-
به چشم های خسته ام که شب سحر نشود
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:35
به چشم های خسته ام که شب سحر نشود فراق، شعله جان است و بیاثر نشود به هر نفس که کشم، آه کز جدایی تو هزار زخم کهنه ی دلم تازه تر ،مگر نشود دلم اسیر نگاهی و مانده در قفسی که جز حضور تو این قفل وا دگر نشود ببین که بیتو چه تنها به کوچهها ماندم چه سود جستن راهی که رهگذر نشود؟ به آرزوی وصالت هنوز زندهام ای جان مگر به...
-
مرا چنان تنگ در آغوش گیر
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:34
مرا چنان تنگ در آغوش گیر که نفسم در قلب تو بند آید و به تپش بیفتد سیدحسن نبی پور
-
شهر نفس کم میآورد
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:03
شهر نفس کم میآورد آسمان سنگین است از دود و صدا و هر خیابان، هر پیادهرو مثل صفحهای از خاطراتی که کسی نمیخواند صدای بوقها، صدای اعتراضها در گوش دیوارها تکرار میشود دیوارهایی که بیصدا شاهدند بر رؤیاهایی که شکست میخورند و آدمهایی که هنوز ایستادهاند کودکان روی خاکریز بازی میکنند با توپهایی که از دیروز...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:02
-
به کوه گفتم ای همدم، چرا شیرین نمیآید؟
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:01
به کوه گفتم ای همدم، چرا شیرین نمیآید؟ که هر دم با نفسهایم، غمی سنگین نمیآید صدای تیشه میپیچد، میان قلههای سرد ولی پیغام دلدارم، به این نفرین نمیآید به هر ضربه که بر سنگ است، خون از جان من جوشد چه سود از کار فرهادی، چو دستِ چین نمیآید نسیم از لابهلای کوه، بوی زلف او آورد ولی آغوش آن ماهِ شبآفرین نمیآید به هر...
-
دنیا هنوز بدهکار من است؛
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:00
دنیا هنوز بدهکار من است؛ آغوشی گرم برای خستگیهای فرسوده، نوازشی نرم برای خواباندنِ درد، صدایی روشن برای گفتنِ حق، چشمانی زلال برای دیدنِ یار، و دلی بزرگ، که داشتههایم را به نیازمندان ببخشد محمد صدرا اربابی
-
باشهدا
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:00
-
در دنیای حقیقت
چهارشنبه 5 شهریور 1404 11:59
در دنیای حقیقت اندیشه سبزم مرا به خود جلب نمود چرا نباید اندیشید ؟ در باور بذر روییدن نیست؟! سکوت اندیشه جهان را به صورت اتاق گفتگوی بدون دیدگاه کرده است فکر سیری چند ؟ تفکر در سبد معیشتی دیگر نیست ؟ سکوت اندیشه مانند خوره دانش من و تو را نخ نما کرده میدانم که نمیدانم افسوس که نمی خواهم بدانم فکرو اندیشه در این روزگار...
-
باید کمی هم ازعزیزت ، بی خبر باشی بفهمی
چهارشنبه 5 شهریور 1404 11:58
باید کمی هم ازعزیزت ، بی خبر باشی بفهمی میانِ جاده ای تنها، در انتظارش خسته تر باشی بفهمی حالِ داغونِ مرا وقتی نمیبینم تورا، غرقم درونِ خود مگر مجنون تر باشی بفهمی نمیدانی تو از این سردیِ خاکسترم را درونِ عشق،باید شعله ور باشی بفهمی ته جاده بمانی انتظارم را ببینی نه ! تو باید همسفر باشی بفهمی درونِ شعرِ من ،هنگام...
-
در کوچههای خلوت
چهارشنبه 5 شهریور 1404 11:55
در کوچههای خلوت با خود قدم میزنم هر سنگی که به پایم میخورد یادآور دستهایی ست که ناخواسته روزی به دیگری ضربه زدهاند هر حرکت هر نیت چون موجی در رودخانهی زندگی به سوی خودم بازمیگردد خندهای که بر لب کسی مینشانم گرمیاش در قلبم خانه میکند گریهای که نادیده میگیرم سنگینیاش بر دوشم میافتد مهری که می پراکنم چون...
-
گوشه ای از دلم جدا شد.
چهارشنبه 5 شهریور 1404 11:54
گوشه ای از دلم جدا شد. حبابی از دل حباب. با باد رقصید. نازی کرد و بالاتر. غمزه ای کرد و بیشتر. و صعود. صعود تا جای پای خدا. آری حباب دلم جای خدا نشست. فارغ از دل. فارغ از جان. حباب دلم از اوج به تماشای دلم نشست. این پایین تنها و زل زده به آسمان. حباب دلم اشک ریخت برای من. برای خاک. برای کودک. حباب دلم چه بیخود از خود...
-
پریچهرا..
چهارشنبه 5 شهریور 1404 11:53
پریچهرا.. اگر تو آفتابی، من ذرّۀ غباریام که در راهَت میرقصد. تشنهٔ آن گرمایم، تشنهٔ آن سوزشِ شیرین. عشق، تو خورشیدِ جهانِ منی. حسین گودرزی
-
زندگی کوچه ی خاکی است که باید طی کرد
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:36
زندگی کوچه ی خاکی است که باید طی کرد اسب لجباز و چموشی است که باید هی کرد هرکه آمد به جهان، رفت چه عالی و چه پست خوش به حال ِ دل ِ تاکی که لب، پر می کرد رفت و پوسید و نماند از گِل ِ او باغ و بری خوش خیالی که همه خون به جگر تا ری کرد می توانی، لب ِ خشکی به لب ِ جام رسان افتخاری به از این نیست که هر آن ، کی کرد گوش ِ...
-
طبیعت
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:35
-
حریر دامنت در باد می رقصد
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:35
حریر دامنت در باد می رقصد و با مقراض ساقِ خوش تراشت کتان صاف قلبم را برشهایی شبیه ریشه ی شیرین بیان داده سماعی چون حباب بر آب می رقصی... زری بَفتِ دو گیسویت غُلی شاهانه بر پای فرار چشم مشتاقم بیفکنده فروغ از روی فرخ زاد تو بر « مهر» می تابد من از چشم تو می خواهم تولدهای دیگر را تولدهای من از چشم زیبایت میترا کریمیان
-
روزها می رود اما
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:33
روزها می رود اما این منِ سرگردان بی هدف، بی ایمان بی امیدِ امکان منتظر می مانم تا که شاید برسد وقت پیدا گشتن لذت دیده شدن کاش زودتر برسد وقتِ ترکِ حیران دست بردارم از کاوشِ بی پایان برسد آن لحظه که توقف کنم و خود زیبایم را در درون، کشف کنم. ساغر عارف پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:33
-
من به تو و دنیای خودخواهانه ات
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:32
من به تو و دنیای خودخواهانه ات هیچکدام بدهکار نیستم ! من به کسی بدهکار نیستم به هیچکس جز خودم ! آرامش روزهایی را که از خودم دریغ کردم در دغدغه های تو ! خواب هایی را که به چشمم حرام کردم به یاد تو ! دلخواسته هایی را که در قلبم مدفون کردم در همراهی تو ! گفته هایی را که به زبان نیاوردم با تو ! و تمام روزهایی را که تباه...
-
دوست دارم که کمی بر تو محبت بکنم
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:31
دوست دارم که کمی بر تو محبت بکنم بنشینم به کنار تو و صحبت بکنم بفشاری به بغل وقت خوشامد گویی من هم از حس قشنگ تو حکایت بکنم میوه ای را که گرفتم به دو دستت بدهم میوه ای هم بخوری با تو رفاقت بکنم تو بگویی که بخور میوه تعارف بکنی من هلویی بخورم با تو رقابت بکنم در چه حالی !؟ تو بپرسی که هلو می چسبد چشم در چشم تو احساس...
-
خون مرا کشید و رگِ خسته را ندید
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:29
خون مرا کشید و رگِ خسته را ندید این جای زخمهای دهن بسته را ندید خونابه های هر رگ در خون نشسته را برد و نگاه پیکری دلبسته را ندید جان مرا فشرد به جوبار زندگی ته مانده های این نفس خسته را ندید بی آنکه درد این غزلم را دوا کند جانم گرفت و بیت ز غم جَسته را ندید عشقش میان جان و دلم بود و لحظه ای این عشق جاودانه و پیوسته را...
-
هوا هم رنگ مژگانت سیاه است
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:28
هوا هم رنگ مژگانت سیاه است شب است و آسمان محتاج ماه است طلوع چشم های روشن تو علاج این شب سرد و تباه است ماه من ماه تر از ماه ترین ماه جهان با تو خارج شده این زندگی از بعد زمان بوسه ای از رخ زیبای تو کافی است مرا تا شوم شاه تر از شاه ترین شاه جهان فرشاد وطن دوست
-
ازمرداب چشمانت
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:27
ازمرداب چشمانت نیلوفرعشق می چینم نگاهش میکنم باغم پُرازآهم،پُرازحسرت پُرازحرف های ناگفته گرفتارم ازاین دوری پُرازاحساس دلتنگی نسیم منصوری نژاد
-
شبیه در زدن هایت، یکی امشب به در می کوفت
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:47
شبیه در زدن هایت، یکی امشب به در می کوفت به در می زد ولی هر دم، مرا یادت به سر می کوفت نمانده درب و دیواری که سر کوبم ز دلتنگیت به در می زد ولی من را، به زیر پا جگر می کوفت کامبیز کیان
-
حال خوب
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:47
-
از غم تنهاییِ
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:46
از غم تنهاییِ درون پیله ام خسته ام به گمانم وقت پرواز من است آری پروازِ با غم می ارزد به تنهایی درون پیله ام سمیرااسدی زاده
-
آه از نهاد من خیز، خواب مرا به هم ریز
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:45
آه از نهاد من خیز، خواب مرا به هم ریز زنهار! کز خیالش، بیدار می خرامد عمری گذشت ما را، رنجیست با مدارا اینک شمیم مرگ است هشیار می نماید تخمت به خاک کارند، تا در بهار آیی مستان چو جام آرند، ساقیست در گشاید فصل خزان ما را بزم و سماع ما دان بی برگ و بار دنیا، ققنوس می پراند رنج جهان خوش آید، معشوق می چشاند آن مهر اوست بر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:43
-
زندگی بطن آن مشکلات است
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:43
زندگی بطن آن مشکلات است رنج های زمین و آسمان است تاریخ اش مانده به رنگ قرمز بوی خون و درد های رهان است تلخ است شب و روزِ پایانِ هر قصه ساخت و پرداخته های زمان است دنیا را تمام اش پر از تلخی ست انگار ویرانی بشر از روان است زیستن اش پر از آوارگی ست بارانِ غم هایش بی امان است تیرگیِ آدم ها پر از جهل جزمیت ها همچون بوی...
-
نَفَسهای پروانه
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:42
نَفَسهای پروانه چون ابری در آغوش باد میان زمین و زمان میدود. صدای لرزش بید خشک سکوت خفته را بههم میزند. قدم میزند... قدم میزنم. میان دشت رها میشود، تنِ خسته و سردِ بیروحِ خود را میان تنم جای می دهد. بغل میکنم، نَفَس میکشم. من، با تمام خاطراتش خوشم در میان تمام دلگیریها. باز دل گوید صدایش کنم: صدایم زن،...
-
برگی که سکون نموده بر روی زمین
دوشنبه 3 شهریور 1404 11:41
برگی که سکون نموده بر روی زمین با چشم حقارتش مبین گشته غمین در صبح بهار جلوه گر بوده به رخ بر شاخهٔ تاک بود پر نقش و وزین از سایهٔ خُرّمش گرفتی نــــــفسی از تابش هور گرم، الفت به از این؟ اکنون شده نقش خاک بی روح تنش با هــــــر وزشی ز باد غلتد به جبین ماییم چــــو برگ زرد یا سبزه رخی در چنگ زمان اسیر و بـــا درد قرین...