من در خیال خود قلم بر دست دارم

من در خیال خود قلم بر دست دارم
اندیشه ام پاک است، آنرا دوست دارم

من چهره ی معشوق خود زیبا کشیدم
گلچهره اش را با خط رویا کشیدم

من در تجسم از رُخش شعرها سرودم
خال و خطش را من به زیبایی سرودم


صدها غزل در وصف او من نغز کردم
حکم دل و دین خودم را نقض کردم

من روشنی را در نگاهش دیده بودم
گل بوسه ای را از لبانش چیده بودم

من زندگی را از برایش دوره کردم
ایام از کف رفته را نادیده کردم

من تا افق آن خط ابرو را کشیدم
چشمان زیبایش به سینه بر کشیدم

من قصه های هر سکوتش گوش کردم
از جام غمهایش به رغبت نوش کردم

من عمر خود را بهر عمرش وام دادم
در خواب خود اندیشه اش را کام دادم

هر روز خود با یاد ای طی میسپارم
او را به دستان خداوند میسپارم

من موی او را بر جهان خود ندادم
یک تار مویش هست پیشم من ندادم

من در کنارش بودم و پیدا نبودم
میخواستم او را ولی شیدا نبودم

بی مهری او را به جانم دوست دارم
چون هر نگاه ریز او را دوست دارم

من با زبان شعر خوابم گفته بودم
شاید نداند او، ولی من گفته بودم

من نام یغما را از این رو بر گرفتم
چون تلخی بی مهری اش، در بر گرفتم

محمد مهدی سامی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.