور

عشق تو از مشرق قلبم دمید
خود تو بر صحرای چشمم کن ظهور

شعر من سر خطی از عشق تو بود
خود بخوان از دفترم دیگر سطور

مهدی عبداله زاده

یادِمان آرید هَر روز دائماً ،ای زندگان

یادِمان آرید هَر روز دائماً ،ای زندگان
نه فقط پنجشنبه یاد آرید از ما بندگان

دست ما از کُلِ دُنیا کوتَه آمد، ای دریغ
فاتحه خوانید و اخلاص بر یکایک رفتگان


میلاد کیخایی

به چشمِ خویش می بینم، چروکِ تیرهِ رخسار

به چشمِ خویش می بینم، چروکِ تیرهِ رخسار
سخن پژمرده می گویم، زِ سستیِ سَر و گفتار
ولی پنهان زِ چشمانم غروبِ سردِ پاییز است
همان گونه که پنهان اَم زِ خود، در سایهِ پندار
نه چشمِ دیدنی دارم نه گوش وُ هوشِ بشنیدن
زِدل رفته هوایِ عیش و نوش وُ حسِّ یارِ غار
اگر پشتم خم است وُ، زانوان در رعشهِ پیری
نمی خوانم حقیقت را، که کردم تکیه بر دیوار
چه غوغایی ست در جانم تضادِ نور و تاریکی
خدایِ دل نمی خواند، خطی از خامه ی افکار
چه شیرین ست این تلخی به کامِ حسِّ بیعاری
اگر چه زان ندیده کس، مگر خونِ دل و آزار
نبودم مثلِ سرداری، نه بر داری شدم ازعشق
و اینک حینِ بیداری، شدم بر جانِ خود سربار
اگر چه عشقِ پیری هم، تو گویی تازه روییده
نه می بینم نوا در تن، نه از معشوقه ای ایثار
مرا با دیدهِ ظاهر قضاوت می کنی ای دوست
نمیدانی که در پیری بسا حالیست، بس هشیار؟
تنم خاموش و لاکن در دل اَم حسّی دگر دارم
تضاد و ترجمانِ جسم و جان کرده، مرا بیمار
برو غافل، جوانی را به سر کردی ولی افسوس
شنیدی چیزی از پیری بلا کش، با کمی زنهار؟
شدم بیدار و از مقصودِ خود آگه ولی ای کاش
بداند آن که بعد از من می آید فرقِ عشق وُعار


امیر ابراهیم مقصودی فرد

بوسه زنم در کوی تو خاک در درگاه تو

بوسه زنم در کوی تو خاک در درگاه تو
لختی بیا ای مه جبین تا سر برم در راه تو

چون بی وفایی میکنی، محنت دو چندان میبرم
ای لاله ام،آلاله ام   افتاده ام در چاه تو

قلبی ندارد چاره ام از خار بی وجدان تـو
ارزد همه نیرنگ تو باری نگارِماه تو

ای تخم کین دندان مگیراین بخت گندم گون من
پنجه به بختم می زند نیرنگ آن روباه تو

رویم  چو زر از نشتر هجران تو ای زرنگار
پروانه ام،ای شمع من  غم دیده ای  در آه تو


یاسین شهنوازی