-
درره عشق بسی خوف و خطر
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:44
درره عشق بسی خوف و خطر بسیار است دلِ شوریده سروُ دیده ی تر بسیاراست هم به یغما بَرد و کشته و هم زندهکند مردمِ چشم تورا بسکه هنر بسیار است باغپیراهنت ای شوخچو گل کرداینسان مژده آورد دراین باغ ثمر بسیار است تو شدی دلبر بیگانه و من درغم تو سوختم بسکه بجان شورو شرر بسیار است باغ عمرم همه درآتش اندوه بسوخت ای کلاغان...
-
ناگهان آمدی
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:42
ناگهان آمدی در آن شب های تاریک، و رخ چون ماهت به سیاهی های من که تابید زنده ام کرد و چون درخت سرو، در خزان و در بهار زندگی، سبز شدم پویا مطوری
-
چشمانت هر بار، روایتی نو دارد،
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:41
چشمانت هر بار، روایتی نو دارد، به تماشا مینشینم کوتاهترین سکانس چشمانم تصویرت میشود هروز بازی تازه ای داری اما هیچگاه بازیگر نقش خودت نبودی شاید کارگردان زندگیام هستی، که با هر پلک زدنت، جهانم را کات میدهی... من تماشاگر همیشگی فیلمهایتم، اما افسوس... که سینما پر میشود، و فیلمهای زیبا، هزاران مخاطب دارند. مهدی...
-
چشمی باز کردم و دیدم آسمان را
پنجشنبه 12 تیر 1404 11:38
چشمی باز کردم و دیدم آسمان را آبی نبود و خورشید نداشت قرمز بود پر از بغض بود و جای اشک کبوتران فرو می ریختند منِ بی تفاوت با فنجانم تماشا می کنم سقوطِ آسمان و زمین را من هر بار خودم را می بینم در چهره مرگ و بارها میمیرم بدون آن که زنده باشم حال تنها کسی که می لرزاند وجودِ سردم را در آینه نگاهم می کند آن دیکتاتور می...
-
نگاهم کن دراین باران، نگاهت دوست می دارم
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:30
نگاهم کن دراین باران، نگاهت دوست می دارم به همراهت ،هوای سرد را هم دوست می دارم عجب حالی دهد، باشی به زیر چتر،همراهم من این حال وهوای عاشقی رادوست می دارم چه لذت می دهد باتو،سرودن در دِل باران چقدر آواز وشعرم را، دراین همراه، دوست می دارم تو از هر کَس جُدا هستی، سرآمد در جهان هستی من این الگویِ احساس وعواطف،دوست می...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:29
-
لب یک پنجره
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:28
لب یک پنجره من و غوغای خیالی دور از حکایت های قدیم مهربانی گل اشکی در چشم راز لبخندی سر راه شاخه سبز نیایشی پر آهنگ دست هایی لبریز از تراوش های بلند آفتاب و چشم هایی که به آسمان نزدیک است رمز آزادی و پرواز اینجاست در هیاهو و سکوت ابرها در آوای معصوم چکاوک و جویباری که تو را خواهد برد با نوازش های نورانی آب تا حضور سبز...
-
تا غزل تعریفی از چشمان آهوی تو کرد
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:26
تا غزل تعریفی از چشمان آهوی تو کرد دل هوای خنده های بوسه پهلوی تو کرد مبدا عشق و شروع دلبری را بی گمان حضرت باریتعالی، طاق ابروی تو کرد بر لبت بنشست زنبور و دقیقا بعد از آن ترک باغ گل نمود و میل کندوی تو کرد عاشق چشمت شدم قاضی به جرم این گناه حکم بر اعدام من، با تار گیسوی تو کرد شرح حالم را که گفتم، ابن سینا بی درنگ...
-
السلام علیک یااباعبدالله
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:24
-
نگو آرام باش ای درد، یعقوبم، تحمل کردهام بسیار
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:23
نگو آرام باش ای درد، یعقوبم، تحمل کردهام بسیار ز خون واژهها نوشیدهام شبها، شبیه کوه، اما زار دل از کنعان بریدم، بیصدا گشتم، نه یوسف، نه نجاتم بود خدا را هم صدا کردم، ولی دیگر سکوتش شد خطابم تار من آنم، شاعری با داغدل، واژه به واژه شعله در پیکر نه خوابم برد، نه آرامشی، در دفترم تب کرده هر اشعار قلم چون عصای...
-
السلام علیک یااباعبدالله
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:22
دست بر سینه نهادم بحترامت یا حسین تا که دستم را بگیری روز محشر یا حسین آبروی رفته ام را باز گرداندی به جوی تا قیامت شرمسار روی آبم یا حسین خوش به حال شیرمردانی که تا شام غریب سربه راهت داده و آزاده ماندند یا حسین عشق زینب به برادر بر کسی پوشیده نیست صبر نآید به قلم در هجر خوبان یا حسین. محمد رضا الهی
-
تو حتی با نگاهت هم ، برایم شعر میخوانی
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:21
تو حتی با نگاهت هم ، برایم شعر میخوانی تورَج رَج پر زِ جادویی ، شبیه سِحـر میمانی درون چشمهایت ، قصه هایِ نیل خوابیده پُر از رویـا و رازی تـو ، شبیـه مصـر میمانی صدایم کردیو با تو ، مدارِ قصه ام چرخید بهارِ جسمو جانِ من ،مگر تو سحر میدانی؟ به توگفتم که دوس... توگفتی تا نفس دارم خدایِ بی زوالِ من ، مگر تو فکر...
-
بشنو از دل چون حریم کبریا ست
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:20
بشنو از دل چون حریم کبریا ست دل شکایت گوی این بی عهدیا ست این که دل را جز به دلدار داده ایم در هوای نفس بد کار بوده ایم بس به دنبال زر و سیم بوده ایم در پی باطل اصرار داشته ایم پر کشیدن سوی یار گم کرده ایم خانه دل را به اجرام داده ایم دل بباید که زنگار پاک کنیم خانه دل متصل افلاک کنیم جمله باید این جهان رخت بر کنیم تا...
-
حرفی دیگر نمی ماند
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:19
حرفی دیگر نمی ماند سکوت معنای تمام حرف هایم هست حرف دل حرف عقل شاید باید می رفتی شاید باید مرا می کشتی و میرفتی پذیرفتم بی تو سر کردن را بی تو خود به در کردن را با نگاه به نگاره زیباییت زنده بوده ام زیبایی رفت و تو رفتی پس خوش بادا چنین جان از دست رفتنی حالا دیگر درک میکنم شکوفه سر بر باد داده را مسیر طوفان دشوار تر...
-
در آن شبهای تاریک،
سهشنبه 10 تیر 1404 10:57
در آن شبهای تاریک، که هیچ نوری نمیرسد، تو شدی خیالی که در دیوارهای دلم میچرخد. دستانت، که از خستگی ایستاده بودند، هنوز در میان دستانم زمزمه میکنند، و چشمانت هدیهای از روشنایی بودند، که برگ خورشید را در هوای غروب میگرداندند. ای یار، آن واژهای که در دهانم گذاشتی، دیگر چیزی نگفتم، چرا که در نفست، خودم را یافتم....
-
السلام علیک یااباعبدالله
سهشنبه 10 تیر 1404 10:57
-
لبخند بزن یار، دلم تشنهی جان است
سهشنبه 10 تیر 1404 10:56
لبخند بزن یار، دلم تشنهی جان است معماری سیمای تو اعجاز جهان است با صنم پرستان خدا دوست بگویید معشوقهی من قبلهی بت های زمان است مهدی مزرعه
-
آمدم سوی تو جانا ، تا به کِی مهجوریت
سهشنبه 10 تیر 1404 10:55
آمدم سوی تو جانا ، تا به کِی مهجوریت تا به کِی باشد فغانم در فراق و دوریت آمدم با تو بگویم از جفای روزگار از رفیق بی وفا و شد غمی که ماندگار آمدم گویم فراقت می کند جان را گداز آن گدازی که بَرَد هر زنده را در زیر خاک آمدم تا که نشانم آتش این سینه را آتشی که گُر گرفته از فراقت بی شمار آمدم تا که گذارم سر به روی شانه ات...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 10 تیر 1404 10:55
-
وطن
سهشنبه 10 تیر 1404 10:54
تورا همچون شمیم و عطر نسرین، دوست می دارم از آن هم بیشتر چون جان شیرین، دوست می دارم تو را وقتی نسیم صبحدم، در دشت می پیچد سه رنگ پرچمت را، نیک آیین، دوست می دارم غمت پیچیده در آغوش سرگردان امروزم تو را نیلوفر پیچان غمگین، دوست می دارم سپیدار تناور ، ریشه ات روییده در جانم تو را چون لاله هایت، سرخ و خونین دوست می دارم...
-
چون حرمت عشق جا به جا شد
سهشنبه 10 تیر 1404 10:54
چون حرمت عشق جا به جا شد غوغا به حریم کبریا شد افتاد بقلب مردمان شور آنکس که فتاده بود پا شد از خواسته خدای باری چوپان بنگر که مقتدا شد تابنده شدند مردم ما چون نور خدا در این سرا شد از شور فتاد مجلس عیش آن محفل جور بی صفا شد در هم بشکست عزم صهیون آن گنبد آهنین فنا شد شیطان بگسست مکر وغدرش چون راز عظیم برملا شد حیوان...
-
دین من بودی که حتی این خیال را هم وفا داند
سهشنبه 10 تیر 1404 10:53
دین من بودی که حتی این خیال را هم وفا داند که این سوز از ازل با جان من عهدی بهجا داند خدا افروخت آتش را، و سوزاند از دلم کفرش ز ره گم کردهاست خود را، کسی عشق را جفا داند فقیه از عشق میترسد، نمیداند چه باشد آن خدا در سطر تقدیرم، تو را نقشِ دعا داند اگر این عشق، دامی شد، خوشم در دام او باشم که صیّاد از برایم،...
-
حسین جانم تو را بر خانه دل جای دادم
سهشنبه 10 تیر 1404 10:52
حسین جانم تو را بر خانه دل جای دادم برای بندگی مادرت زهرا سر و پای دادم به پیشانی سربند نامت ای حسین جان شدم سقا به زائران راه کربلایت آب دادم حسین جان تو را از کودکی ام می شناسم من فدای نام زیبایت ترا به قلبم راه دادم منم عاشق و دیوانه ضریح شش گوشه تو همه آرزوهایم به جز عشق تو را بر باد دادم در آغوش گرفتم پرچم یا...
-
من کجای این جهان ایستاده ام
سهشنبه 10 تیر 1404 10:51
من کجای این جهان ایستاده ام که هی تکان می خورم در سقوط بالهای پرنده های وحشی شب لالایی اش را کجا گم کرده است که من خوابم نمی برد از خیال بدخیم انتظار ذهنم پر می شود از صدای سرخ جیغ کودکانه ای که تکان می خورد روی تابی زخمی و دهانم گَس می شود پر از کلماتی گندیده که آرامش را آرام آرام زیر دندانهایش می جَوَد و تُف می کند...
-
بیت بیت غزلم ؛ کلبه ی احزان شد و رفت
دوشنبه 9 تیر 1404 12:06
بیت بیت غزلم ؛ کلبه ی احزان شد و رفت شعر این سینه درید؛باعث طوفان شدو رفت هوس بوسه ز تو ؛بند دل از سینه برید قلمم سست شد و قافیه لرزان شد و رفت واژه به واژه ی این شعر اگر رنگ غم است سر آن بغض شد و گریه فراوان شد و رفت هوس بوسه ز تو ؛ شعله کشید بر تن من غزلم مست شد و قافیه عریان شد و رفت هر نفس یاد تو شد رنج و عذاب بر...
-
اندیشه ی دیگرم به تو از برای تو
دوشنبه 9 تیر 1404 12:05
اندیشه ی دیگرم به تو از برای تو بِشِنو صدای به باورم از هوای تو شکسته شاخه ام از مشق تاب شبانه ها به گران شکایتم از سوز سزای تو غنیمتِ از تو تنِ گرم اقاقیا که پُر شده از گل به بوی آشنای تو تاول زده از زخم زبان دهان مرا گلو به استخوان چه ملال از بلای تو زخمه زده ام تار غزل از شب تا سحر زخمِ کاری ام تن ِتاکِ انزوای تو...
-
رؤیای شب های برف و بارانی ؛ هنوز هم بی ما ولی بر مایی
دوشنبه 9 تیر 1404 12:03
رؤیای شب های برف و بارانی ؛ هنوز هم بی ما ولی بر مایی یلدای بی تو چه بر جان من دارد جز سوز و باد و سرمایی دیشب در خوابم بودیُ چون همیشه دیرُ با کمی تأنی رسیدی همچون خاطره ای خاک خورده رسیده به رنگ معنی رسیدی گفتی گر تو صیاد ؛ من باشم آن گمشده در دشت جیرانی حرف های دلت را از چه راهی بر من میرانی؟ گفتم هر آنچه که زبان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 9 تیر 1404 11:57
-
من این لبخند پرتقالی را
دوشنبه 9 تیر 1404 11:56
من این لبخند پرتقالی را رها نمیکنم هرگز که این دو شیار مورب ارتشی شدند مغرور تاخته به جهان کوچکم که با سلامی زنجفیلی سر به زیر میگوییم ما همه در برابرت تسلیمیم کیخسرو آریایی
-
گاهی صدای خدا
دوشنبه 9 تیر 1404 11:55
گاهی صدای خدا نه شبیه رعد است نه مثل نسیمی در گندم زار صدای خدا گاهی تنها یک تَرَکِ مویین است روی لیوان چای وقتی خبر بد را شنیده ای یا ناله ای خفیف در سطر سوم یک شعر که نمیدانی چرا اشکت را در می آورد گاهی صدای حضور ، سکوت است اما نه هر سکوتی سکوتی که شبیه به جواب است که نه می گوید "آری " و نه می گوید...