-
نمی شد باورم هر گز تو بی مهرو وفا بااشی
دوشنبه 9 تیر 1404 11:54
نمی شد باورم هر گز تو بی مهرو وفا بااشی چنان زیبا رخان جانا تو هم صاحب جفا باشی سپردم بر تو دل چون فکر کردم با صفا هستی ندانستم که این اندازه باید بی صفا باشی از آن رخسار معصومانه ات خوردم فریبت را چو من پنداشتم باید ز نیرنگی جدا باشی ترا در بینِ زیبایان پسندیدم ندانستم تو هم باید چنین عاری ز هر لطف و عطا باشی گرفتارت...
-
بنوش از عصاره ی جاری در تنم
دوشنبه 9 تیر 1404 11:53
بنوش از عصاره ی جاری در تنم شاید مثل خودت از پیله ی صبرم پر بکشم به مقصدی آرام آنجاکه جهانش بوی صلح و آشتی می دهد. #مطهره احمدی
-
لرزه بر جان شفق یاد نگاهت چه قشنگ
دوشنبه 9 تیر 1404 11:52
لرزه بر جان شفق یاد نگاهت چه قشنگ چه بِروز دل بی تاب صدایت چه قشنگ یکنفس واژه خودش حرف فراوان دارد به دل شعر جنون کرده سِرایت چه قشنگ لیره و اشرفی و سکه کجا می دانند قدر الماس،خدا کرده خدایت چه قشنگ یاد آن روز که پَهباد دلم قفل نمود سمت رادار نگاه تو، هدایت چه قشنگ حمل بر بی ادبی نیست اگر گویم که بغلت امن و امانست و...
-
روزگار
دوشنبه 9 تیر 1404 11:52
روزگار جوهرم عشق و قلم روح من است دل پر از فریاد اندوه من است چشم من خون است ازاین روزگار تیشه ام صبرو زمان کوه من است. #مطهره احمدی
-
باهمه رنج و عذابی که در این دنیا هست
یکشنبه 8 تیر 1404 12:06
باهمه رنج و عذابی که در این دنیا هست نقش غمهای جهان هم همه جا پیدا هست عشق! با تو چه خیالی! تو که باشی با ما محفل شوق و طرب در دل ما برپا هست با تو تا منزل مقصود رهی نیست دگر خودِ مقصود تویی، قصدی اگر ما را هست هرکسی رو به تو آرد بد و خوبش نکنی لطف تو شامل حال همه ی دنیا هست هان ! پراکنده و هر جای مباش ای دل من با یکی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 8 تیر 1404 12:05
-
هر دانه گر به باورِ امید جان دهد
یکشنبه 8 تیر 1404 12:02
هر دانه گر به باورِ امید جان دهد روزی رسد که شاخه به بستان نشان دهد در خاکِ تیره گرچه خموش است و بیصدا اما چراغِ شوق، به دل نورِ جان دهد از ذرهذرهی هوسِ سبز گشتنش بنگر چگونه حوصله بر آسمان دهد آری، اگر امید درونش چو نور است روزی چو سرو، سایه به خلقِ جهان دهد دل را به یک نگاهِ یقین سبز کن عزیز کز چشمِ تو بهار، به...
-
قصه ها دارد دلم، عشاق را دل خون کند
یکشنبه 8 تیر 1404 12:01
قصه ها دارد دلم، عشاق را دل خون کند چون بگویم، چشم را جیهون کند هرکه با من همره و همراز شد واندرین ره، عاشق و دمساز شد درنمیگیرد کسش را آتش عشق و فراق تا دلش با خوبرویان محرم اسرار شد قصه ای دارم من از دوران خویش قصه ای از کودکی تا بخت ریش فال بینی اندرون خانه ای، مربگفتا که تو یک افسانه ای دل به دستش داده، کین افسانه...
-
السلام علیک یااباعبدالله
یکشنبه 8 تیر 1404 12:00
-
مار ا نبود جز غم ایام که زایل کردی
یکشنبه 8 تیر 1404 11:59
مار ا نبود جز غم ایام که زایل کردی با آمدنت مهر جوشان جوانی مایل کردی از بام زمین تا دامن هر دشت و دمن از یمن حضور خود همه شامل کردی دل آهی در گرو حال و هوای دیگری بود چون پا قدمت دید به دیده قابل کردی در پیشگاه توای ماه تمام قبله عشاق بعد از همه دوری همگی را تو سائل کردی هجران تو با پنجه جادوی خزان بود بدل ها با حسن...
-
گر که ماشینت بشوری روز بعد بارون میاد
یکشنبه 8 تیر 1404 11:52
گر که ماشینت بشوری روز بعد بارون میاد تو هوای صاف و بی ابر باز کمی بارون میاد گر که برق اندازیش خودروی خود را مثل برق بی صدا و رعد و برق باز هم کمی بارون میاد گر که در خشکسال بشوری خودروِ خود را تمیز چله تابستون تو گرما نصف شب بارون میاد آنقدر باران نمیباره ، بشوید خودرو ام قدر آنکه گل بمالد روی آن بارون میاد آن به...
-
بید زده است درخت بیدم را؛
یکشنبه 8 تیر 1404 11:50
بید زده است درخت بیدم را؛ مهمان ناخوانده، هم اسم. از جنون تا مجنون تنها یک حرف فاصله. از بید مجنون ماند تنها یک خاطره؛ گشته میزبان، مهمان ناخوانده شد جنون، یک رسم وامانده. نادیا دادفر
-
سرزمینی سبز و یک صبح فرح انگیخته
یکشنبه 8 تیر 1404 11:48
سرزمینی سبز و یک صبح فرح انگیخته با هزاران گوهرو یاقوت و زر آمیخته سرزمینی مردمانش باصفاو سخت کوش بی ریا و ساده و دانا و هم فرهیخته آسمانی صاف و خالی از همه غم ها و درد پاک یزدان برزمینش یاسمن ها ریخته آسیابان گندمش را آسیا کردو سپس آردها را بیخته بعدش الک آویخته آرزومندم که از آن تو گردد نازنین سرزمینی سبز و یک صبح...
-
عِنان از دَست دَر رَفت و دِل بی تاب را
یکشنبه 8 تیر 1404 11:46
عِنان از دَست دَر رَفت و دِل بی تاب را سَرکِشان سویِ دَرِ خانه یِ یار ارباب را لَعلِ سُرخِ لبِ مستش را چو من پیدا کنم خونِ اَشکَم گَر چِکَد دریا کُند مُرداب را حامی قهرمانی
-
بیـــــا بـــــا مهربـــــانی ســـــرکن ای دوســـــت
شنبه 7 تیر 1404 11:41
بیـــــا بـــــا مهربـــــانی ســـــرکن ای دوســـــت کـــه بـــا مهـــرت جهـــان نیکـــوی نیکوســـت بیــــــا بـــــا خنــــــده هــــــای شــــــادمانه جهـــان را شـــاد کـــن ای دوســـت ای دوســـت عطــــایی چــــون محبــــت در جهــــان نیســــت محبـــــت مغـــــز باشــــد مـــــابقی پوســـــت بیـــــا خـــــوبی...
-
السلام علیک یااباعبدالله
شنبه 7 تیر 1404 11:39
-
باد صبا گهوارۀگل را تکان داد
شنبه 7 تیر 1404 11:38
باد صبا گهوارۀگل را تکان داد خار و پلیدی را از اطراف چمن راند بلبل نشسته روی چوب گاهواره باسوز دل لالاییۀ جانسوز را خواند آهسته چشمه آمد و با دلفریبی خود را به دور ساقۀ گل باز پیچاند از یک طرف پروانه، سنجاقک دگر سو خورشید نورش را به روی غنچه تاباند گل از صدای غوکهابیدارشداشکی چکانید باد صبا او را تکانش داد و خواباند...
-
باد، خوابِ خاموش درختان را
شنبه 7 تیر 1404 11:37
باد، خوابِ خاموش درختان را با دستهای سنگینش بهم میریزد. تو کجایی؟ پرسهزن در کوچههای درهمشدهی خاطره، همانجا که عشق مثل تکهای سفال شکسته زیر پای عابران، گم شده است. من از زخمهای ناپیدای جهان، از تنگنای دلهای عبوس سخن میگویم. و کلمات، چون باران روی شیشهی چشمهایت میریزند. این شعر هم صدای سکوت است، هم فریاد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 7 تیر 1404 11:35
-
درخیالات خام خود نیز نمی پنداشتم
شنبه 7 تیر 1404 11:35
درخیالات خام خود نیز نمی پنداشتم که روزگار بتواند از من این من اینگونه ام را بسازد عقل هم حیران این باد است و احساس نیز مغلوب همین تاریکی بادی که قایق کاغدی ام را هرگز به انتهای رودخانه نخواهد رساند وتاریکی که تنها جرعه نور خاموشی اش تکرار این بازی شطرنج بی سرباز است! سنا امیدی
-
دریا مزن به ساحل
شنبه 7 تیر 1404 11:34
دریا مزن به ساحل دستان چون خزانت شاید که ردِّ پایی ازعشق خفته باشد بارانی ام که گفتم این رمزِ خیسِ عشّاق یک نقطه میگذارم پایانِ گفته باشد . مریم عادلی
-
ازین اندوه پر تکرار
شنبه 7 تیر 1404 11:33
ازین اندوه پر تکرار ازین آشفته ی غم دار گریزانم پراز شعر نوام اما ازین اشعار طوطی وار گریزانم چرا فال خوشی هرگز نمی بینم ته فنجان صبرم هر شب و هربار نمیدانم چه شد آن دانه های سبز ابریشم چرا مشغول رویا بافی ام انگار نمیدانم تمام قصه هایم ختم شد اما نه مجنون تر کسی دیدم نه لیلی وار پریشانم به لبهایم رسیده جان پر دردم چه...
-
خیلیها گفتن خوش به حالت...
شنبه 7 تیر 1404 11:32
خیلیها گفتن خوش به حالت... مینویسی، شعر میگی، شناخته شده ای ... و من فقط نگاهشون کردم، بیحرف... بیلبخند... و پرسیدم: تا حالا شده شعری بخونی که بغضت بگیره؟ قطره اشکی بیاجازه بیاد پایین... اما چند ثانیه بعد، با پست بعدی، یادت بره چی حس کردی؟ نمیدونی... نمیدونی اون که نوشته، از کجاها گذشته... چطور هر واژه رو با...
-
ایستاده ام در غبار
شنبه 7 تیر 1404 11:31
ایستاده ام در غبار آنگاه که ذرات ملموس شن های شور بر صورت کبودم سیلی میزند و غباری غلیظ که شیشه های عینک ام را مکدر میکند و قدم های بیهوده که هر روز این راه تکراری را تا درخت بید مجنون طی میکند اما این راه بی سر انجام مقصد آشنای هر روز من است ایستاده ام کنار همان درخت که شاید آخرین بازمانده ی خیال خام من باشد. فرشید...
-
گر نمیدانی دلم امروز در تسخیر کیست
جمعه 6 تیر 1404 11:38
گر نمیدانی دلم امروز در تسخیر کیست این فروپاشی بگو از ضربت شمشیر کیست؟ من نمیگویم چرا دنیای من خاکستریست چون نمیدانم که بختم آهِ دامنگیرِ کیست گر تو را راحت نهاده آهِ خونینسینهام ای فلک با من بگو، آهم گریبانگیر کیست؟ هر شبت در خواب میگویم به شیون که نرو باز میپرسم چرا؟ با من بگو، تقصیر کیست؟ باز هم میبینمت در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 6 تیر 1404 11:37
-
به کجا بَرَم دلی را که اسیرتوست یارا
جمعه 6 تیر 1404 11:37
به کجا بَرَم دلی را که اسیرتوست یارا به سرم نبود سودا که دلت چو سنگ خارا نتوان که دست کشیدن ز شمایل نکویت وَگرم به تیغ اَبرو ببُری تو نای مارا سر زلف به باد دادی که دهی به باد مارا مگرم خداببخشد شبی ازتو این جفارا چو مصورست دوچشمت به میان بوم چشمم ز هلال ماه اَبروت همی دیده ام خدا را کُنی گر جفا تو پیشه وگرم وفانمایی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 6 تیر 1404 11:36
-
کاش یک شب دانه میکردم
جمعه 6 تیر 1404 11:35
کاش یک شب دانه میکردم دلم را چون اناری تا ببینی سرخِ سرخم را در نگاهت، بیقراری در سکوتی نمزده از بغض در فروبستِ شبانگاه با زبانِ بیزبانیها با تنی بیعطر و بیراه مینشیند اشکِ روشنفکر روی گونههای خاموش کاش یک شب، کاش امشب را تو بدانی، من نمیرم... غلامرضاخضری
-
آمدی، امّا خرابهست آن تنِ بیسرپناه
جمعه 6 تیر 1404 11:34
آمدی، امّا خرابهست آن تنِ بیسرپناه سقف، بر من ریخت، دیوار و درم را باد برد ماندهام با ردّ زخمِ سالهایی بیصدا مرهمم را درد بُرده، باورم را باد برد من درختی خشکلب در گورِ بیباران شدم سایهام را خواب دیدم، ریشهام را باد برد کوچهها را دوره کردم با گلویی پُر ز خاک نغمهام خاموش شد، همسفرم را باد برد ایستادم، بغض...