ای که چشم هایت آفتاب

ای که چشم هایت آفتاب
بر من عاشقانه تر بتاب
دل بزن به عطر و بوی یاس
یاس بی تو می شود خراب
با خودت پرنده را ببر
زیر بال آسمان به خواب
آب را به خویش تشنه کن
تن بزن به شعله های آب
دست من رها مکن...بیا
زلف را رها کن و بتاب
در تراوش صدای توست
دسته دسته شعرهای ناب
زیستن بدون تو محال
عشق یک سئوال بی جواب
ساده تر بگویمت: دلم
با تو می شود فقط مجاب


سیدقاسم حسینی سوته

تسبیح تو گوییم که گویا وخموشی

تسبیح تو گوییم که گویا وخموشی

سرمست تو هستیم که هشیار و به هوشی

ما نقش ونگاریم و جهان پرده ی منقوش

تو پرده بسازی و بخوانی و بپوشی

دانای سبب سازی و بینای سبب سوز

یعنی که تویی علت هر جوش و خروشی

مسکین نرود از در و درگاه تو نومید

شاهی , به گدایان نکنی فخر فروشی

لاقید اگر از جام تو نوشد همه ی عمر

بر جان بخرد عاشقی و خانه بدوشی

سرگشته ی خود را ره ابرار نمایی

دیوانه ی خود را خُم اسرار بنوشی .


اسد زارعی

یاد باد آن شب

یاد باد آن شب
از سبویِ سینه ات
چنان شدم سیاه مست
که میانهٔ نجوایِ حزینمان
آویختم از اشکِ عشق
گردنِ رعنایت را بلورین خوشه ای
دگر در کمند زلفت
عقلم اسیر وُ در مَیِ لعلت
بس بی رنگ گشته ایمانم
که از این مخموری
همه در چشمانِ تو بینم خوبِ خدا را

علیزمان خانمحمدی

کلماتم را در جوی سحر می‌ شویم

کلماتم را
در جوی سحر می‌ شویم
لحظه‌ هایم را
در روشنی باران‌ ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌ دغدغه بی‌ ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و‌ هامون
با تو بی‌ پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون


محمدرضا شفیعی کدکنی

قهوه ی چشمان تو در قوری دل دم کشید

قهوه ی چشمان تو در قوری دل دم کشید
دست احساس من از دستان تو مرهم کشید
مرده ای بودم که جان دادی مرا با مهر خود
ناز شستش باد احساسم , تو را همدم کشید


رضا بهادری

از ماه بگویم؟

از ماه بگویم؟
پیشترها گفته اند
از گل؟
آه …
یا من دیر شاعر شده ام
یا تو بیش از حد زیبایی

بهرام محمودی

هـر کجا و هـر زمـان آیاتِ حق

هـر کجا و هـر زمـان آیاتِ حق
بر تو چون درسِ هدایت میدهد
گـر بـه نـاحق پـا گـذاری بر زمین
این زمین فـردا شهـادت میدهد

سلیمان ابوالقاسمی

به هرسو که مینگرم رخ زیبایت مراد عشق من است

به هرسو که مینگرم رخ زیبایت مراد عشق من است
ازهر رهگذر که میگذرم رد پایت نشان من است
توازکدامین تبار یاران تک سواران بی رقیب میایی

که صدهزاران سواره لشکر بسویت روان من است
نگویمت به نزدم بی اختیار و با زور واجبار بیا
زبان وجان کلامم تورا می طلبد این توان من است
به تقدیرم کردمش اشاراتی از فال تو و پرسیدم
بگفت در طالعت دیده شده او پس ازآن من است.

هیرو رضایی