هرچه هم دور باشم و نباشد

هرچه هم دور باشم و نباشد
او نه تنها در ریشه‌ و خون
بیشتر از هرچه
در استخوانم رشد می‌کند


عبدالله_احتشامی

در او غرقم که در آیینه غرق گیسو افشانی ست

در او غرقم که در آیینه غرق گیسو افشانی ست
پریشان کسی هستم که درگیر پریشانی ست

تویی آن که رسیدن به وصالش یعنی آزادی
برای هرکه چون من در خودش یک عمر زندانی ست

همیشه تازه ای و دیدنت یک اتفاق بکر
شبیه رویت مهتاب در شبهای بارانی ست

مداوا می شوم وقتی که می خندی و می خندم
منی که راه رفع دردهایم خنده درمانی ست

بیا در دست من ها کن که هوهوی دم گرمت
وزیدن های باد گرم در عصری زمستانی ست

بیا و بی خیال منطقی بودن شو ایندفعه
که عشق و عاشقی همواره کاری غیر عقلانی ست

برایم نامی انتخاب کن

برایم نامی انتخاب کن
که راحت بخوانیم،
نام من سخت است انگار،
در دهانت خوب نمی گردد،
من با صدای تو من می شوم،
مرا بارها و بارها بخوان!
تا به فراموشی خویشتن دچار نشدم،،

فاطمه مصطفایی

در مکتب عشق

در مکتب عشق
ابر نگاهت
می بارد
نیازم را
بر آسمان شهری
که جا مانده
عطر تنت...


فریبا_سلطانی

دانه های برف نرسیده به زمین آب میشوند

دانه های برف
نرسیده به زمین آب میشوند
حتما نامت را درگوش هم زمزمه میکنند... اینها همه از عشق توست
میدانم
و دلتنگی حتما چیزی شبیه این ست...

آرزو هدایتی

می‌خواهم مثل تو باشم

می‌خواهم مثل تو باشم
یعنی زندگی‌ام را بکنم 
و دورادور دوستت داشته باشم
نمی‌خواهم عشقم به تو دست و پایم را ببندد
مگر چه چیزی را از دست می‌دهم ؟ 
یک مردِ بزدل را ؟
و چی به دست می‌آوردم ؟ 
لذتِ گهگاهْ در آغوشِ تو بودن را

آنا گاوالدا