تو را می خواهم ای افسانه عشق

تو را می خواهم ای افسانه عشق
بخوانمت از دل, یگانه عشق
نگاه پر تب و تاب چشمانت
مدهوشم می کند, پیمانه عشق
شراره دستانت, آتش احساسم
زیباست لغزش بی شرمانه عشق


مریم_سپهوند

چنانت دوست می‌دارم

چنانت دوست می‌دارم
که هرگز در نگاهم , دست‌هایم
بوسه‌ام , آغوش بازم
سینه‌ی پر درد و رازم
این دل خون گشته‌ سازم
یا جهان نغمه‌پردازم ...
غیرٍ نام تو ,
در گوش جانم نیست...,
وایٍ من!؛ هر لحظه می‌بینم , که ٫٫آنم٫٫ نیست!

برای روزٍگار‍ٍ خوبٍ پایانٍ جدایی‌ها
تپش‌ها , پای‌ها , سویت دویدن‌‌ها
تو را پیوسته از نزدیک دیدن‌ها, شنیدن‌ها
برای با تو از احساس و از اندیشه , چیدن‌ها

برای خنده و شلاق گیسویت که بر ابرٍ پریشانی
رهایی را رها در باد
بر بال کبوتر , نقش می‌بندد,
برای من که پرپر می‌زنم
تا پیش من باشی...

برای تو!


حجت اله یعقوبی

من تو را به خوشبختی بدهکارم

من تو را
به خوشبختی بدهکارم
دِینم گردن دست های توست
پرویز صادقی

بِماند که هنوز شَبها بیقرارَت میشوم

بِماند که هنوز شَبها بیقرارَت میشوم
صدایت در گوشم میپیچَد
بِماند که هنوز وَقتی باران میبارَد
دِلم بَدجور میخواهدَت
بِماند که نَدارَمت

بِماند که هَنوز دِلم بَرایت تَنگ است
بِماند که نیستی تا آرامَم کُنی
بِماند که نِمیتوانَم از ذِهنم بیرونَت کُنم


همه یِ اینها بِماند در دِلم
تو فَقط خوب بِمان بَرایم
که هَمین برایِ نَفس کِشیدنَم
کافیست ....

ابراهیم_پارسا

چگونه سر کنم غیر از خیال تو دقایق را

چگونه سر کنم غیر از خیال تو دقایق را
شبی دور از نگاهت مژده های صبح صادق را

بیا تا از سر شب تا سحر با ناز چشمانت
بخوانم لابه لای نغمه هایم شور هق هق را

من از مرز جنون آباد دشت ابر و بارانم
نمی دانی مگر حال و هوای این مناطق را؟

برای هر وجب از پهنه ی اقلیم بی تابی
کبوتر می شوم پرواز پیغام شقایق را

صبوری چاره و درمان درد بیقراران نیست
نمی فهمد کسی نبض و صدای قلب عاشق را

چرا این مردمان مست لایعقل نمی فهمند
صدای روزگاران خلایق هر چه لایق را

من از هر صفحه تاریخ جا افتاده فهمیدم
که عذرا بر نمی تابد نگاه درد وامق را


علی معصومی

صبحم از تابش خورشید رُخَت می‌شود آغاز بیا

صبحم از تابش خورشید رُخَت می‌شود آغاز بیا
تا بگردد سحر این شام غم‌انگیز دلم باز بیا

عشق, رازیست که جاری بُوَد از چشم تو تا سینه‌ی من
با نگاهت بِشِکَن بر دلِ من حسرت این راز بیا


شمع و اشکم, من و دفتر, به قلم جوهر سرخی ز فراق
می‌کشد این دل ویرانه ز چشمان تو صد ناز بیا

گرچه خون است ز هجران تو جانا, دل دیوانه‌ی من
یاد رویت به دلم, در دل شب مانده به پرواز بیا

دلبرم! شاعر چشمان تو و مهر صدایت شده‌ام
طرح لبخند تو بر هر غزلم قافیه پرداز بیا

دست من نیست, به جز وصف تو را گر ننویسد قلمم
می‌کند عطر نفس‌های تو بر هر غزل اعجاز بیا


بی‌قرارت شده این شاعر و دلتنگ تو هربیت غزل
تا قراری بدهی بر من و بر شعر و دلم باز بیا

فاطمه محمدی

چون توکای غریب ومهاجر

چون توکای غریب ومهاجر
آواز حبس شده ی وطن را
برایم باز خوانی کن!
یاحرفی را نشانه کن
یا بالهایت را بتکان...
که بفهمم این مسافر غمگین, بهار است


سالار شمس