-
دلتنگم
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:09
دلتنگم اما صدایی ندارم شبیه مرغ مینای همسایه مان که زبانش را بریده بودند میخواست حرفی بگوید و صدایی پخش کند اما توانش نبود برای یک لحظه دیدنت در پشت پنجره ای خاک خورده سنگر گرفته ام نمی آیی فرو میریزم مثل خمپاره ای به سمت خودم در این آوار خودساخته کنار همان پنجره دفن می شوم تو آن خرمالوی جا خوش کرده در بالاترین...
-
از شکوه شهر دیدم آشنای کیستی
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:08
از شکوه شهر دیدم آشنای کیستی در غروب دیده خواندم مدعای کیستی در تن ساق، گلی با خار هم آغوش بود ماه من در آسمان ها از برای کیستی گنج را با ماری همره دیدبودم در رهت منزل عیش جنون آخر سرای کیستی دل به صحرای عجم بردم زلیلی عرب عشق را پیچانده بودم رد پای کیستی بعد تو تاخواستم خلوت کنم در کوه دل دل به فریاد آمد آخر تو نگاهی...
-
کدام شیرینتر است؟
شنبه 8 شهریور 1404 10:50
کدام شیرینتر است؟ حبس ابد در قلبت، یا آزادی در دریای افکارت؟ دیروز محکوم بودم، امروز شناور، فردا… پرندهای در مه، با میلههای عشق تو در بالهایش. ویترین نور و سایه، من نظارهگر، راهها به تو ختم میشوند، و همه چیز در نقطهی پایان در هم میآمیزد. لادن تجا
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 8 شهریور 1404 10:48
-
اگرچه منعم میکنی از روی خود
شنبه 8 شهریور 1404 10:48
اگرچه منعم میکنی از روی خود اگر چه دورم میکنی از کوی خود من از تو چون عاشق ترم شیداترم ببینمت با چشم دل نشانمت بر قلب خود اگر چه بی وفا تویی،خارم کنی زارم کنی آخر تورا میبینمت، یا با دو چشم یا روح خود گر تونیایی پیش من عطرت رود از جان و تن آیی به قبرم یک زمان گریه کنی از کار خود عاشق اگر باشی به عشقت سجده کن رویا منم،...
-
میروم راحت باش
شنبه 8 شهریور 1404 10:47
میروم راحت باش توبچش مزه ی این تنهایی خانه ازمن خالی سینه ات پر بغض و تو دگر بانفسم بیگانه اشک چشمت جاری می چکد روی لبت آن جاکه دگر بوسه من پیدا نیست میروم تا که فراموش شوم عشق ما خاطره ای شد و گذشت نیستم تا که به من تکیه کنی صبح ها موی تو را شانه کنم تو تبسم بکنی و بیایی بغلم من تو را ناز نوازش بکنم چقدر خوش بودیم می...
-
باشهدا
شنبه 8 شهریور 1404 10:45
-
چشم به راهِ شعرهایم
شنبه 8 شهریور 1404 10:43
چشم به راهِ شعرهایم دیگر نباش، میپرسی چرا؟ من که سالهاست ندیده ام تورا از کجا پیدا کنم واژه های تازه را...؟ مروت خیری
-
با عشق، خستهام ز غم و رنجِ روزگار
شنبه 8 شهریور 1404 10:42
با عشق، خستهام ز غم و رنجِ روزگار اما نگاهِ توست مرا مرهمِ بهار چون شمع سوختم به شبِ سردِ بیکسی تو آمدی و جان شد از آن شعله پرنگار هرچند زود پیر شدم در جوانیام لبخند توست رازِ بقا در دلِ مزار دستت بگیر اگرچه شکستهست شانهام باشد که عشق، برد مرا از دلِ غبار با تو اگرچه پیری و رنج است همسفر این عمر خسته میشود...
-
در آن شبِ بیتاریخ،
شنبه 8 شهریور 1404 10:41
در آن شبِ بیتاریخ، زمان با احتیاطِ تمام قدم در دهلیز واژه گذاشت. سفرهای گسترده بود از حریر سکوت و خونِ انار. بینان، بینمک، اما پر از شعرهایی که هنوز نوشته نشده بودند. اولین که آمد، رودکی بود. با چشمهایی خالی از نور و دهانی که هنوز بوی آغاز میداد. او گفت: "شعر را در تنبور نوشتم نه بر کاغذ، که باد بتواند...
-
زیستن، یعنی دوباره برخاستن.
شنبه 8 شهریور 1404 10:40
اگر جهان فروبریزد، من از تکههای شکستهاش پنجرهای به آسمان میسازم. اگر باران نبارد، من از چشمههای درونم رودی تازه جاری میکنم. اگر شب طولانیتر از صبر باشد، من در دل تاریکی چراغی از ایمان روشن میکنم. اگر خستگی بر شانههایم سنگینی کند، من از خستگی بال میسازم و به سوی فردا پرواز میکنم. اگر درختان، عریان و بیبرگ...
-
طبیب جانم بودی
شنبه 8 شهریور 1404 10:39
طبیب جانم بودی تو ای درمون دردم چرا دگر نیستی همراهم ای آروم جونم بیا که بوی تنت را چو ذلیخای بی یوسفش همچنان سرگردانم بدان تا ابد من در انتظارت بیمارِ،بیمارم پوران گشولی
-
بودنی نه از جنس لحظه
جمعه 7 شهریور 1404 10:44
بودنی نه از جنس لحظه شاید به رنگ نور شاید به طعم نشانه ای در سحر در درونم ایستاده می نگرد. نه می خندد نه می گرید. نه مومن است نه کافر. نه شاعر است نه خامش. هیچ نیست. هیچ اما همه چیز در اوست. و او در درونم ایستاده می نگرد. کودک می رود. زن نومید می شود. انسان می گرید. نودختر زیبای جوانی عروس میشود پیرزن بالغ. معصومیت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 7 شهریور 1404 10:43
-
دستهایم
جمعه 7 شهریور 1404 10:43
دستهایم بزرگتر از لحظه، گوشهایم وسیعتر از سکوت چاههایی تاریک که خاموشی را فرو میبرند. و من میان این اغراقها ایستادهام، در جستجوی حقیقتی کوچکتر از خویش. درختی در کنج حیاط، با ریشههای برهنه، توانی دارد که از گفتار من فراتر است. و پنجرههای گشوده چون دهانی گرسنه، هر سخن را میبلعند و جهان را خاموش میکنند....
-
شب،
جمعه 7 شهریور 1404 10:42
شب، آرام از لبهی پنجره میچکد در تاریکیِ اتاق، جای تو خالیست نه صدایی، نه نوری فقط نفسِ سنگینِ خاطرهها من با فنجانی نیمهنوشته و شعری ناتمام نشستهام روبهروی صندلیات که دیگر نیست باد، موهای خیالت را پریشان میکند در ذهنم و من با انگشتان خسته به تو فکر میکنم بیآنکه بدانی، بیآنکه برگردی... زینت عارفخانی
-
شرمندم..
جمعه 7 شهریور 1404 10:41
-
قطعا دلم در چشم ِ تو زنجیر خواهد شد
جمعه 7 شهریور 1404 10:40
قطعا دلم در چشم ِ تو زنجیر خواهد شد حالم شبیه ِ مرغک ِ شبگیر خواهد شد کوک ِ دل دیوانه ام در پلک های توست اکنون نگاهم کن که فردا دیر خواهد شد بی ذکر ِ خیر ِ تو غزل ها خشک و بی روحند کی شعر ِ بی نام ِ تو دندانگیر خواهد شد؟ درخواب دیدم با رضاخان در کلنجارم رویای من با موی تو تعبیر خواهد شد یوسف بیا و دست از لجبازی ات...
-
ویرانهام... طوفانی از درد است در من
جمعه 7 شهریور 1404 10:39
ویرانهام... طوفانی از درد است در من هر شب هوای زندگی سرد است در من دیگر بهاری سبز در تقدیر من نیست هر فصلِ دنیا تا ابد زرد است در من حس میکنم آوارهی این شهر هستم احساسِ عابرهای شبگرد است در من من چهرهی خندان نخواهم داشت هرگز وقتی چنین غمهای نامرد است در من تقدیرِ دلگیرم مرا غمگینترین ساخت ویرانهام... طوفانی از...
-
رفیق آنست که در آتش زمانه، بماند
جمعه 7 شهریور 1404 10:36
رفیق آنست که در آتش زمانه، بماند نه چون حباب، که با موج روانه بماند گهی که تخت به زیرت کشند و تاج به خاک نگاه اوست که با تو، چو نشانه بماند جهان سراچهٔ خواب است و دوستی فانوس که در سیاهی شبها، شبانه بماند نه آن رفیق که چون زر، به سودت آید چنان شراب حقیقت، به خانه بماند به وقت حادثه دانـی که کیست همنفسات که همچو...
-
در سکوتِ تُردِ سپیده دم
جمعه 7 شهریور 1404 10:34
در سکوتِ تُردِ سپیده دم فریادِجیرجیرکها را میشِنوم که از تو میگویند. از عشقِ تو. من تشنه ی آن فریادم تشنه ی آن سکوتِ سبز. دوستت دارم، همانگونه که باران، عاشقِ زمینِ خشک است حسین گودرزی
-
بعد تو نازنین شبانگاهان
جمعه 7 شهریور 1404 10:33
بعد تو نازنین شبانگاهان واژه واژه سرود خواهم خواند درهیاهوی خلوت تنها قصه ها در سکوت خواهم خواند می شود بعد تو زمان را برد در مسیری که اشک و دود خواهم خواند آشنای شکسته در تابوت شوکت رفته را درود خواهم خواند عشق را و جنون را اما بعد تو در هبوط خواهم خواند شهاب الدین وفایی
-
به هر سو نگاهی کنم بیگمان6/6
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:43
به هر سو نگاهی کنم بیگمان تو را میبینم در دلِ این جهان تو را در نسیم سحرگاهها در امواج آرامِ این رودها تو را در طلوع و غروبِ خورشید در آن خندهای که به شعر میرسید اگر ماه پنهان شود در سپهر تو چون گوهری ، زاده مهر ز چشمت جهان رنگ دیگر شود ز لبخندِ تو مهر بارور شود چه دور و چه نزدیک، ای جانِ من تو جاری شدی در دل و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:42
-
سنگ شدم،
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:42
سنگ شدم، اما ترکهایم میخندند به زخمهایی که هرگز التیام نیافتند هر بخیه ریسمانیست پوسیده که تنها تظاهر میکند مرا نگه داشته است فریادی ندارم جز سکوتی که جمجمهام را میخورد جز پژواکی که از درون میخزد و مرا هزارباره میشکند بیآنکه کسی ببیند… نازنین رجبی
-
با غصۀ شبانه ها واشک های در کمین
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:41
با غصۀ شبانه ها واشک های در کمین که با کلام می چکد به روی دفترم، ببین چو بگذری ز خاطرم ببینمت گهی، بیاد آر که می گذشته ای زما ولی به چشم، ریزبین هنوزگذر کوچه ها محل عبور من و تو شمارش قدم های تو را مرور می کنند، چنین سکوت لحظه ها که از سرخی شرم گونه ها نظاره می کنند به هم بی صدا ولی، غمین گذشته سالها و من دگر جوانی،...
-
وقتی مهربانی جزیی از وجودت باشه،
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:40
-
نفسهایم زنجیر بودند
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:39
نفسهایم زنجیر بودند هوایی که ناگهان بوی زهر گرفت انگار کسی، لبهایش را بیصدا فشرده بر زخم زمان یا مردی، پشت خانهای ، که باید وطن باشد ایستاده در تبعید نه کوبهای نه صدایی از درون فقط نفسهایش که به چوب سالخورده تکیه داده بودند شاید زنی سوخته بود از قضاوت تاریک شاید کودکی نام مادر را صدا زد جوابی نیامد غم، عطری تلخ...
-
عَشیـرهی خُسـرَوانـیهای بایِر
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:37
عَشیـرهی خُسـرَوانـیهای بایِر الههی شکارگاهِ اتمـی را نماز مـیگزارَد بالهای متلـاطمِ قتلِ عام نالههای مذبوحان را در ابعادِ تاریکـی مـیپَراکنَد دیری نخواهد گذشت که بادیهنشیـنِ مرگ تندیسِ فرشتِمگس شود وَ گلوهای بریده از فراسوی عرش نفرینِ حیات را در ساعتهای شنـی جاری سازد پنج انگشت حولِ حلق – مـیچَرَد رَمههای...
-
خیلی وقت است دلم
پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:36
خیلی وقت است دلم به یاوری برای دردودل نیاز دارد، به شانهای که زیر سنگینی غم خم نشود، به آغوشی که سکوت غم را با گرمای خودش بشکند، به همسفری در سفرهای تاریک زندگی، به چهرهای که امید را در دل شب روشن کند، به نگاهی که انگیزه دهد وقتی دنیا خستهام کرده، به عشقی که زندگی را با لبخندش معنا کند، به صدایی که در سکوت گوشم...