قلم رقاصه ی شیرینی ست

قلم
رقاصه ی شیرینی ست
که می نگارد
از انتظار
نگاه بی صدا را
در لحظه های دلتنگی...


فریبا_سلطانی

در نیمکت زمستان

در نیمکت زمستان
هم نشین دل
می شود
پچ پچ یادت
گلخند عشق را
قاب می گیرد


فریبا_سلطانی

در اطلسی چشمانم جنجال می کند

در اطلسی چشمانم
جنجال می کند
خاطرت
بر ایوان دلم
حلقه می زند حسرت
در شهرِ فراموشی...


فریبا_سلطانی

زمان می ایستد

زمان می ایستد
در هیاهوی سکوت
مسافر دلتنگی
با چمدانی لبریز
از نقاب حقیقت...


فریبا_سلطانی

در مکتب عشق

در مکتب عشق
ابر نگاهت
می بارد
نیازم را
بر آسمان شهری
که جا مانده
عطر تنت...


فریبا_سلطانی

در سینه یِ روز موج می زند

در سینه یِ روز
موج می زند
عشوه ی لبهات
آن گاه
که چنگ می زند
بر جان
نفسهای مقدس عشق...


فریبا_سلطانی

می نشیند بر بام دل

می نشیند
بر بام دل
چکه چکه
بوسه از لبِ عشق
در شورش مقدسی
با عطر آغوش...


فریبا_سلطانی